English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (37 milliseconds)
English Persian
make the grade <idiom> منظم کردن، موفق بودن ،حاضر شدن
Other Matches
go over well <idiom> موفق بودن
have it made <idiom> موفق بودن
prepare for action حاضر به عملیات شدن حاضر به تیر کردن
get to first base <idiom> موفق بودن ،شروع خوبی راداشتند
stand by حاضر بودن
attends حاضر بودن
attend حاضر بودن
attending حاضر بودن
to knock about سرگردان بودن زندگی منظم نداشتن
to be present باشنده [حاضر] بودن
never to be at a loss for an answer همیشه حاضر جواب بودن
eurhythmy ضربان منظم نبض حرکات منظم بدن
eurythmy ضربان منظم نبض حرکات منظم بدن
regularised منظم کردن
order منظم کردن
regularises منظم کردن
array منظم کردن
arrays منظم کردن
regularizes منظم کردن
regularized منظم کردن
regularize منظم کردن
to set in order منظم کردن
regularising منظم کردن
to set to rights منظم کردن
regularizing منظم کردن
shipshape منظم کردن
regulater منظم کردن
rank اراستن منظم کردن
ranked اراستن منظم کردن
tidiest پاکیزه منظم کردن
tidied پاکیزه منظم کردن
tidying پاکیزه منظم کردن
tidier پاکیزه منظم کردن
shipshape مرتب کردن منظم
systemmatize منظم یامرتب کردن
pick up کندن منظم کردن
tidy پاکیزه منظم کردن
tidies پاکیزه منظم کردن
ranks اراستن منظم کردن
to kern a letter فاصله دخشه ای را با کاهش منظم کردن
stacked جمع اوری و منظم کردن وسایل
grades شیب منظم دادن تسطیح کردن
stack جمع اوری و منظم کردن وسایل
grade شیب منظم دادن تسطیح کردن
stacks جمع اوری و منظم کردن وسایل
to score with a girl <idiom> موفق شدن در تلاش نزدیکی کردن با دختری [اصطلاح روزمره]
failed عمل نکردن موفق نشدن شکست خوردن بد کار کردن
fails عمل نکردن موفق نشدن شکست خوردن بد کار کردن
fail عمل نکردن موفق نشدن شکست خوردن بد کار کردن
fitting out حاضر کردن ناو
to conjure up با سحر حاضر کردن
To prepare something. To get somethings ready. چیزی را حاضر کردن
march order حاضر براه کردن
To call the roll. Roll-call. حاضر غایب کردن
get ready حاضر کردن یا شدن
call the roll حاضر و غایب کردن
roll-calls حاضر و غایب کردن
roll-call حاضر و غایب کردن
fcc CommunicationCommision Federalسازمان امریکایی مسئول منظم کردن ارتباطات
make ready اماده شدن حاضر کردن
embattle حاضر به جنگ کردن یا شدن
set up حاضر به جنگ کردن توپ
roll call حاضر و غایب کردن افراد
get ready اماده شدن حاضر کردن
to marshal one's creditors صورت بستانکاران خود را ازلحاظ تقدم و تاخر منظم کردن
to report oneself حاضر شدن وخود را معرفی کردن
qualifies منظم کردن کنترل کردن
qualify منظم کردن کنترل کردن
to report for duty برای کار حاضر شدن وخود رامعرفی کردن
to call the roll حاضر غایب کردن [نام افراد در گروهی را بلند خواندن]
peregrinate سرگردان بودن اواره بودن در کشور خارجی اقامت کردن
grader ماشینی که برای درجه بندی کردن مواد و محصول بکارمیرودو بانها شیب منظم میدهد
readied مهیا کردن حاضر کردن
readies مهیا کردن حاضر کردن
ready مهیا کردن حاضر کردن
readying مهیا کردن حاضر کردن
contained در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contains در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contain در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
to mind مراقب بودن [مواظب بودن] [احتیاط کردن]
monitors رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitored رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitor رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
privacy act of قانونی که در کنگره آمریکا برای منظم کردن ذخیره داده در پایگاه های داده آژانس فدرالی به تصویب رسید
successful <adj.> موفق
successful موفق
prosperous موفق
upbeat موفق
lucrative موفق
throve موفق شد
fay موفق شدن
come off <idiom> موفق شدن
fall short (of one's expectations) <idiom> موفق نشدن
hot hand پرتاب موفق
to go wrong موفق نشدن
attain موفق شدن
attained موفق شدن
attaining موفق شدن
sure-fire حتما موفق
attains موفق شدن
wowing موفق شدن
I made good my escape . موفق به فرار شد
to fall through موفق نشدن
wow موفق شدن
arriving موفق شدن
wowed موفق شدن
arrives موفق شدن
arrived موفق شدن
arrive موفق شدن
wows موفق شدن
make a hit <idiom> موفق شدن
to come through موفق شدن
to pull through موفق شدن
to make a shift موفق شدن
manage to do it موفق بانجام ان شدن
carry the day <idiom> برنده یا موفق شدن
two-way موفق در حمله و دفاع
hitting جستجوی موفق در پایگاه داده
hit جستجوی موفق در پایگاه داده
prospers رونق یافتن موفق شدن
hit and miss گاهی موفق وگاهی مغلوب
prospered رونق یافتن موفق شدن
god speed you کامیاب شوید موفق باشید
put across باحقه بازی موفق شدن
to go places موفق شدن [در زندگی یا شغل]
to come up in the world موفق شدن [در زندگی یا شغل]
hits جستجوی موفق در پایگاه داده
converting پنالتی موفق گل با پرتاب ازاد
to f. in the pan باوجودجوشش وکوشش موفق نشدن
prospering رونق یافتن موفق شدن
succeed موفق شدن نتیجه بخشیدن
prosper رونق یافتن موفق شدن
succeeds موفق شدن نتیجه بخشیدن
I have no doubt that you wI'll succeed. تردیدی ندارم که موفق می شوید
to get sight of a person موفق بدیدن کسی شدن
to collapse موفق نشدن [مذاکره یا فرضیه]
connects ضربه موفق در پایگاه دوم
nojoy موفقیتی نیست موفق نشدم
converts پنالتی موفق گل با پرتاب ازاد
converted پنالتی موفق گل با پرتاب ازاد
turn the trick <idiom> درکاری که میخواست موفق شدن
succeeded موفق شدن نتیجه بخشیدن
convert پنالتی موفق گل با پرتاب ازاد
I could never make her understand . هرگز موفق نشدم به او بفهمانم
connect ضربه موفق در پایگاه دوم
kelter منظم
presentable <adj.> منظم
in kelter منظم
regulars منظم
ordered منظم
symmetric منظم
regular <adj.> منظم
straight <adj.> منظم
tidy <adj.> منظم
steady <adj.> منظم
proper <adj.> منظم
decent <adj.> منظم
uncluttered <adj.> منظم
neat <adj.> منظم
well-ordered <adj.> منظم
fair <adj.> منظم
orderlies منظم
orderly منظم
pitched منظم
in good order <adj.> منظم
methodical منظم
trim <adj.> منظم
businesslike منظم
first string منظم
systematic منظم
business like منظم
i managed to do it موفق شدم که ان کار را انجام دهم
Supposing we do not succeedd, then waht? حالا آمدیم و موفق نشدیم بعدچی؟
throw up one's hands <idiom> توقف تلاش ،پذیرش موفق نشدن
to get any ones speech موفق بشنیدن نطق کسی شدن
smash hit <idiom> نمایش ،بازی یا فیلم خیلی موفق
squared منظم حسابی
systematic irrigation ابیاری منظم
regular set مجموعه منظم
standing army ارتش منظم
squaring منظم حسابی
squares منظم حسابی
well ordered مرتب و منظم
duly <adv.> بطور منظم
tidily <adv.> بطور منظم
orderly <adv.> بطور منظم
duly <adv.> بصورت منظم
neatly <adv.> بصورت منظم
tidily <adv.> بصورت منظم
orderly <adv.> بصورت منظم
square منظم حسابی
well conditioned مرتب و منظم
regular polymer بسپار منظم
regular expression مبین منظم
lattices توری منظم
neatly <adv.> بطور منظم
regular army ارتش منظم
lattice توری منظم
systematic error خطای منظم
call-up درخواست شناسایی شبکه درخواست اعلام شناسایی درشبکه حاضر و غایب کردن ایستگاههای بی سیم
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com