English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 168 (8 milliseconds)
English Persian
belonging متعلقات واموال دارایی
Other Matches
economizing صرفه جویی در دارایی حداکثر استفاده را از دارایی موجود کردن
foreign attachment توقیف دارایی شخص بیگانه یاغائب ازمحل دارایی
statement of affairs وصول مطالبات و دیون واموال تاجر ورشکسته
mixed laws قوانین مربوط به اشخاص واموال economy mixed
riparian law قوانین مربوط به اعیان واموال موجود در اطراف رودخانه
he inherited a large fortune دارایی زیادی بمیراث برد دارایی زیادی به او رسید
finance رسته دارایی دارایی
financing رسته دارایی دارایی
financed رسته دارایی دارایی
finances رسته دارایی دارایی
appurtenence متعلقات
belonging متعلقات
accessories متعلقات
paraphernalia متعلقات
appurtenant متعلقات
belongings متعلقات
accessory متعلقات
fittings متعلقات
extra equipment متعلقات ویژه
fuse gear متعلقات فیوز
purtenance دل و روده متعلقات
steading خانه با متعلقات
onstead خانه با متعلقات
machine accessory متعلقات دستگاه
dead load وزن ثابت و متعلقات ان
ground tackle زنجیر لنگر و متعلقات ان
gripping device متعلقات گیره و بست
head توپی کامل و سایر متعلقات
drilling attachment متعلقات مربوط به مته کاری
appurtenance حالت ربط و اتصال متعلقات
attachment متعلقات زیر امر قرار دادن
accessory of section قسمتی از موتور که متعلقات روی ان نصب شود
compressor bleed air هوایی که از قسمت کمپرسورموتور توربینی برای جلوگیری از واماندگی و یابرای بکار اندازی بعضی متعلقات گرفته میشود
purse دارایی
possession دارایی
financing دارایی
pursed دارایی
purses دارایی
pursing دارایی
holding دارایی
finances دارایی
wealth دارایی
estates دارایی
portfolio دارایی
estate دارایی
means دارایی
property دارایی
asset دارایی
finance دارایی
fortunes دارایی
portfolios دارایی
financed دارایی
fortune دارایی
circulating asset دارایی جاری
circulating asset دارایی در گردش
cham cell or of the e. وزیر دارایی
property tax مالیات دارایی
liabilities and assets بدهی و دارایی
thing اسباب دارایی
temporality دارایی دینوی
capital goods دارایی ثابت
financial agency اداره دارایی
hereditament دارایی غیرمنقول
current assets دارایی جاری
current asset دارایی جاری
private property دارایی شخصی
hab داشتن دارایی
finance ministry وزارت دارایی
assets مایملک دارایی
personalty دارایی شخصی
personal state دارایی منقول
finance office اداره دارایی
finance officer افسر دارایی
the furniture of ones pocket دارایی جیب
equity دارایی شرکاء
intendant پیشکار دارایی
money bag دارایی دولت
weals ثروت دارایی
weal ثروت دارایی
Chancellors of the Exchequer وزیر دارایی
Chancellor of the Exchequer وزیر دارایی
equities دارایی شرکاء
possession دارایی متصرفات
personal chattels دارایی منقول
assets and equities دارایی ودیون
to take an inventory of صورت دارایی
fortunes دارایی ثروت
ministry of f. وزارت دارایی
fortune دارایی ثروت
installation property دارایی قسمت
inventory دفتر دارایی
jointure دارایی مشترک زن و شوهر
personal property دارایی شخصی منقول
hereditaments دارایی غیر منقول
hotch سرجمع کردن دارایی
paraphernal وابسته به دارایی شخصی زن
personal chattels دارایی شخصی منقول
private property دارایی شخصی بلامعارض
property book دفتر دارایی یکان
dedicated assets دارایی وقف شده
immovable دارایی غیر منقول
holding دراختیار داشتن دارایی
finance قسمت مالی یا دارایی
inventory صورت دارایی موجودی
financing قسمت مالی یا دارایی
financed قسمت مالی یا دارایی
finances قسمت مالی یا دارایی
capital account حساب دارایی وسرمایه
to come into a property دارایی را بدست اوردن
draw up inventory تنظیم صورت دارایی
real property دارایی غیر منقول
disinvestment خرج دارایی بی چیزی
real account حساب دارایی غیرمنقول
church warden متصدی دارایی کلیسا
realty دارایی غیر منقول ملک
realty دارایی غیرمنقول و نمائات و منضمات ان
state of in her itance ملک یا دارایی قابل توارث
assets ابزار تجهیزات مایملک و دارایی
to sell up a debtor دارایی بدهکاری راگروکشیدن وفروختن
heir in tail وارث دارایی حبس شده
benefical owner of an estate مالک بهره برداریک دارایی
inventory reconciliation تطابق موجودی با دارایی یکان
The ministry of economic affairs and finance وزارت امور اقتصاد و دارایی
impropriator تفریط کننده دارایی کلیسا
appreciations افزایش ارزش دارایی و موجودی
installation property book دفتر دارایی قسمت یا یکان
appreciation افزایش ارزش دارایی و موجودی
chattel مال منقول دارایی شخصی
contents of a vessel دارایی یامحتویات فرف مظروف
inventorial مربوط به دفتر دارایی فهرستی
heirloom دارایی منقولی که بارث رسیده باشد
sell up a debtor دارایی بدهکاری را گرو کشیدن و فروختن
capitalization unit هزینهای که صرف دارایی ثابت میشود
finances علم دارایی تهیه پول کردن
financing علم دارایی تهیه پول کردن
finance علم دارایی تهیه پول کردن
all that property تمام ان دارایی یامال داازدست دادم
adventitious property دارایی که بطورغیر مستقیم به ارث برسد
financed علم دارایی تهیه پول کردن
jus mariti حق مرد نسبت به دارایی منقول زنش
heirlooms دارایی منقولی که بارث رسیده باشد
i parted from تمام ان دارایی یا مال را ازدست دادم
to make a f. دارایی یاثروت بهم زدن متمول شدن
insured کسی که زندگی و دارایی اش بیمه شده باشد
hotchpot سرجمع کردن دارایی رویهم ریختن اموال
capital assets دارایی طویل المده اعم ازمالی واعتباری
impropriation دادنی دارایی کلیسا و مانند ان بغیر روحانیون
capitalized expense در ضمن اصل دارایی نیز منظور میشود
chancery مقام وزارت دارایی دفتر مهردار سلطنتی
parapherna بخشی از دارایی زن که جزوجهیزیه نبود بلکه در اختیارخود زن بود
onerous property دارایی یا ملکی که مستلزم انجام تعهد یا التزامی است
levy a sum on a person's property به منظور تامین مدعی به دارایی کسی را توقیف کردن
an insolvent estate دارایی یا ملکی که برای پرداخت بدهی بسنده نباشد
dowager بیوه زنی که دارایی ازشوهرش به او ارث رسیده باشد
dowagers بیوه زنی که دارایی ازشوهرش به او ارث رسیده باشد
asset جمع دارایی شخص که بایستی بابت دیون او پرداخت گردد
current liability اقلامی از بدهی که پرداخت انها از محل دارایی جاری باشد
assessed value ارزشی که به منظور خاص برای یکی از اقلام دارایی معین میشود
paraphernalia دارایی شخصی زن که بعد ازمرگ شوهر علاوه بر جهیزیه و منضمات ان به وی می رسد
dower درCL این مقدار معادل ثلث کل دارایی مرد اعم از اعیان وعرصه است که به طریق عمری به زوجه اش واگذار میشود
accelerated depreciation استهلاک زودرس [روش استهلاک دارایی در مدتی کمتر از زمان مقرر]
current maturity قیمت دفتری دارایی در موقع فروش یا تبدیل مظنه روز نرخ روز
escheat حق تصرف دارایی متوفی ازطرف دولت یا پادشاه درموردی که متوفی بی وارث یابی وصیت مرده باشد مصادره کردن
inventory control کنترل ذخایرموجودی انبار کنترل دارایی
current ratio نسبت دارایی موجود به بدهی موجود
capital gain منافع حاصل از فروش یاتعویض اقلام دارایی به قیمتی بیش از ارزش دفتری اضافه ارزش سرمایه سرمایه باز یافته
he was proud of his wealth بدارایی خود مغرور بود مست دارایی خود بود
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com