English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 301 (41 milliseconds)
English Persian
specifies معین کردن
specify معین کردن
specifying معین کردن
limit معین کردن
settle معین کردن
settles معین کردن
define معین کردن
defined معین کردن
defines معین کردن
defining معین کردن
allocate معین کردن
allocates معین کردن
allocating معین کردن
designate معین کردن
designates معین کردن
designating معین کردن
denominate معین کردن
figure out معین کردن
draw the line <idiom> معین کردن
Search result with all words
specifies معین کردن معلوم کردن
specifies معین کردن تصریح کردن
specify معین کردن معلوم کردن
specify معین کردن تصریح کردن
specifying معین کردن معلوم کردن
specifying معین کردن تصریح کردن
delimit معین کردن مرزیابی کردن
delimited معین کردن مرزیابی کردن
delimiting معین کردن مرزیابی کردن
delimits معین کردن مرزیابی کردن
time وقت معین کردن
timed وقت معین کردن
times وقت معین کردن
so علامتی برای معین کردن قابلیتهای فقط فرستادنی تجهیزات
set 1-معادل قرار دادن یک متغییر با یک مقدار. 2-معین کردن مقدار یک پارامتر
sets 1-معادل قرار دادن یک متغییر با یک مقدار. 2-معین کردن مقدار یک پارامتر
setting up 1-معادل قرار دادن یک متغییر با یک مقدار. 2-معین کردن مقدار یک پارامتر
reversion هبه کردن مال غیر منقول بخ کسی به شرط حدوث امری در خارج یا گذشتن مدت معین هبه مشروط
locate جای چیزی را معین کردن
located جای چیزی را معین کردن
locates جای چیزی را معین کردن
locating جای چیزی را معین کردن
date مدت معین کردن
dates مدت معین کردن
delineate ترسیم نمودن معین کردن
delineated ترسیم نمودن معین کردن
delineates ترسیم نمودن معین کردن
delineating ترسیم نمودن معین کردن
ascertain ثابت کردن معین کردن
ascertained ثابت کردن معین کردن
ascertaining ثابت کردن معین کردن
ascertains ثابت کردن معین کردن
parse اجزاء وترکیبات جمله را معین کردن
parsed اجزاء وترکیبات جمله را معین کردن
parses اجزاء وترکیبات جمله را معین کردن
define معین کردن معنی کردن
defined معین کردن معنی کردن
defines معین کردن معنی کردن
defining معین کردن معنی کردن
allot معین کردن سهم دادن
allots معین کردن سهم دادن
allotted معین کردن سهم دادن
allotting معین کردن سهم دادن
overstay بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
overstayed بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
overstaying بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
overstays بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
cage قفل کردن یک ژایرو دروضعیت ثابت و معین
cages قفل کردن یک ژایرو دروضعیت ثابت و معین
officer افسر معین کردن فرماندهی کردن
officers افسر معین کردن فرماندهی کردن
sanction ضمانت اجرایی معین کردن
sanctioned ضمانت اجرایی معین کردن
sanctioning ضمانت اجرایی معین کردن
sanctions ضمانت اجرایی معین کردن
inset : معین کردن
insets : معین کردن
hobble وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobbled وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobbles وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobbling وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
area blocking سد راه کردن رقیب در منطقه معین
authorization to copy اجازه ناشر نرم افزار به کاربر برای کپی کردن از برنامه در تعدادی معین
destine مقدر کردن سرنوشت معین کردن
hopple وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
periphrastic conjugation صرف افعال با استعمال غیرضروری فعلهای معین بجای ساده صرف کردن
pre appoint از پیش معین کردن
pre appoint قبلا معین کردن
ratioing کوچک و بزرگ کردن عکس به مقیاس معین برای استفاده در موزاییکهای عکسی
set up اماده کردن اتومبیل برای مسابقه درمسیر معین
tabulation 1-مرتب کردن جدول اعداد.2-حرکت نوک چاپ یا نشانه گر در یک فاصله معین شده در امتداد یک خط
tick mark علامت گذاری در طول یک ترازو برای معین کردن مقادیر
time charter اجاره کردن وسیله نقلیه برای مدت معین
titrate عیارچیزی را معین کردن عیار گرفتن
to keep regular hours هر کاری را درساعت معین کردن
to locate the enemy جای دشمنی را معین کردن
to map out جز بجز معین کردن
to set measures to anything برای چیزی اندازه یا حد معین کردن
to settle an a برای کسی مقر ری سالیانه معین کردن
To lay down certain conditions . شرایطی معین کردن
rain check <idiom> رد کردن درخواستی برای یک تاریخ معین و موکول آن به زمان دیگر
to impose a curfew خاموشی در ساعت معین شب بر قرار کردن
Other Matches
false attack حمله معین شمشیرباز درانتظار واکنش معین
time charter اجاره وسیله نقلیه برای مدت معین اجاره کشتی برای مدت معین
adjutor معین
accessory معین
given معین
precise معین
rubicon حد معین
definite معین
adjutants معین
adjutant معین
punctual معین
ally معین
allying معین
specified معین
auxiliary معین
auxiliaries معین
certain معین
fixed معین
accessorial معین
indeterminate نا معین
regulars معین
determinate معین
ledgers معین
regular معین
limiting معین
settled معین
ledger معین
ancillary معین
subsidiaries معین
specific معین
specifics معین
subsidiary معین
dosed اندازه معین
doses اندازه معین
dosing اندازه معین
dose اندازه معین
linking verb فعل معین
ledger card کارت معین
auxiliaries امدادی معین
positive یقین معین
spanned مدت معین
do فعل معین
shall فعل معین
statically determined از نظراستاتیکی معین
span مدت معین
rhomboidal شبه معین
span فاصله معین
spanned فاصله معین
spanning مدت معین
spanning فاصله معین
spans مدت معین
spans فاصله معین
systematically با روش معین
auxiliary امدادی معین
destined مقصد معین
rose bay گل معین التجاری
anyone هرشخص معین
on a given day در روزی معین
definitive معین کننده
specifics مخصوص معین
periodically در فواصل معین
space مدت معین
spaces مدت معین
determinately بطور معین
specified time وقت معین
determinate error خطای معین
at a stated time در وقت معین
regulars معین مقرر
allotted time وقت معین
adverbs معین فعل
adverb معین فعل
general ledger معین عام
assignable معین مشخص
aoristic غیر معین
part performance عقد معین
specific مخصوص معین
thetical مقرر معین
the fullness of time وقت معین
regular معین مقرر
thetic مقرر معین
adverb modifying a verb معین فعل
semidefinite matrix ماتریس نیمه معین
statically determined از نظر ایستایی معین
ratios نسبت معین وثابت
overtime بیش از وقت معین
to plant out درفاصلههای معین کاشتن
aorist ماضی غیر معین
subsidiarily بطور معین یا متمم
identifier معین کننده هویت
statically indeterminate از نظر ایستایی نا معین
law of difinte proportions قانون نسبتهای معین
predeterminate از پیش معین شده
patch مدت زمان معین
at home پذیرایی در ساعت معین
patches مدت زمان معین
modal auxiliary فعل معین شرطی
nonsignificant غیر معین نامعلوم
open contract قرارداد غیر معین
ratio نسبت معین وثابت
current income درامدیک دوره معین
systematically ازروی یک اسلوب معین
at a specified time در وقت معین یا معلوم
fixed cost هزینه ثابت و معین
shapeless فاقد شکل معین
magnetic ledger card کارت معین مغناطیسی
plant out در فواصل معین کاشتن
speciosity کیفیت معین ومشخص
uncaused بدون علت معین
circumstanced دارای یک حالت معین
rhomboid muscle ماهیچه چهارگوش معین
bullion شمش فلزات با عیار معین
decompression diving غواصی در عمق یا زمان معین
propertied متمکن دارای خواص معین
At regular intervals . درفا صله های معین
density تراکم الیاف [در یک مساحت معین]
come in پرتاب توپ به طرز معین
sin die بدون تعیین روز معین
specific performance نحوه اجرای معین در قرارداد
biases ولتاژ معین قرار دادن
morphous دارای شکل معین ومعلوم
figurate دارای شکل معین منقوش
to keep an appointment سروقت معین درجایی حاضرشدن
fixed time call مکالمه در زمان معین و ثابت
nominal filter صافی به اندازه عبور معین
conation کوشش بدون هدف معین
standard نمونه قبول شده معین
bias ولتاژ معین قرار دادن
valued policy بیمه نامه با ارزش معین
standards نمونه قبول شده معین
formulation تحت قواره معین دراوردن
named airport of departure فرودگاه معین برای حرکت
forced distribution rating درجه بندی با توزیع معین
to come up to the stand بمیزان یا پایه معین رسیدن
gaited اسب دارای حرکت پاهای معین
fixed supply ذخیره معین کالای فاسد شدنی
platoon بازیگرانی را به نوبت در نقطه معین گذاشتن
ranged قرار دادن متن در یک ترتیب معین
image sharpness خطوط مورب تحت زاویه معین
height delay زمان تاخیر رسیدن هواپیمابارتفاع معین
tc اجاره دربست برای مدت معین
platoons بازیگرانی را به نوبت در نقطه معین گذاشتن
range قرار دادن متن در یک ترتیب معین
type bar تمام کاراکترها در یک مجموعه کاراکتر معین
determinate problem مسئله ایی که یک یا چندراه حل معین دارد
division دسته گروه اسبهای مسابقه معین
shift جابجایی معین بیتهای کلمه به چپ یا راست .
gauge pressure فشار در عمق معین برحسب فشارسنج
shifts جابجایی معین بیتهای کلمه به چپ یا راست .
decays کاهش رادیو اکتیویته درزمان معین
decayed کاهش رادیو اکتیویته درزمان معین
decaying کاهش رادیو اکتیویته درزمان معین
called shot ضربه معین بطرف گوی یاکیسه یا هر دو
divisions دسته گروه اسبهای مسابقه معین
ranges قرار دادن متن در یک ترتیب معین
aoristic وابسته به زمان ماضی غیر معین
decay کاهش رادیو اکتیویته درزمان معین
shifted جابجایی معین بیتهای کلمه به چپ یا راست .
entry شرطبندی روی اسب معین ورود به اب
occasional licence پروانه فروش نوشابه درمواقع و جاهای معین
card امتیاز معین را درهربخش ازبازی بدست اوردن
dole سرنوشت تقسیم پول یا غذا در فواصل معین
blind hole سوراخ چمن که از فاصله معین دیده نمیشود
failure تعداد مشخص خطا در یک دوره زمان معین
curfews مقررات حکومت نظامی وخاموشی در ساعت معین شب
curfew مقررات حکومت نظامی وخاموشی در ساعت معین شب
spot shot ضربه به گویی که در نقطه معین گذاشته شده
work load مقدارکاری که یک کارگر در زمان معین انجام میدهد
applied برای هدف معین بکار رفته کاربسته
failures تعداد مشخص خطا در یک دوره زمان معین
should زمان ماضی واسم مفعول فعل معین shall
census of production امار تخمینی تولیدات در یک کشور در مدت معین
peg in the ring بازی فرفره چرخابی در توی دایره معین
cards امتیاز معین را درهربخش ازبازی بدست اوردن
decompression stop مکث غواص کوتاه در عمقهای معین در صعود
indeterminate vowel حرف مصوتی که صدای معین یا اشکاری ندارد
target archery مسابقه تیراندازی از فاصله معین با تیر و کمان
ambient water ابی که در عمق معین دراطراف غواص است
deferred dividened سود اعلام شده و قابل پرداخت در تاریخ معین
decay curves منحنی نمایش کاهش تشعشعات اتمی در زمان معین
durometer اسبابی که بوسیله ان سختی وسفتی اجسام را معین میکنند
blocked یک دوره مسابقه بیلیارد برای رسیدن به امتیاز معین
limiting speed بیشترین سرعت نسبی فاهری هواپیمایی با شکل معین
bill time draft برات و سفته قابل پرداخت درتاریخ معین در اینده
block یک دوره مسابقه بیلیارد برای رسیدن به امتیاز معین
context sensitive help key کلید فهور مطالب کمکی درمورد مسئله معین
convertibles پولی که با نرخ معین قابل تبدیل به طلا باشد
dimension stone سنگ ساختمانی که به ابعاد معین بریده شده است
trippet زبانه یا برجستگی چرخ که درفواصل معین بچرخ دیگرمیخورد
convertible پولی که با نرخ معین قابل تبدیل به طلا باشد
balance of trade تفاوت رقم واردات و صادرات کشور در زمان معین
blocks یک دوره مسابقه بیلیارد برای رسیدن به امتیاز معین
airspace حجم اتمسفر محدود بین سطح ارتفاع معین و زمین
overhead مقدار پردازش مورد نیازبرای اتمام یک کار معین بالاسری
lyuch law مجازاتی که مردم بدون دادرسی و پیش خود معین می کنند
minute gun توپی که به فواصل معین به احترام مرگ کسی شلیک میکند
blankets لایهای از عایق حرارتی برای حفافت یک جزء یا قطعه معین
blanket لایهای از عایق حرارتی برای حفافت یک جزء یا قطعه معین
individual demand schedule صورت کالاهایی که یک فرد در یک مدت معین حاضر به خریدانها باشد
limiting velocity بیشترین سرعت هواپیما تحت زاویه معین نسبت به افق
survivor curves منحنی باززیستی اقلام پس ازاتمام عمر قانونی یا مدت معین
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com