Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 145 (2 milliseconds)
English
Persian
running mate
متحد انتخاباتی
running mates
متحد انتخاباتی
Other Matches
electioneering
مبارزه انتخاباتی
candidate
نامزد انتخاباتی
constituencies
حوزه انتخاباتی
constituency
حوزه انتخاباتی
election campaign
مبارزه انتخاباتی
election propaganda
تبلیغات انتخاباتی
slates
فهرست نامزدهای انتخاباتی
campaigned
لشکرکشی مبارزه انتخاباتی
campaigning
لشکرکشی مبارزه انتخاباتی
slated
فهرست نامزدهای انتخاباتی
poll
فهرست نامزدهای انتخاباتی
campaigns
لشکرکشی مبارزه انتخاباتی
polled
فهرست نامزدهای انتخاباتی
slate
فهرست نامزدهای انتخاباتی
polls
فهرست نامزدهای انتخاباتی
electioneer
فعالیت انتخاباتی کردن
campaign
لشکرکشی مبارزه انتخاباتی
plateform
برنامه کار نامزدهای انتخاباتی
The campaign was considered to have failed.
مبارزه
[انتخاباتی]
شکست خورده بحساب آورده شد.
pocket borough
حوزه انتخاباتی تحت نفوذ یک نفر یا یک خانواده
gerrymander
تقسیم حوزههای انتخاباتی وغیره بطور غیر عادلانه
confederate
متحد
confederates
متحد
federated
متحد
in league
متحد
conjunct
متحد
federating
متحد
associate
متحد
associates
متحد
federates
متحد
associating
متحد
federate
متحد
associated
متحد
corporate
متحد
ones
متحد
one
متحد
federal
متحد
unified
متحد
married
متحد
allied
متحد
united
متحد
federating
متحد کردن
unitive
متحد کننده
unifier
متحد کننده
unified command
فرماندهی متحد
unified
متحد شده
ally
متحد کردن
allying
متحد کردن
feudist
متحد دشمن
band
متحد کردن
realigning
متحد شدن
to make common cause
متحد شدن
bands
متحد کردن
bands
متحد شدن
accrete
متحد کردن
band
متحد شدن
nexus
گروه متحد
federates
متحد کردن
close-knit
صمیمی و متحد
uniting
متحد کردن
concentric
متحد المرکز
uniform
متحد الشکل
uniforms
متحد الشکل
realigns
متحد شدن
unite
متحد کردن
unifying
متحد کردن
unites
متحد کردن
federate
متحد کردن
realigned
متحد شدن
unifies
متحد کردن
realign
متحد شدن
federated
متحد کردن
unify
متحد کردن
federalization
تشکیل کشورهای متحد
u.n.
سازمان ملل متحد
charter of the united nations
منشور ملل متحد
trigraph
سه حرف متحد التلفظ
join
گراییدن متحد کردن
joined
گراییدن متحد کردن
joins
گراییدن متحد کردن
herds
متحد کردن گروه
realigns
مجددا متحد شدن
unified
یکپارچه فرماندهی متحد
united nations organization
سازمان ملل متحد
realign
مجددا متحد شدن
United Nations
سازمان ملل متحد
league
اتحاد متحد کردن
leagues
اتحاد متحد کردن
consociate
متحد کردن پیوستن
realigning
مجددا متحد شدن
realigned
مجددا متحد شدن
reassociate
دوباره متحد کردن
herd
متحد کردن گروه
herded
متحد کردن گروه
herding
متحد کردن گروه
to unionise
[British E]
متحد کردن
[مثال کارگران]
to unionize
[American E]
متحد کردن
[مثال کارگران]
federative
مبنی بر سازمان کشورهای متحد
federating
تشکیل کشورهای متحد دادن
federate
تشکیل کشورهای متحد دادن
federated
تشکیل کشورهای متحد دادن
federates
تشکیل کشورهای متحد دادن
general assmbly of the united nations
مجمع عمومی سازمان ملل متحد
federates
متحد شدن اتحادیه تشکیل دادن
unionised
متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
federating
متحد شدن اتحادیه تشکیل دادن
unionizing
متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
unionises
متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
leagues
مجمع جامعه متحد کردن یا شدن
federate
متحد شدن اتحادیه تشکیل دادن
annulus
فضای بین دوایر متحد المرکز
federated
متحد شدن اتحادیه تشکیل دادن
security council
شورای امنیت سازمان ملل متحد
unionization
متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
unionize
متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
unionized
متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
league
مجمع جامعه متحد کردن یا شدن
unionising
متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
unionizes
متحد کردن بشکل اتحادیه دراوردن
united nations high commissioner
مامور عالی ملل متحد برای اوارگان
peace force
نیروهای حافظ صلح سازمان ملل متحد
hominy grits
ذرت پوست کنده با دانههای متحد الشکل
homage
اعلام رسمی بیعت از طرف متحد یا متفقی نسبت به پادشاه
trust territory
ناحیه تحت قیمومت شورای امنیت سازمان ملل متحد
united court of customs
appeals patent and دادگاه متحد استیناف و امورگمرکی و ثبت اختراعات
dumbarton oaks conference
شوروی و چین ضمن مذاکراتی شالوده سازمان ملل متحد را ریختند
unified command
نیروهای متحد فرماندهی متحده یکانهای متحده متشکل از چندنیرو یا کشور
sodalist
عضو دسته برادران مذهبی عضو متحد ویکرنگ
international court of justice
دیوان دادگستری بین المللی رکن قضایی سازمان ملل متحد که وفیفه اش رسیدگی به دعاوی مطروحه دول عضو علیه یکدیگر است
league of nations
تاسیس جهانی مشهور که بین دو جنگ جهانی فعالیت داشت و درواقع مقدمهای بود برای تشکیل سازمان ملل متحد
unesco (= united nations educational
ه افزایش احترام ملل نسبت به عدالت و حکومت قانون وحقوق انسانی و ازادیهای اساسی انچنان که موردتصویب منشور ملل متحد است بشود
ibi
Informatics of IntergovermentalBureauسازمانی متشکل از اعضای سازمان ملل UNESCO یانمایندگی سازمان ملل متحد
unites
متحد کردن ترکیب کردن
combine
ملحق شدن متحد شدن
combines
ملحق شدن متحد شدن
combining
ملحق شدن متحد شدن
unite
متحد کردن ترکیب کردن
uniting
متحد کردن ترکیب کردن
veto
حق و اختیاریک ارگان دولتی برای منع یابی اثر کردن تصمیم یک ارگان دیگر حقی است که اعضادائمی شورای امنیت سازمان ملل متحد برای نفی تصمیمات ان دارند
vetoed
حق و اختیاریک ارگان دولتی برای منع یابی اثر کردن تصمیم یک ارگان دیگر حقی است که اعضادائمی شورای امنیت سازمان ملل متحد برای نفی تصمیمات ان دارند
vetoes
حق و اختیاریک ارگان دولتی برای منع یابی اثر کردن تصمیم یک ارگان دیگر حقی است که اعضادائمی شورای امنیت سازمان ملل متحد برای نفی تصمیمات ان دارند
vetoing
حق و اختیاریک ارگان دولتی برای منع یابی اثر کردن تصمیم یک ارگان دیگر حقی است که اعضادائمی شورای امنیت سازمان ملل متحد برای نفی تصمیمات ان دارند
economic and social council
شورای اقتصادی و اجتماعی یکی از ارکان ششگانه سازمان ملل متحد که وفیفه اش انجام امور اقتصادی واجتماعی و فرهنگی و تربیتی مربوط به سازمان ملل
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com