English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (11 milliseconds)
English Persian
critical date مدت زمان بحرانی
Other Matches
critical coupling کوپلاژ بحرانی پیوست بحرانی
line haul زمان لازم برای حمل بار به وسیله ستون زمان حمل باریا زمان حرکت ستون موتوری
caches مدار منط قی که زمان ذخیره سازی داده در حافظه پنهان و نیز زمان دستیابی به داده در خافظه پنهان و زمان دستیابی به رسانه کند تر را مشخص میکند
cache memory مدار منط قی که زمان ذخیره سازی داده در حافظه پنهان و نیز زمان دستیابی به داده در خافظه پنهان و زمان دستیابی به رسانه کند تر را مشخص میکند
cache مدار منط قی که زمان ذخیره سازی داده در حافظه پنهان و نیز زمان دستیابی به داده در خافظه پنهان و زمان دستیابی به رسانه کند تر را مشخص میکند
realtime زمان حقیقی یا زمان خالص ارسال و دریافت پیامها
circuits روشی که در آن اتصال یا مسیر بین دو گره در زمان این فراخوان ها و نه در زمان تنظیم آنها انجام میشود
circuit روشی که در آن اتصال یا مسیر بین دو گره در زمان این فراخوان ها و نه در زمان تنظیم آنها انجام میشود
road time یا زمان تخلیه جاده زمان عبور ستون
It will be some time before the new factory comes online, and until then we can't fulfill demand. آغاز به کار کردن کارخانه جدید مدتی زمان می برد و تا آن زمان قادر به تامین تقاضا نخواهیم بود.
critical بحرانی
decretory بحرانی
marginal بحرانی
decretive بحرانی
climacteric بحرانی
critical limit حد بحرانی
acute بحرانی
critical temperature دمای بحرانی
cretical flow جریان بحرانی
critical activity فعالیت بحرانی
critical altitude ارتفاع بحرانی
critical mass جرم بحرانی
critical amplification تقویت بحرانی
critical magnitude اندازه بحرانی
critical path مسیر بحرانی
Critical Regonalism منطقه ی بحرانی
exigent فشاراور بحرانی
critical pressure فشار بحرانی
critical point نقطه بحرانی
critical period دوره بحرانی
critical value ارزش بحرانی
critical resistance مقاومت بحرانی
nicks موقع بحرانی
nicking موقع بحرانی
critical region ناحیه بحرانی
critical speed سرعت بحرانی
razor edge موقعیت بحرانی
critical pollution الودگی بحرانی
critical angle زاویه بحرانی
acritical غیر بحرانی
critical density چگالی بحرانی
critical depth عمق بحرانی
critical point نقطه بحرانی
critical flow جریان بحرانی
critical frequency فرکانس بحرانی
critical valve مقدار بحرانی
critical heat flux شارحرارتی بحرانی
critical height ارتفاع بحرانی
critical height بلندی بحرانی
critical isotherm هم دمای بحرانی
critical region منطقه بحرانی
critical damping میرائی بحرانی
nicked موقع بحرانی
critical area ناحیه بحرانی
critical assembly ترتیب بحرانی
critical velocity سرعت بحرانی
critical coupling تزویج بحرانی
juncture موقع بحرانی
critical damping خفیدگی بحرانی
critical حیاتی بحرانی
nick موقع بحرانی
critical current شدت بحرانی
critical wave legth طول موج بحرانی
critical temperature درجه حرارت بحرانی
critical resistance مقدار مقاومت بحرانی
critically بطور بحرانی یا وخیم
critical path analysis تحلیل مسیر بحرانی
critical isotherm منحنی هم دمای بحرانی
thermal critical point نقطه ی بحرانی حرارتی
critical angle of attack زاویه حمله بحرانی
flood stage تراز بحرانی طغیان
cpm روش مسیر بحرانی
critical molecular mass جرم مولکولی بحرانی
critical closing speed سرعت بحرانی پایین
critcal fore pressure فشار حد خلاء بحرانی
critical concentration میزان تمرکز بحرانی
critical anode distance فاصله بحرانی اندی
critical backing pressure فشار حد خلاء بحرانی
critical deformation تغییر شکل بحرانی
critical degree of polymerization درجه بحرانی بسپارش
critical infinte cylinder قطر بحرانی استوانه
critical grid voltage ولتاژ بحرانی شبکه
critical grid current شدت بحرانی شبکه
critical grid current جریان بحرانی شبکه
critical path method روش مسیر بحرانی
access time کل زمان لازم برای رسانه ذخیره سازی از وقتی که تقاضای داده میشود تا زمان بازگشت داده
IAM فضای حافظه که زمان دستیابی بین زمان حافظه اصلی و سیستم بر پایه دیسک دارد
critical heat flux ratio نسبت شار حرارتی بحرانی
to recover from something ترمیم شدن [مثال از بحرانی]
to recover from something جبران کردن [مثال از بحرانی]
critical grid bias ولتاژ بایاس بحرانی شبکه
supercritical fluid chromatography کروماتوگرافی سیال فوق بحرانی
critical cooling rate میزان سرد کنندگی بحرانی
epitasis دوره بحرانی وشدت مرض
reference نقط های در زمان که به عنوان مبدا برای زمان بندی هادی دیگر یا اندازه گیریهای دیگر به کار می رود
references نقط های در زمان که به عنوان مبدا برای زمان بندی هادی دیگر یا اندازه گیریهای دیگر به کار می رود
presenting زمان حاضر زمان حال
presents زمان حاضر زمان حال
presented زمان حاضر زمان حال
arrivals زمان حضور زمان رسیدن
arrival زمان حضور زمان رسیدن
present زمان حاضر زمان حال
seek time زمان جستجو زمان طلب
response time زمان جواب زمان پاسخگویی
read time زمان اماده شدن اطلاعات زمان در دسترس قرار گرفتن اطلاعات کامپیوتری
to recover from something به حالت اول درآمدن [مثال از بحرانی]
critical build up resistance مقاومت بحرانی برای تحریک خودی
tour of duty زمان گردش ماموریت زمان توقف پرسنل در مناطق مختلف ماموریت
s.f.c chromatography supercriticalfluid کروماتوگرافی سیال فوق بحرانی
Every crisis should be viewed [seen] as an opportunity. هر بحرانی باید به عنوان یک فرصت دیده شود.
to turn the corner <idiom> بهبود یافتن پس از گذشت مرحله دشواری یا بحرانی [اصطلاح روزمره]
supercritical fluid chromatography/mass spectrometry کروماتوگرافی سیال فوق بحرانی / طیف بینی جرمی
timed مدت زمان یک کار در سیستم اشتراک زمانی یا چندبرنامهای . زمان یک کاربر یا برنامه یا کار در یک سیستم چند کاره
time مدت زمان یک کار در سیستم اشتراک زمانی یا چندبرنامهای . زمان یک کاربر یا برنامه یا کار در یک سیستم چند کاره
dive schedule جدول حداکثر زمان و عمق استخر برای شیرجه جدول نشاندهنده عمق و زمان ماندن زیر اب غواص
times مدت زمان یک کار در سیستم اشتراک زمانی یا چندبرنامهای . زمان یک کاربر یا برنامه یا کار در یک سیستم چند کاره
imprescriptible وابسته به اموال حقوقی که مشمول مرور زمان نیست غیر مشمول مرور زمان تجویز نشده
equation of time خطای قرائت زمان نجومی پس ماند زمان نجومی
unemployment compensation پرداختی در زمان بیکاری پرداخت کمکی در زمان بیکاری
critical path analysis استفاده از بررسیهای هر مرحله بحرانی یک پروژه بزرگ برای کمک به گروه مدیریت
s.f.c/m.s mass/fluidchromatography spectrometrysupercritical کروماتوگرافی سیال فوق بحرانی / طیف بینی جرمی
execution 1-زمان لازم برای اجرای یک برنامه یا مجموعه دستورات . 2-زمان لازم برای یک سیکل اجرا
loom time مدت زمان بافت [از زمان چله کشی تا جدا کردن فرش بافته شده از دار و مبنای تعیین ساعات کار مفید، وقت حقیقی لازم جهت اتمام فرش و قیمت نسبی فرش می باشد.]
production cycle زمان یا دوره بافت یک فرش [این دوره از زمان طراحی یا نقشه کشی شروع شده و به بافت کامل فرش منتهی می شود.]
interlook dormant period زمان توقف دستگاه رادار مدت زمان توقف کار تجسس رادار
frequencies زمان تناوب زمان تکرار تناوب عمل
frequency زمان تناوب زمان تکرار تناوب عمل
curie point دمای بحرانی منحصر به فردبرای هر ماده که بالاتر از ان مواد فرومانیتیک خاصیت مغناطیسی دائم یاموقت خودرا ازدست میدهند
splits زمان ثبت شده برای فواصل معین یک مسابقه زمان ثبت شده برای قهرمان دو 004متر
zero hour لحظه شروع ازمایشات سخت لحظه بحرانی
cryptoperiod زمان ارسال یا دریافت رمز مدت زمان دریافت رمز
early time زمان حداقل انفجار اتمی زمان اولیه انفجار اتمی
short cycle annealing سخت گردانی در زمان کم سخت گردانی در مدت زمان کوتاه
tensest زمان فعل تصریف زمان فعل
tense زمان فعل تصریف زمان فعل
tensing زمان فعل تصریف زمان فعل
tenses زمان فعل تصریف زمان فعل
tensed زمان فعل تصریف زمان فعل
tenser زمان فعل تصریف زمان فعل
angular velocity sight زمان سنج رهایی بمب دوربین زمان سنج زاویه رهایی بمب
station time زمان اماده شدن برای پرواز زمان بارگیری و اماده شدن هواپیما برای پرواز
whene'er هر زمان
termed زمان
term زمان
cycle time زمان
thitherto تا ان زمان
away از ان زمان
thence از ان زمان
synchronous هم زمان
contemporaneous هم زمان
time of blowing زمان دم
yet تا ان زمان
synchrone هم زمان
date زمان
dates زمان
zeitgeist زمان
terming زمان
coinstantaneous هم زمان
cotemporaneous هم زمان
periods زمان
times زمان
simultaneously در یک زمان
time زمان
timed زمان
clock زمان
stroke زمان
strokes زمان
stroking زمان
time-consuming زمان بر
timepiece زمان
clocks زمان ها
tempo زمان
tempos زمان
time-piece زمان
stroked زمان
time consuming زمان بر
period زمان
ticker [colloquial] [watch] زمان
intervalometer زمان سنج
incidentals time زمان ضمنی
inactive time زمان غیرفعال
intravital در زمان زندگی
production time زمان ساخت
installation time زمان نصب
prescriptions مرور زمان
instruction time زمان دستورالعمل
input time زمان اولیه
inoperative time زمان کسرخدمت
inlet time زمان ورود
intravitam در زمان زندگی
reaction time زمان واکنش
whenever هر زمان که هرگاه
incidentals time زمان اتفاقی
scheduling زمان بندی
yesterday زمان گذشته
whoopee زمان خوشی
maximum duration زمان حداکثر
man and boy از زمان بچگی
makeup time زمان جبران
peace time زمان صلح
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com