English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (2 milliseconds)
English Persian
intent معنی منظور
Other Matches
zero compression روندی که حافظه را ازصفرهای مقدم بدون معنی که در سمت چپ ارقام بابیشترین معنی قرار دارند پاک میکند
acceptation قبول معنی عرف معنی مصطلح
signifies معنی دادن معنی بخشیدن
signify معنی دادن معنی بخشیدن
signifying معنی دادن معنی بخشیدن
with the intention of به منظور
pricking منظور
with the view of به منظور
pricks منظور
objectless بی منظور
view منظور
viewed منظور
viewing منظور
views منظور
scope منظور
intentions منظور
intention منظور
with a view to به منظور
pricked منظور
purpose of the dam منظور از سد
aims منظور
aimed منظور
aim منظور
meanings منظور
meaning منظور
purposeless بی منظور
purposes منظور
sake منظور
purpose منظور
prick منظور
intention قصد و منظور
whereunto بچه منظور
allocate منظور کردن
allocates منظور کردن
objectives هدف منظور
intentions قصد و منظور
scope منظور از عملیات
to what purpose برای چه منظور
objective منظور ازعملیات
scope منظور مفاد
whereto بچه منظور
to make allowance منظور کردن
objectives منظور ازعملیات
objective هدف منظور
get at <idiom> منظور داشتن
for publicity purposes به منظور تبلیغ
provided <adj.> <past-p.> منظور شده
appropriated <adj.> <past-p.> منظور شده
allocating منظور کردن
laid on <past-p.> منظور شده
self-defeating علیه منظور خود
to make oneself clear <idiom> منظور را روشن کردن
self defeating علیه منظور خود
adhoc تنها به این منظور
clearance sale فروش به منظور تصفیه حراج
What does it exactly mean? منظور از این دقیقا چه است؟
clearance sales فروش به منظور تصفیه حراج
to mean to do something منظور انجام کاری را داشتن
paper gold منظور حق برداشت مخصوص است
to mean منظور [داشتن] این است
malingering تعارض به منظور فرار ازخدمت
(can't) make head nor tail of something <idiom> فهمیدن ،یافتن منظور چیزی
adjutant's call احضار یکانها به منظور انجام تشریفات
bridgeware برنامههای کامپیوتری به منظور ترجمه دستورالعملها
assessments تقدیم قیمت به منظور تعیین مالیات
assessments تقویم ارزیابی به منظور تعیین مالیات
assessment تقدیم قیمت به منظور تعیین مالیات
assessment تقویم ارزیابی به منظور تعیین مالیات
scope طول زنجیر ارتفاع سنج ناو منظور
capitalized expense در ضمن اصل دارایی نیز منظور میشود
mark-down قیمت کالا را به منظور فروش پایین اوردن
mark-downs قیمت کالا را به منظور فروش پایین اوردن
declared value قیمت اعلام شده به منظور تعیین مالیات
it did not meet our views منظور مارا انجام نداد نظرماراتامین نکرد
treasury stock سهم منتشره شرکت که بعنوان سرمایه منظور میگردد
replevin طرح دعوی به منظور استرداد مال توقیف شده
priming پر کردن یک پمپ یا لوله با اب به منظور تخلیه هوای داخل ان
radical economists منظور گروهی ازاقتصاددانان کلاسیک مانندمالتوس و مارکس میباشد
cadastral surveys عملیات نقشه برداری به منظور تفکیک و تعیین حدوداراضی
levy a sum on a person's property به منظور تامین مدعی به دارایی کسی را توقیف کردن
drain joints فاصله بین تنبوشههای زهکش به منظور دخول اب به تنبوشه ها
juck work کوبیدن میخ درکف و دیوارهای کانال به منظور ایجاد رسوب
turnkey سیستم کامپیوتر اماده برای یک منظور خاص اصلی جامع
bay حجمی که برای دربرگرفتن چیز بخصوصی در هرهواپیما منظور میگردد
bayed حجمی که برای دربرگرفتن چیز بخصوصی در هرهواپیما منظور میگردد
baying حجمی که برای دربرگرفتن چیز بخصوصی در هرهواپیما منظور میگردد
bays حجمی که برای دربرگرفتن چیز بخصوصی در هرهواپیما منظور میگردد
kuomintang حزب ناسیونالیست چین که در سال 1981 به منظور مبارزات ضداستعماری شد
retrofit بروز در اوردن یا اضافه نمودن به یک سیستم موجودبه منظور بهبود ان
special contracts منظور عقودی هستند که نام و صیغه خاص و شرایط ویژه دارند
eudaimonism اخلاقیاتی که منظور ان فراهم کردن خوشی و سعادت است اخلاقیات ارسطو
betterment خرجی که به منظور افزایش بازده یا تقلیل هزینه عملیات صورت بگیرد
combination توافق بین دو یا چند موسسه به منظور دست یافتن به بهره بیشتر
earthquake factor مقدار درصد شتاب ثقلی که درطرح محاسبات ساختمانی منظور میگردد
bagger my neihbour trade palicy سیاست فقیر ساختن کشورهمسایه به منظور ابادساختن کشور خود با استثماران
eudaemonism اخلاقیاتی که منظور ان فراهم کردن خوشی و سعادت است اخلاقیات ارسطو
assessed value ارزشی که به منظور خاص برای یکی از اقلام دارایی معین میشود
dumbest بی معنی
translation معنی
of no significance بی معنی
innuendos معنی
dumber بی معنی
dumb بی معنی
drifted معنی
significance معنی
significant پر معنی
significantly پر معنی
equipollent هم معنی
semantics معنی
innuendoes معنی
neer do well or well بی معنی
drifting معنی
drift معنی
implications معنی
implication معنی
insensate بی معنی
irrationable بی معنی
drifts معنی
innuendo معنی
fool begged بی معنی
meaning less بی معنی
synonymous هم معنی
abstracts معنی
hokum بی معنی
abstract معنی
intendment معنی
purporst معنی
purports معنی
to explain away معنی
effecting معنی
abstracting معنی
effect معنی
witless بی معنی
definition معنی
definitions معنی
meanings معنی
pointless بی معنی
meaning معنی
meaningfully پر معنی
meaningful پر معنی
purporting معنی
signification معنی
dull بی معنی
meaningless بی معنی
unmeaning بی معنی
frothy بی معنی
tosh بی معنی
rigmarole بی معنی
rigmaroles بی معنی
purport معنی
purported معنی
irrational بی معنی
dulls بی معنی
dulling بی معنی
dullest بی معنی
duller بی معنی
dulled بی معنی
effected معنی
suck wheels رکاب زدن پشت سر دوچرخه سوار دیگر به منظور کاستن از فشار هوا
superscripsit بسته نرم افزاری که به منظور پردازش کلمه درسیستمهای ریزکامپیوتر بکارمی رود
reventment روکش کردن سطح زمین به منظور جلوگیری از فرسایش ناشی از باد و باران
falderal چیز بی معنی
sementem معنی ساده
by extension بابسط معنی
by extension باتعمیم معنی
scat اواز بی معنی
trope معنی مجازی
wastrel ادم بی معنی
pregnantly بطور پر معنی
fall into place معنی گرفتن
dead dog ادم بی معنی
polysemous بسیار معنی
significant figure رقم با معنی
torpe معنی مجازی
ASH معنی این لغت چیست ؟
amphibolic دارای دو معنی
suggesting a meaning افاده معنی
that is to say بدین معنی که
blat بی معنی و بی ملاحظه
to bear a meaning معنی دادن
significative معنی دار
blatherskite سخن بی معنی
to this effect باین معنی
parexcellence بتمام معنی
frothily بطوربی معنی
grammatical sense معنی دستوری
literal sense معنی لغوی
in letter and in spirit ئر لفظ و در معنی
inexpessive بی اثر بی معنی
with out rhyme or reason . بی معنی وقافیه
absurd مزخرف بی معنی
dyed-in-the-wool به تمام معنی
lexical meaning معنی لغوی
it does not make sense معنی نمیدهد
insignificancy بی معنی گری
mal پیشوندی که معنی بد
mystic sense معنی رمزی
figurative sense معنی مجازی
wish wash سخن بی معنی
opposite meaning معنی وارونه
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com