English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (36 milliseconds)
English Persian
compass محدود کردن فهمیدن
Other Matches
getting تهیه کردن فهمیدن
realised درک کردن فهمیدن
gets تهیه کردن فهمیدن
get تهیه کردن فهمیدن
realizes درک کردن فهمیدن
follows تعقیب کردن فهمیدن
followed تعقیب کردن فهمیدن
realized درک کردن فهمیدن
realize درک کردن فهمیدن
follow تعقیب کردن فهمیدن
realises درک کردن فهمیدن
realizing درک کردن فهمیدن
realising درک کردن فهمیدن
misapprehended بد فهمیدن نادرست فهمیدن
misapprehend بد فهمیدن نادرست فهمیدن
misapprehending بد فهمیدن نادرست فهمیدن
misapprehends بد فهمیدن نادرست فهمیدن
misconsture بد تفسیر کردن دیر فهمیدن
illmitable محدود نکردنی محدود نشدنی
read 1-نگاه کردن به حروف چاپ شده و فهمیدن آنها. 2-
reads 1-نگاه کردن به حروف چاپ شده و فهمیدن آنها. 2-
weapons tight جنگ افزار اتش محدود فرمان اتش محدود در پدافندهوایی
curbing محدود کردن دارای دیواره یا حایل کردن تحت کنترل دراوردن فرونشاندن
curbed محدود کردن دارای دیواره یا حایل کردن تحت کنترل دراوردن فرونشاندن
curb محدود کردن دارای دیواره یا حایل کردن تحت کنترل دراوردن فرونشاندن
curbs محدود کردن دارای دیواره یا حایل کردن تحت کنترل دراوردن فرونشاندن
delimitate محدود کردن
restricts محدود کردن
set out محدود کردن
peg down محدود کردن
restrictions محدود کردن
restrict محدود کردن
straiten محدود کردن
restricting محدود کردن
restriction محدود کردن
containment محدود کردن
abounded محدود کردن
qualifies محدود کردن
abounds محدود کردن
qualify محدود کردن
abound محدود کردن
stint محدود کردن
stints محدود کردن
abounding محدود کردن
limit محدود کردن
banding روش مشخص کردن حدود یک تصویر روی صفحه نمایش کامپیوتر با محدود کردن اطراف آن
quantifying محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
bound خیز محدود کردن مقید کردن بستن
quantified محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantify محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantifies محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
narrower محدود باریک کردن
narrow محدود باریک کردن
narrowed محدود باریک کردن
narrowest محدود باریک کردن
impaled محدود کردن میله کشیدن
impale محدود کردن میله کشیدن
limitation clause شرط محدود کردن مسئوولیت
narrower محدود کردن کوته فکر
narrowest محدود کردن کوته فکر
grid current limiting محدود کردن جریان شبکه
terminate محدود کردن خاتمه یافتن
terminated محدود کردن خاتمه یافتن
impaling محدود کردن میله کشیدن
territorialization محدود کردن بیک ناحیه
restrictive trade practices روشهای محدود کردن تجارت
impales محدود کردن میله کشیدن
narrow محدود کردن کوته فکر
narrowed محدود کردن کوته فکر
terminates محدود کردن خاتمه یافتن
clip someone's wings <idiom> محدود کردن فعالیت یاامکانات شخصی
gagged پوزه بند بستن محدود کردن
gagging پوزه بند بستن محدود کردن
gags پوزه بند بستن محدود کردن
fire restriction محدود کردن اتش یا تیراندازی یکانها
gag پوزه بند بستن محدود کردن
confine محدود کردن منحصر کردن
limit محدود کردن تعیین کردن حد
confining محدود کردن منحصر کردن
withholds محدود کردن استفاده از جنگ افزار اتمی محدودیت اجرای اتش
withholding محدود کردن استفاده از جنگ افزار اتمی محدودیت اجرای اتش
withhold محدود کردن استفاده از جنگ افزار اتمی محدودیت اجرای اتش
withheld محدود کردن استفاده از جنگ افزار اتمی محدودیت اجرای اتش
restricts محدود کردن چیزی . اجازه ادان به اشخاص مشخص برای دستیابی به داده
restricting محدود کردن چیزی . اجازه ادان به اشخاص مشخص برای دستیابی به داده
privacy حق یک شخص برای کسترش دادن یا محدود کردن دستیابی به داده مربوط به خودش
restrict محدود کردن چیزی . اجازه ادان به اشخاص مشخص برای دستیابی به داده
exchange control جلوگیری از ورودامتعه خارجی به وسیله محدود کردن ارزی که دراختیار واردکننده گذاشته میشود
elastic banding روش تعریف حدود تصویر روی صفحه کامپیوتر با محدود کردن اطراف آن با یک مرز
damming سد ساختن مانع شدن یاایجاد مانع کردن محدود کردن
dammed سد ساختن مانع شدن یاایجاد مانع کردن محدود کردن
dams سد ساختن مانع شدن یاایجاد مانع کردن محدود کردن
dam سد ساختن مانع شدن یاایجاد مانع کردن محدود کردن
fan بیشترین تعداد ورودیهای که یک مداریا قطعه میتواند بدون محدود کردن نیرویش تحمل کند
fanning بیشترین تعداد ورودیهای که یک مداریا قطعه میتواند بدون محدود کردن نیرویش تحمل کند
fans بیشترین تعداد ورودیهای که یک مداریا قطعه میتواند بدون محدود کردن نیرویش تحمل کند
fanned بیشترین تعداد ورودیهای که یک مداریا قطعه میتواند بدون محدود کردن نیرویش تحمل کند
terrtorialize محدود بیک ناحیه کردن بصورت خطه در اوردن بنواحی متعدد تقسیم کردن بصورت قلمرو در اوردن
make out <idiom> فهمیدن
to have a gust of فهمیدن
understands فهمیدن
understand فهمیدن
comprehends فهمیدن
comprehending فهمیدن
to catch on فهمیدن
tell فهمیدن
telling-off فهمیدن
twing فهمیدن
comprehend فهمیدن
tells فهمیدن
comprehended فهمیدن
twigs : فهمیدن
inducts فهمیدن
misconceive بد فهمیدن
to make out فهمیدن
sees فهمیدن
twig : فهمیدن
catch on <idiom> فهمیدن
see فهمیدن
gripe فهمیدن
catch فهمیدن
grasps فهمیدن
inducting فهمیدن
grasped فهمیدن
to get on to فهمیدن
grasp فهمیدن
have in mind <idiom> فهمیدن
induct فهمیدن
inducted فهمیدن
skill فهمیدن
savvey فهم فهمیدن
malentendu اشتباه فهمیدن
put across <idiom> کاملا فهمیدن
get it through one's head <idiom> فهمیدن ،باورداشتن
misconstrue در فهمیدن مقصود
misconstrued در فهمیدن مقصود
misconstrues در فهمیدن مقصود
misconstruing در فهمیدن مقصود
find out <idiom> فهمیدن ،یادگرفتن
savviest فهم فهمیدن
savvy فهم فهمیدن
savvier فهم فهمیدن
horizons افق فکری بوسیله افق محدود کردن
horizon افق فکری بوسیله افق محدود کردن
intends خیال داشتن فهمیدن
comprehends فهمیدن فرا گرفتن
to find out ملتفت شدن فهمیدن
wise up to <idiom> بالاخره فهمیدن واقعیت
savoured فهمیدن دوست داشتن
to fish out بیرون اوردن فهمیدن
get the message <idiom> به واضحی فهمیدن مفهوم
learns خبر گرفتن فهمیدن
comprehend فهمیدن فرا گرفتن
comprehending فهمیدن فرا گرفتن
savor فهمیدن دوست داشتن
get to the bottom of <idiom> دلیل اصلی را فهمیدن
learn خبر گرفتن فهمیدن
intending خیال داشتن فهمیدن
comprehended فهمیدن فرا گرفتن
intend خیال داشتن فهمیدن
savours فهمیدن دوست داشتن
savouring فهمیدن دوست داشتن
savour فهمیدن دوست داشتن
clamper مداری که سطح سیگنال را از نوک اسکن کردن یا سایر وسایل ورودی به بیشترین حد محدود میکند زودتر از وقتی که به یک مقدار عددی تبدیل شود
mastered آموزش و فهمیدن یک زبان یا فرآیند
masters آموزش و فهمیدن یک زبان یا فرآیند
to be on the same page <idiom> همدیگر را فهمیدن [اصطلاح مجازی]
to talk the same language <idiom> همدیگر را فهمیدن [اصطلاح مجازی]
lip-read کلمات را بوسیله حرکات لب فهمیدن
(can't) make head nor tail of something <idiom> فهمیدن ،یافتن منظور چیزی
lip-reads کلمات را بوسیله حرکات لب فهمیدن
literacy فهمیدن اصول مقدماتی کامپیوتر
lip read کلمات را بوسیله حرکات لب فهمیدن
get the goods on someone <idiom> فهمیدن اطلاعات بد درمورد کسی
to get the run of a metre وزن شعری را فهمیدن یا پیداکردن
get through to <idiom> باعث فهمیدن کسی شود
get wise to something/somebody <idiom> درمورد موضوع محرمانه فهمیدن
master آموزش و فهمیدن یک زبان یا فرآیند
To sound someone out . To feel someones pulse . مزه دهان کسی را فهمیدن
complex بسیار پیچیده یا مشکل برای فهمیدن
to get a general idea of something فهمیدن موقعیتی [موضوعی] به طور کلی
complicated با چندین بخش یا مشکل برای فهمیدن
complexes بسیار پیچیده یا مشکل برای فهمیدن
take a stand on something <idiom> فهمیدن اینکه کسی بر علیه چیزی است
limited access محدود
indefinite نا محدود
limit محدود
moderating محدود
indeterminable نا محدود
incomprehensible نا محدود
incomprehensive محدود
lock step محدود
ambient محدود
terminates محدود
limitary محدود
terminated محدود
limiting محدود
moderate محدود
terminate محدود
finite محدود
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com