English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English Persian
surefire مطمئن نتیجه بخش
Other Matches
It wI'll eventually pay off. با لاخره نتیجه خواهد رسید (نتیجه می دهد )
to be a foregone conclusion <idiom> نتیجه حتمی [نتیجه مسلم] بودن
foregone conclusion نتیجه حتمی نتیجه مسلم
in the bag <idiom> مطمئن
assured مطمئن
confident مطمئن
trustful مطمئن
full hearted مطمئن
safest مطمئن
surest مطمئن
safer مطمئن
surer مطمئن
safe مطمئن
sure مطمئن
safes مطمئن
certify مطمئن کردن
secure مطمئن استوار
ensure مطمئن ساختن
nail down <idiom> مطمئن بودن
ensured مطمئن ساختن
safe life عمر مطمئن
supersub ذخیره مطمئن
self confident مطمئن بخود
secure of victory مطمئن به پیروزی
safe working load بارکاری مطمئن
self-confident مطمئن به خود
trusts مطمئن بودن
trusted مطمئن بودن
insecure غیر مطمئن
to feel secure مطمئن شدن
to feel secure مطمئن بودن
insurance ذخیره مطمئن
insurance امتیاز مطمئن
secures مطمئن استوار
assurer مطمئن سازنده
certifies مطمئن کردن
certifying مطمئن کردن
ensures مطمئن ساختن
insures مطمئن ساختن
ensuring مطمئن ساختن
insuring مطمئن ساختن
over confident زیاد مطمئن
assuror مطمئن سازنده
I am sure that ... من مطمئن هستم که ...
trust مطمئن بودن
self-assured مطمئن بنفس خود
self assured مطمئن بنفس خود
in for <idiom> مطمئن بدست آوردن
you may rest assured میتوانید مطمئن باشید
to make no doubt مطمئن بودن شک نداشتن
just in case برای مطمئن بودن
I am certain of it. من درباره اش مطمئن هستم.
secures مطمئن تامین کردن
but don't hold me to it [idiom] ولی مطمئن نیستم
to ensure something مطمئن ساختن [چیزی]
secure مطمئن تامین کردن
secure بی خطر خاطر جمع مطمئن
secures بی خطر خاطر جمع مطمئن
You can be sure of that! در این مورد تو می توانی مطمئن باشی!
i give you my world for it قول میدهم اینطور باشد مطمئن باشید
He seems to have a lot of confidence. خیلی خاطر جمع ( مطمئن ) بنظر می رسد
bravura افهار شجاعت و دلاوری روحیه مطمئن وامرانه
Slow but sure wins the race. <proverb> پیروزى از آن کسى است که آهسته و مطمئن مى رود .
prudent limit of endurance حداکثر زمان پرواز مطمئن هواپیما از نظر سوخت
prudent limit of patrol حداکثر زمان گشت مطمئن هواپیما از نظر سوخت
right of search حقی که کشتیهای دول متحارب برای جستجوی ناوگان ممالک بیطرف به منظور مطمئن شدن از بیطرفیشان دارند
The whole problem with the world is that fools and fanatics are always so certain of themselves, and wiser people so full of doubts. مشکل اصلی در دنیا این است که احمق ها و متعصب ها همیشه از خودشان مطمئن و انسان های عاقل پر از تردید هستند.
fail-safe ماسوره تامین شده از نظرعمل کرد دستگاههای داخلی ماسوره مطمئن العمل
fail safe ماسوره تامین شده از نظرعمل کرد دستگاههای داخلی ماسوره مطمئن العمل
to prove my vow i give my hand برای اینکه شما را از درستی قول خود مطمئن سازم به شما دست میدهم
whole hearted خاطرجمع مطمئن صمیمانه قلبی صمیمانه
harvests نتیجه
harvested نتیجه
harvest نتیجه
resulted نتیجه
inferences نتیجه
effecting نتیجه
resulting نتیجه
inference نتیجه
result نتیجه
decision نتیجه
run into <idiom> نتیجه
upshot نتیجه
outgrowth نتیجه
affect نتیجه
decisions نتیجه
affects نتیجه
issueless بی نتیجه
whereupon که در نتیجه ان
inconsequent بی نتیجه
ineffetual بی نتیجه
to no purpose بی نتیجه
outcome نتیجه
payoff نتیجه
payoffs نتیجه
consequent نتیجه
inconclusive بی نتیجه
consequences نتیجه
consequence نتیجه
outcomes نتیجه
educt نتیجه
eduction نتیجه
effectless بی نتیجه
resultful پر نتیجه
abortive بی نتیجه
conclusion نتیجه
thanks در نتیجه
conclusions نتیجه
sequela نتیجه
sequent نتیجه
sequitur نتیجه
thanks to..... در نتیجه
rest نتیجه
rests نتیجه
products نتیجه
in the sequel در نتیجه
product نتیجه
inconsecutive بی نتیجه
inconseqential بی نتیجه
ineffective بی نتیجه
effect نتیجه
frustrated بی نتیجه
ineffectual بی نتیجه
outgrwth نتیجه
growth نتیجه
growths نتیجه
afterclap نتیجه
of no issue بی نتیجه
indeterminate بی نتیجه
effected نتیجه
deducing نتیجه گرفتن
sequel نتیجه پایان
sequels نتیجه پایان
side-effect نتیجه جانبی
hereon در نتیجه این
illative نتیجه رسان
to fall to the ground به نتیجه نرسیدن
consecution نتیجه منطقی
evidentiary effect نتیجه مشهود
test announcement نتیجه ازمایش
the long and the short of it <idiom> نتیجه کلی
to be dashed to the ground به نتیجه نرسیدن
to bring to an issve به نتیجه رساندن
to came a howler به نتیجه نرسیدن
to come a mucker به نتیجه نرسیدن
fall through به نتیجه نرسیدن
illiative حاکی از نتیجه
subsumption نتیجه گیری
blind search جیستجوی بی نتیجه
condition of subsequent events شرط نتیجه
condition of corollary شرط نتیجه
concluder نتیجه گیرنده
put through به نتیجه رساندن
cheating does not prosper تقلب نتیجه
call by result فراخوانی با نتیجه
resultful نتیجه بخش
by product نتیجه فرعی
perficient نتیجه بخش
fruitlessly بدون نتیجه
thwarted بی نتیجه گذاردن
thwart بی نتیجه گذاردن
fetch up به نتیجه رسیدن
printouts نتیجه چاپی
to fall through به نتیجه نرسیدن
printout نتیجه چاپی
consequent نتیجه بخش
net reaction واکنش نتیجه
side-effects نتیجه جانبی
foregone conclusion نتیجه نابهنگام
fruitlessness عدم نتیجه
to effectuate a conclusion نتیجه دادن
to pull a result نتیجه گرفتن
final result نتیجه نهایی
fine drawn نتیجه ورزش
net result نتیجه نهایی
vainly بدون نتیجه
to come to grief به نتیجه نرسیدن
corollary نتیجه فرع
corollary نتیجه فرعی
corollaries نتیجه فرع
corollaries نتیجه فرعی
to drawa conclusion نتیجه گرفتن
side effect نتیجه جانبی
synthesis نتیجه گیری
issued نتیجه بحث
issue نتیجه بحث
success پیروزی نتیجه
successes پیروزی نتیجه
non sequitur نتیجه کاذب
aborts بی نتیجه ماندن
issues نتیجه بحث
dTnouements نتیجه نمایش
denouements نتیجه نمایش
talk out of <idiom> به نتیجه نرسیدن
denouement نتیجه نمایش
turn out <idiom> نتیجه ،پایان
non sequiturs نتیجه کاذب
conclusion انجام نتیجه
conclusion نتیجه گیری
result of the negotiations نتیجه مذاکرات
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com