Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (35 milliseconds)
English
Persian
correspound
مناسب بودن مکاتبه کردن
Other Matches
assort
طبقه بندی کردن مناسب بودن
up to it/the job
<idiom>
مناسب بودن ،برابربودن ،قادربه انجام بودن
reasonableness
موجه بودن عادلانه یا مناسب بودن
fittest
شایسته بودن برای مناسب بودن
fit
شایسته بودن برای مناسب بودن
fits
شایسته بودن برای مناسب بودن
ablest
لایق بودن مناسب بودن
abler
لایق بودن مناسب بودن
befit
مناسب بودن
longest
مناسب بودن
longer
مناسب بودن
long
مناسب بودن
befits
مناسب بودن
befitted
مناسب بودن
seems
مناسب بودن
longs
مناسب بودن
seemed
مناسب بودن
suit
مناسب بودن
suited
مناسب بودن
suits
مناسب بودن
long-
مناسب بودن
seem
مناسب بودن
longed
مناسب بودن
measure up
مناسب وبرابر بودن
become
مناسب بودن تحویل یافتن
becomes
مناسب بودن تحویل یافتن
corresponded
مکاتبه کردن
communicates
مکاتبه کردن
corresponds
مکاتبه کردن
communicated
مکاتبه کردن
communicate
مکاتبه کردن
correspond
مکاتبه کردن
to watch one's time
منتظرموقع مناسب شدن گوش بزنگ بودن
postcards
بوسیله کارت پستال مکاتبه کردن
postcard
بوسیله کارت پستال مکاتبه کردن
verification
بررسی صحت کارکردن یک سیستم و مناسب بودن آن برای کارهای موردنظر
correspondences
مکاتبه
correspondence
مکاتبه
correspoundence
مکاتبه
communication
مکاتبه
cryptocorrespondence
مکاتبه به رمز
correspondences
مکاتبه مکاتبات
correspoundent
طرف مکاتبه
correspounding
مکاتبه کننده
corresponding
مکاتبه کننده
correspondence
مکاتبه مکاتبات
tailors
مناسب کردن
indispose
نا مناسب کردن
tailor
مناسب کردن
trial and error
<idiom>
یافتن راه حلهای مناسب برای یافتن راهی مناسب
correspondent
مکاتبه کننده طرف معامله
correspondents
مکاتبه کننده طرف معامله
peregrinate
سرگردان بودن اواره بودن در کشور خارجی اقامت کردن
contain
در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contained
در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contains
در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
interoffice
مکاتبه و مراسله بین ادارات یک موسسه
to mind
مراقب بودن
[مواظب بودن]
[احتیاط کردن]
suit
منطبق کردن متناسب یا مناسب کردن
suited
منطبق کردن متناسب یا مناسب کردن
suits
منطبق کردن متناسب یا مناسب کردن
sawlog
کنده درخت مناسب اره کردن
adapt
تغییر یا تنظیم یا اضافه کردن به چیزی تا مناسب شود
adapts
تغییر یا تنظیم یا اضافه کردن به چیزی تا مناسب شود
adapting
تغییر یا تنظیم یا اضافه کردن به چیزی تا مناسب شود
modify
اصلاح کردن مناسب کردن
modifying
اصلاح کردن مناسب کردن
modifies
اصلاح کردن مناسب کردن
The fire is fit to roast the meat.
این آتش برای کباب کردن گوشت مناسب است
monitor
رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitors
رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitored
رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
routing
مشخص کردن یک مسیر مناسب برای پیام از شبکه , روش جدید مسیریابی داده به کامپیوتر مرکزی وجود دارد
semaphore
مشخصات دو کار و تصدیق مناسب برای جلوگیری از قفل کردن یا سایر مشکلات وقتی که هر دو نیاز به وسیله جانبی یا تابعی دارند
modify
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modifying
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modifies
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
live up to
<idiom>
طبق خواسته کسی عمل کردن ،موافق بودن با ،سازش کردن با
parallelling
برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
parallel
برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
parallels
برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
paralleled
برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
paralleling
برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
parallelled
برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
strike
اعتصاب کردن متوقف ساختن کار از جانب کارگران کارگاه یا کارخانه به طور دسته جمعی و به منظور تحصیل امتیازات بیشتر از کارفرما یا اعاده وضع مناسب سابق که از بین رفته است
strikes
اعتصاب کردن متوقف ساختن کار از جانب کارگران کارگاه یا کارخانه به طور دسته جمعی و به منظور تحصیل امتیازات بیشتر از کارفرما یا اعاده وضع مناسب سابق که از بین رفته است
To be very conspicuous . To stick out a mile . To be a marked person .
مثل گاو پیشانی سفید بودن ( انگشت نما ومشخص بودن )
to have short views
د راندیشه حال بودن وبس کوته نظر بودن
to be on guard
بودن احتیاط کردن
to keep guard
بودن احتیاط کردن
jollify
کردن سرخوش بودن
corresponded
بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
outnumbered
از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
correspond
بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
outnumber
از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
corresponds
بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
to be in one's right mind
دارای عقل سلیم بودن بهوش بودن
outnumbering
از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumbers
از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
appropriate
<adj.>
مناسب
oportuneness
مناسب
appropriate
[to]
<adj.>
مناسب
[به]
expedient
<adj.>
مناسب
acceptable
<adj.>
مناسب
good
[sufficient]
<adj.>
مناسب
adequate
<adj.>
مناسب
useful
<adj.>
مناسب
apposite
مناسب
proper
مناسب
real
<adj.>
مناسب
close fit
مناسب
fitting
مناسب
satisfactory
<adj.>
مناسب
sufficient
<adj.>
مناسب
sufficing
<adj.>
مناسب
utilitarian
[useful]
<adj.>
مناسب
valuable
<adj.>
مناسب
functional
<adj.>
مناسب
practicable
<adj.>
مناسب
practical
<adj.>
مناسب
purpose-built
<adj.>
مناسب
purposeful
<adj.>
مناسب
purposive
<adj.>
مناسب
shapeable
مناسب
applicatory
<adj.>
مناسب
utile
[archaic]
[useful]
<adj.>
مناسب
idoneous
مناسب
serviceable
<adj.>
مناسب
vantage
مناسب
becoming
مناسب
by fits and starts
مناسب
advantageous
<adj.>
مناسب
beneficial
<adj.>
مناسب
adaptation
مناسب
adaptations
مناسب
handy
[useful]
<adj.>
مناسب
helpful
<adj.>
مناسب
handy
<adj.>
مناسب
infelicitous
نا مناسب
irrelative
نا مناسب
congurous
مناسب
appropriate
[for an occasion]
<adj.>
مناسب
optimum
مناسب
tailored
مناسب
condign
مناسب
convenient
<adj.>
مناسب
assorted
مناسب
fit
مناسب
incompetent
نا مناسب
pertains
مناسب
pertained
مناسب
fits
مناسب
pertain
مناسب
euqal
مناسب
habile
مناسب
accurate
[correct]
<adj.>
مناسب
relevant
مناسب
adaption
مناسب
fittest
مناسب
true
<adj.>
مناسب
accomodating
مناسب
suitable
<adj.>
مناسب
proper
<adj.>
مناسب
semblable
مناسب
exact
<adj.>
مناسب
correct
<adj.>
مناسب
in point
مناسب
contain
شامل بودن خودداری کردن
necessitates
ایجاب کردن مستلزم بودن
waver
فتور پیدا کردن دو دل بودن
wavering
فتور پیدا کردن دو دل بودن
wavers
فتور پیدا کردن دو دل بودن
minds
موافبت کردن ملتفت بودن
vacillate
مردد بودن نوسان کردن
tallying
تطبیق کردن مطابق بودن
minding
موافبت کردن ملتفت بودن
perpetrated
مرتکب کردن مقصر بودن
wavered
فتور پیدا کردن دو دل بودن
perpetrate
مرتکب کردن مقصر بودن
necessitating
ایجاب کردن مستلزم بودن
to take notice
ملتفت بودن توجه کردن
tally
تطبیق کردن مطابق بودن
hold out
حاکی بودن از خودداری کردن از
mind
موافبت کردن ملتفت بودن
tallies
تطبیق کردن مطابق بودن
contains
شامل بودن خودداری کردن
tallied
تطبیق کردن مطابق بودن
ambulate
حرکت کردن درحرکت بودن
governs
حاکم بودن فرمانداری کردن
agrees
موافقت کردن موافق بودن
governed
حاکم بودن فرمانداری کردن
vacillating
مردد بودن نوسان کردن
adequateness
طرفدار بودن وفا کردن
contained
شامل بودن خودداری کردن
possesses
تصرف کردن دارا بودن
govern
حاکم بودن فرمانداری کردن
agreeing
موافقت کردن موافق بودن
vacillates
مردد بودن نوسان کردن
randan
سرخوش بودن نشاط کردن
necessitated
ایجاب کردن مستلزم بودن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com