English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 221 (5 milliseconds)
English Persian
lodge منزل دادن
lodged منزل دادن
lodges منزل دادن
accommodate منزل دادن
accommodated منزل دادن
accommodates منزل دادن
encamp منزل دادن
encamped منزل دادن
encamping منزل دادن
encamps منزل دادن
accomodate منزل دادن
encage منزل دادن
Search result with all words
house منزل دادن پناه دادن
housed منزل دادن پناه دادن
houses منزل دادن پناه دادن
room مسکن گزیدن منزل دادن به
rooms مسکن گزیدن منزل دادن به
put up طرح کردن منزل دادن
put-up طرح کردن منزل دادن
to fix up منزل دادن پوشانیدن
to put up منزل دادن به نامزد کردن
Other Matches
hospice منزل
abodes منزل
dwelling منزل
withindoors در منزل
hearth منزل
domiciles منزل
domicile منزل
pied-a-terre منزل
stages منزل
hearths منزل
lodges منزل
stage منزل
lodge منزل
pieds-a-terre منزل
hospices منزل
home منزل
homes منزل
dwellings منزل
lodged منزل
house منزل
halting place منزل
houses منزل
habitation منزل
habitations منزل
commorancy منزل
housed منزل
lodgings منزل
lodging منزل
houseful یک منزل بر
biding منزل
abode منزل
inn منزل
inns منزل
to move out [از منزل] رفتن
lodged منزل کردن
dwelt منزل داشت
dwelt منزل کرد
house arrest توقیف در منزل
housework کار منزل
take up ones abode منزل کردن
dwelling house منزل مسکونی
to take up one's quarters منزل کزدن
lodgment or lodge منزل گیری
house منزل گزیدن
houses منزل گزیدن
household economy تدبیر منزل
accommodating منزل مناسب
camp منزل کردن
camped منزل کردن
camps منزل کردن
abide منزل کردن
to shift one's lodging تغییردادن منزل
abides منزل کردن
lodges منزل کردن
residance telephone تلفن منزل
housekeeping اداره منزل
quarters منزل بخش
housed منزل گزیدن
dwellings منزل کردن
dwelling منزل کردن
alfresco خارج از منزل
home economics اقتصاد منزل
home economics تدبیر منزل
digging خانه منزل
homeward بطرف منزل
abided منزل کردن
outdoors خارج از منزل
lodge منزل کردن
roosted منزل کرن
home address آدرس منزل
roosting منزل کرن
roost منزل کرن
He came out of the house. از منزل درآمد
roosts منزل کرن
boarded منزل کردن
board منزل کردن
houseplants گیاه توی منزل
pets حیوان اهلی منزل
accommodation منزل وسایل راحتی
I am staying at the hotel. در هتل منزل دارم.
halfway house منزل نیمه راه
halfway houses منزل نیمه راه
search warrant حکم تفتیش منزل
accommodations منزل وسایل راحتی
lodgement منزل گیری استقرار
lodgment منزل گیری استقرار
withindoors اشخاص داخل منزل
Is there anybody at home ? Anybody home ? کسی منزل هست ؟
To put up at a place . درجایی منزل کردن
houseplant گیاه توی منزل
WI'll you take me home? مرا به منزل می رسانید ؟
manors ملک تیولی منزل
manor ملک تیولی منزل
well lodged دارای منزل راحت
petted حیوان اهلی منزل
pet حیوان اهلی منزل
search warrants حکم تفتیش منزل
to move out [از منزل] بارکشی کردن
house wiring switch کلید برق منزل
house service meter کنتور برق منزل
domiciles منزل یا مرکز مهم امور
outhouse منزل یا حیاط پهلویی یا دورافتاده
outhouses منزل یا حیاط پهلویی یا دورافتاده
eating out صرف غذا بیرون از منزل
A load askew does not reach its destination . <proverb> بار کج به منزل نمى رسد .
He went home on leave . مرخصی گرفت رفت منزل
speciality of the house غذای مخصوص طبخ منزل
domicile منزل یا مرکز مهم امور
easement راحت شدن از درد منزل
I'll be at home today . امروز منزل خواهم بود
I'd like to have a place of my own [to call my own] . من منزل خودم را می خواهم داشته باشم.
Could you put us up for the night ? ممکن است شب را اینجا منزل کنیم ؟
A light burden soon reaches home . <proverb> بار سبک زود به منزل مى رسد .
subsidized accommodation منزل با کمک هزینه [کرایه و غیره]
with whom do you board پیش کی غذا میخورید و منزل میکنید
where do you live کجا زندگی می کنید یا منزل دارید
come and take p luck with us بفرمایدبرویم منزل هرچه پیداشدباهم می خوریم
Try to be home before dark. سعی کن قبل از تاریک شدن بیایی منزل
barracking منزل کارگران کلبه یا اطاقک موقتی انبارکاه
barrack منزل کارگران کلبه یا اطاقک موقتی انبارکاه
barracked منزل کارگران کلبه یا اطاقک موقتی انبارکاه
Floreale [سبک تزئینات منزل در معماری هنر نوی ایتالیا]
The hotel was home from home . هتل مثل منزل خودمان بود ( راحت وکم تشریفات )
Lets go to my house for pot luck . برویم منزل ما با لا خره یک لقمه نان وپنیر پیدا می شود
to register with the police نشانی خود را در اداره پلیس ثبت کردن [نقل منزل]
Please be (feel ) at home . Please make yourself at home . اینجا را منزل خودتان بدانید ( راحت باشید و تعارف نکنید )
reduce تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reducing تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduces تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
Home , sweet home . هیچ کجا منزل خود آدم نمی شود ( ازنظرراحتی وغیره )
yule log کنده بزرگی که شب میلادبمناسبت اغاز مراسم عید دربخاری منزل گذارند
consenting اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consent اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
quarantines در موارد ذیل درCL مورد استفاده است زن بیوه پنجاه روز از مرگ شوهر فرصت دارد که بادریافت جهیزیه و حق الارث خود از منزل خارج شود مدت قرنطینه کشتیهایی که ازکشورهای الوده به بیماریهای واگیر می ایندپنجاه perch از زمین
quarantine در موارد ذیل درCL مورد استفاده است زن بیوه پنجاه روز از مرگ شوهر فرصت دارد که بادریافت جهیزیه و حق الارث خود از منزل خارج شود مدت قرنطینه کشتیهایی که ازکشورهای الوده به بیماریهای واگیر می ایندپنجاه perch از زمین
quarantining در موارد ذیل درCL مورد استفاده است زن بیوه پنجاه روز از مرگ شوهر فرصت دارد که بادریافت جهیزیه و حق الارث خود از منزل خارج شود مدت قرنطینه کشتیهایی که ازکشورهای الوده به بیماریهای واگیر می ایندپنجاه perch از زمین
quarantined در موارد ذیل درCL مورد استفاده است زن بیوه پنجاه روز از مرگ شوهر فرصت دارد که بادریافت جهیزیه و حق الارث خود از منزل خارج شود مدت قرنطینه کشتیهایی که ازکشورهای الوده به بیماریهای واگیر می ایندپنجاه perch از زمین
ferried گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferry گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferrying گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferries گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
example is better than precept نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
to sue for damages عرضحال خسارت دادن دادخواست برای جبران زیان دادن
to put any one up to something کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
define 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defining 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defines 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defined 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
televises درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
conduct هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
televised درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
shift انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
televising درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
conducted هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
shifted انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
expands توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
expanding توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
shifts انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
televise درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
conducts هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
formation سازمان دادن نیرو تشکیل دادن صورت بندی
expand توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
conducting هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
outdo بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoes بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoing بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
adjudging با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
developments گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
adjudged با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
shifting حرکت دادن تغییر سمت دادن لوله
development گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
to picture شرح دادن [نمایش دادن] [وصف کردن]
adjudges با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
indemnify غرامت دادن به تامین مالی دادن به
organization of the ground سازمان دادن یا ارایش دادن زمین
promulge انتشار دادن بعموم اگهی دادن
advances ترقی دادن ترفیع رتبه دادن
organizations سازمان دادن ارایش دادن موضع
organization سازمان دادن ارایش دادن موضع
allowance جیره دادن فوق العاده دادن
greaten درشت نشان دادن اهمیت دادن
allowances جیره دادن فوق العاده دادن
organisations سازمان دادن ارایش دادن موضع
square away سروسامان دادن به دردسترس قرار دادن
drag حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drags حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dragged حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dynamically اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
dynamic اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
mouse وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
mouses وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
triple option بازی تهاجمی با3 اختیار دادن توپ به مدافع پرتاب بازیگرمیانی حفظ توپ و دویدن باان یا پاس دادن
to follow up ادامه دادن قوت دادن
illustrates شرح دادن نشان دادن
illustrating شرح دادن نشان دادن
prefers ترجیح دادن برتری دادن
preferring ترجیح دادن برتری دادن
prefer ترجیح دادن برتری دادن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com