English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (34 milliseconds)
English Persian
to post up مطلع کردن کامل دادن به
Other Matches
complete کامل کردن انجام دادن
completed کامل کردن انجام دادن
completes کامل کردن انجام دادن
completing کامل کردن انجام دادن
pay off با دادن مزد کامل اخراج کردن
notifies مطلع کردن
notified مطلع کردن
annunciate مطلع کردن
notifying مطلع کردن
notify مطلع کردن
apprises مطلع کردن
apprise مطلع کردن
acquaints مطلع کردن
acquaint مطلع کردن
acquainting مطلع کردن
apprising مطلع کردن
to pay off مزدیا حقوق کامل دادن
ware مطلع
knowledgeable مطلع
wares مطلع
hep مطلع
au fait مطلع
au courant مطلع
smart money مطلع
weather wise مطلع
informed مطلع
understandings مطلع ماهر
understanding مطلع ماهر
clued-up بسیار مطلع
full mobilization تحرک کامل بحرکت دراوردن کامل
To be in the know . To be in the picture . وارد بودن ( مطلع وآگاه )
well informed بصیر بخوبی اگاه با اطلاع مطلع
I would like to learn the truth. من دوست دارم از واقعیت مطلع بشوم.
completed case جعبه کامل خشاب کامل
full scale باندازه کامل بمقیاس کامل
full annealing بازپخت کامل تاباندن کامل
The officers were brifed on (about) the detailes. افسران درباره جزییات مطلع ( توجیه شدند )
I heard through the grapevine that ... <idiom> من به طور غیر رسمی مطلع شدم که ... [اصطلاح]
totalize کامل کردن
roundest کامل کردن
complements کامل کردن
complementing کامل کردن
complement کامل کردن
round کامل کردن
finish کامل کردن
finishes کامل کردن
mature کامل کردن
matures کامل کردن
complemented کامل کردن
to rest up استراحت کامل کردن
rest up استراحت کامل کردن
overhauling اوراق کردن کامل
overhauled اوراق کردن کامل
to pay home تلافی کامل کردن
overhauls اوراق کردن کامل
use up <idiom> استفاده کامل کردن
overhaul اوراق کردن کامل
check up رسیدگی کامل کردن ازمایش کردن
bleach سفید کردن شستن کامل
salvaging پیاده کردن کامل قطعات
salvage پیاده کردن کامل قطعات
salvages پیاده کردن کامل قطعات
salvaged پیاده کردن کامل قطعات
bleaches سفید کردن شستن کامل
bleached سفید کردن شستن کامل
overmaster مهارت کامل پیدا کردن در
to be all eyes موافبت کامل کردن سرتاپاچشم شدن
souse بطور کامل پوشاندن حمله کردن
to play one's card well از فرصت خود استفاده کامل کردن
hitching کامل کردن پاس به دریافت کننده
hitch کامل کردن پاس به دریافت کننده
to browse ویرایش کامل کردن [علوم کامپیوتر]
hitches کامل کردن پاس به دریافت کننده
optimization کار کردن چیزی با کارایی کامل
hitched کامل کردن پاس به دریافت کننده
To perfect oneself in a foreign language . معلومات خودرا در یک زبان خارجی کامل کردن
overhauling پیاده کردن کامل قطعات برای تعمیر
overhauls پیاده کردن کامل قطعات برای تعمیر
overhauled پیاده کردن کامل قطعات برای تعمیر
overhaul پیاده کردن کامل قطعات برای تعمیر
models آنچه مثال کامل برای کپی کردن است
modelled آنچه مثال کامل برای کپی کردن است
modeled آنچه مثال کامل برای کپی کردن است
model آنچه مثال کامل برای کپی کردن است
cancelling متوقف کردن یک فرآیند یا دستور پیش از اجرای کامل
to make the most of به بهترین طرزی بکار بردن استفاده کامل کردن از
cancels متوقف کردن یک فرآیند یا دستور پیش از اجرای کامل
cancel متوقف کردن یک فرآیند یا دستور پیش از اجرای کامل
integrates کامل کردن درست کردن
integrate کامل کردن درست کردن
integrating کامل کردن درست کردن
imago حشره کامل و بالغ اخرین مرحله دگردیسی حشره که بصورت کامل و بالغ در میاید
double leg pick up زیر و عوض کردن دست و افت کامل حریف کشتی
high leg attack and shoulder control زیر یک خم با گرفتن شانه حریف سرنگون کردن و افت کامل
thorough بطور کامل کامل
disciplining نظم دادن ادب کردن تربیت کردن انضباط دادن
disciplines نظم دادن ادب کردن تربیت کردن انضباط دادن
discipline نظم دادن ادب کردن تربیت کردن انضباط دادن
documented ایجاد فایل جدید به ترکیب کردن دو یا چند بخش یا متن کامل
document ایجاد فایل جدید به ترکیب کردن دو یا چند بخش یا متن کامل
documenting ایجاد فایل جدید به ترکیب کردن دو یا چند بخش یا متن کامل
to depict somebody or something [as something] کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن [وصف کردن] [شرح دادن ] [نمایش دادن]
conducts هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducting هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducted هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conduct هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
to picture شرح دادن [نمایش دادن] [وصف کردن]
factorize تقسیم یک عدد به دو عدد کامل که در اثر ضرب کردن همان عدد اصلی نتیجه شود
reducing تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduce تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduces تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
lapped یک دور کامل زمین اسبدوانی تمام کردن یک دور اسبدوانی رسیدن به اسب جلویی تمام کردن یک دور
lap یک دور کامل زمین اسبدوانی تمام کردن یک دور اسبدوانی رسیدن به اسب جلویی تمام کردن یک دور
notification عملی است که دولتی برای اگاه ساختن دولت دیگر برای اطلاع از مسئله مهمی انجام میدهد و هدف از این عمل ان است که طرف از مسیله مذکور قانونا"مطلع تلقی شود
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
design پروژه دادن طرح دادن طرح کردن برنامه
designs پروژه دادن طرح دادن طرح کردن برنامه
institutionalizing در موسسه یا بنگاه قرار دادن در بیمارستان بستری کردن تبدیل به موسسه کردن رسمی کردن
institutionalizes در موسسه یا بنگاه قرار دادن در بیمارستان بستری کردن تبدیل به موسسه کردن رسمی کردن
institutionalize در موسسه یا بنگاه قرار دادن در بیمارستان بستری کردن تبدیل به موسسه کردن رسمی کردن
institutionalising در موسسه یا بنگاه قرار دادن در بیمارستان بستری کردن تبدیل به موسسه کردن رسمی کردن
institutionalises در موسسه یا بنگاه قرار دادن در بیمارستان بستری کردن تبدیل به موسسه کردن رسمی کردن
pursued تعاقب کردن تحت تعقیب قانونی قرار دادن دنبال کردن
pursues تعاقب کردن تحت تعقیب قانونی قرار دادن دنبال کردن
pursuing تعاقب کردن تحت تعقیب قانونی قرار دادن دنبال کردن
collimate موازی قرار دادن لوله و هدف میزان کردن تعدیل کردن
pursue تعاقب کردن تحت تعقیب قانونی قرار دادن دنبال کردن
out lawry طراحی کردن بطور مختصر شرح دادن خلاصه کردن
receive اخذ دریافت کردن جا دادن وپنهان کردن مال مسروقه
predicating اطلاق کردن بصورت مسند قرار دادن مبتنی کردن
predicate اطلاق کردن بصورت مسند قرار دادن مبتنی کردن
predicated اطلاق کردن بصورت مسند قرار دادن مبتنی کردن
predicates اطلاق کردن بصورت مسند قرار دادن مبتنی کردن
lays قرار دادن طرح کردن مطرح کردن توط ئه چیدن
lay قرار دادن طرح کردن مطرح کردن توط ئه چیدن
receives اخذ دریافت کردن جا دادن وپنهان کردن مال مسروقه
anneal نرم کردن فلز به وسیله حرارت دادن و سرد کردن اهسته در کوره
paying جبران کردن غرامت دادن کارسازی کردن مزد
to veer and heul پیوسته تغییرعقیده دادن شل کردن وسفت کردن دراوردن
pay جبران کردن غرامت دادن کارسازی کردن مزد
pays جبران کردن غرامت دادن کارسازی کردن مزد
total کامل
largest کامل
perfects کامل
perfecting کامل
main کامل
entire کامل
full-fledged کامل
full fledged کامل
exacts کامل
unabridged کامل
totaling کامل
exacted کامل
plenary کامل
unqualified کامل
plenaries کامل
self-contained کامل
large کامل
perfected کامل
all-out کامل
unmitigated کامل
larger کامل
exact کامل
perfect کامل
semibreve نت کامل
totaled کامل
semibreves نت کامل
starker کامل
full کامل
totals کامل
completes کامل
echaustive کامل
fullest کامل
of ripe years کامل
absolutes کامل
absolute کامل
in a entireness of state کامل
saturation کامل
totalled کامل
starkly کامل
totalling کامل
empennage دم کامل
stark کامل
searching کامل
complete کامل
wall-to-wall کامل
completing کامل
completed کامل
starkest کامل
hiring اجیر کردن اجاره کردن کرایه دادن
propagated منتشر کردن قلمه کردن انتقال دادن
statements بیان کردن توضیح دادن تاکید کردن
set out شرح دادن تنظیم کردن تعیین کردن
to adjust وفق دادن [سازگار کردن] [مطابق کردن ]
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com