English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (39 milliseconds)
English Persian
overlook مسلط یا مشرف بودن بر چشم پوشی کردن
overlooked مسلط یا مشرف بودن بر چشم پوشی کردن
overlooking مسلط یا مشرف بودن بر چشم پوشی کردن
overlooks مسلط یا مشرف بودن بر چشم پوشی کردن
Other Matches
To be on top of ones job . بر کار سوار بودن ( مسلط بودن )
imminence مشرف بودن
bound مشرف بودن
impendence مشرف بودن
overhangs مشرف بودن
impend مشرف بودن
overhang مشرف بودن
imminency نزدیکی مشرف بودن
imminence نزدیکی مشرف بودن
verges نزدیک شدن مشرف بودن بر
verge نزدیک شدن مشرف بودن بر
predominated مسلط بودن
predominating مسلط بودن
predominates مسلط بودن
predominate مسلط بودن
to wear breeches بر شوهر خود مسلط بودن
dying declarations در CLافهاراتی را گویند که شخص مشرف به موت پس ازاطمینان از قریب الوقوع بودن مرگ خود که مالا" به راستگویی وادارش میکند بیان نماید
To cover up a fult ( defect , shortcoming ) . عیب پوشی کردن
condoning چشم پوشی کردن از
condones چشم پوشی کردن از
condoned چشم پوشی کردن از
condone چشم پوشی کردن از
ignored چشم پوشی کردن
waived چشم پوشی کردن
connives چشم پوشی کردن
connived چشم پوشی کردن
connive چشم پوشی کردن
waive چشم پوشی کردن
conniving چشم پوشی کردن
waives چشم پوشی کردن
ignores چشم پوشی کردن
to blanch over پرده پوشی کردن
dandify شیک پوشی کردن
ignore چشم پوشی کردن
ignoring چشم پوشی کردن
dominant مشرف
verge مشرف
overhanging مشرف
verges مشرف
overhanging پیشامده مشرف
seafronts مشرف بدریا
seafront مشرف بدریا
palisades صخرهء مشرف بر رودخانه محجر
palisade صخرهء مشرف بر رودخانه محجر
the hill overhangs the city تپه به شهر مشرف است
lichgate طاق نمای مشرف بحیاط کلیسا
commanding مسلط
hegemonic مسلط
preponderant مسلط
overruling مسلط
predominant مسلط
prevailed مسلط
prevail مسلط
dominant مسلط
prevails مسلط
peregrinate سرگردان بودن اواره بودن در کشور خارجی اقامت کردن
contained در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contains در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contain در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
sovereign حاکم مسلط
regnant حکمفرما مسلط
overrules مسلط شدن بر
overruled مسلط شدن بر
overrule مسلط شدن بر
come over مسلط شدن بر
over rule مسلط شدن
holding company کمپانی مسلط
thalassocrat مسلط بردریا
sovereigns حاکم مسلط
hagride مسلط شدن بر
to mind مراقب بودن [مواظب بودن] [احتیاط کردن]
dominant firm واحد تجارتی مسلط
He is fluent in Mandarin. او به زبان چینی مسلط است.
He is fluent in Chinese. او به زبان چینی مسلط است.
take over مسلط شدن غلبه کردن جانشین کردن جانشین شدن
opercular سر پوشی
overshadowed مسلط شدن بر تحت الشعاع قرار دادن
overshadows مسلط شدن بر تحت الشعاع قرار دادن
overshadowing مسلط شدن بر تحت الشعاع قرار دادن
overshadow مسلط شدن بر تحت الشعاع قرار دادن
condonation چشم پوشی
obliviousness چشم پوشی
gloze عیب پوشی
glozing پرده پوشی
opaqueness پشت پوشی
renouncement چشم پوشی
ligation لیگاند پوشی
obliviously باچشم پوشی
waiver چشم پوشی
connivance چشم پوشی
renunciation چشم پوشی
planking تخته پوشی
up front بیپرده پوشی
abnegation چشم پوشی
dandyism شیک پوشی
glozingly ازراه عیب پوشی
transvestism مبدل پوشی جنسی
negligible قابل چشم پوشی
eonism مبدل پوشی جنسی
secrecy راز پوشی پوشیدگی
furring تخته پوشی دولا
monitors رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitored رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitor رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
mumming نقاب پوشی و لال بازی
glasnost صراحت و احتراز از پرده پوشی
planking تخته پوشی چوب فرش
NMI وقفه غیرقابل چشم پوشی
renunciative مبنی بر چشم پوشی یا ترک دعوی
renunciatory مبنی بر چشم پوشی یا ترک دعوی
not give someone the time of day <idiom> تنفر به اندازهای که از دیدن آنها چشم پوشی کنید
condonation اغماض و چشم پوشی یکی اززوجین در مورد خلافی که ازدیگری در زمینه وفایف زناشویی صادر شده است
live up to <idiom> طبق خواسته کسی عمل کردن ،موافق بودن با ،سازش کردن با
parallelling برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
parallels برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
parallelled برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
paralleling برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
parallel برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
paralleled برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
rides مسلط شدن سوار شدن بر
ride مسلط شدن سوار شدن بر
To be very conspicuous . To stick out a mile . To be a marked person . مثل گاو پیشانی سفید بودن ( انگشت نما ومشخص بودن )
to have short views د راندیشه حال بودن وبس کوته نظر بودن
jollify کردن سرخوش بودن
to keep guard بودن احتیاط کردن
to be on guard بودن احتیاط کردن
to be in one's right mind دارای عقل سلیم بودن بهوش بودن
up to it/the job <idiom> مناسب بودن ،برابربودن ،قادربه انجام بودن
correspond بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
outnumbered از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
corresponds بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
outnumber از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
corresponded بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
outnumbers از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumbering از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
benefited احسان کردن مفید بودن
concern دلواپس کردن نگران بودن
hold out حاکی بودن از خودداری کردن از
possess تصرف کردن دارا بودن
vacillated مردد بودن نوسان کردن
governs حاکم بودن فرمانداری کردن
necessitate ایجاب کردن مستلزم بودن
necessitated ایجاب کردن مستلزم بودن
necessitates ایجاب کردن مستلزم بودن
concerns دلواپس کردن نگران بودن
waver فتور پیدا کردن دو دل بودن
possesses تصرف کردن دارا بودن
wavers فتور پیدا کردن دو دل بودن
wavered فتور پیدا کردن دو دل بودن
vacillate مردد بودن نوسان کردن
wavering فتور پیدا کردن دو دل بودن
tallying تطبیق کردن مطابق بودن
gestate ابستن بودن حمل کردن
comported جور بودن تحمل کردن
comporting جور بودن تحمل کردن
tallied تطبیق کردن مطابق بودن
govern حاکم بودن فرمانداری کردن
comport جور بودن تحمل کردن
governed حاکم بودن فرمانداری کردن
espies جاسوس بودن بازرسی کردن
possessing تصرف کردن دارا بودن
espy جاسوس بودن بازرسی کردن
espying جاسوس بودن بازرسی کردن
comports جور بودن تحمل کردن
necessitating ایجاب کردن مستلزم بودن
contain شامل بودن خودداری کردن
benefit احسان کردن مفید بودن
benefiting احسان کردن مفید بودن
contained شامل بودن خودداری کردن
tally تطبیق کردن مطابق بودن
contains شامل بودن خودداری کردن
espied جاسوس بودن بازرسی کردن
ambulate حرکت کردن درحرکت بودن
minds موافبت کردن ملتفت بودن
minding موافبت کردن ملتفت بودن
exceeded تجاوز کردن متجاوز بودن
mind موافبت کردن ملتفت بودن
randan سرخوش بودن نشاط کردن
agree موافقت کردن موافق بودن
agreeing موافقت کردن موافق بودن
having مجبور بودن وادار کردن
have مجبور بودن وادار کردن
trut اعتماد کردن به امیدوار بودن
adequateness طرفدار بودن وفا کردن
exceed تجاوز کردن متجاوز بودن
agrees موافقت کردن موافق بودن
maintains حمایت کردن از مدعی بودن
maintained حمایت کردن از مدعی بودن
perpetrating مرتکب کردن مقصر بودن
perpetrates مرتکب کردن مقصر بودن
perpetrated مرتکب کردن مقصر بودن
perpetrate مرتکب کردن مقصر بودن
allude افهار کردن مربوط بودن به
alluded افهار کردن مربوط بودن به
alludes افهار کردن مربوط بودن به
alluding افهار کردن مربوط بودن به
behoove فرض بودن اقتضاء کردن
behove فرض بودن اقتضاء کردن
look out نگهبانی کردن موافب بودن
maintain حمایت کردن از مدعی بودن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com