English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (30 milliseconds)
English Persian
dismiss منفصل کردن یکان مرخص
dismisses منفصل کردن یکان مرخص
dismissing منفصل کردن یکان مرخص
Other Matches
force augmentation تقویت یکان اضافه کردن به نیروی یکان
detachment یکان جزء یک قسمت یکان کوچک دسته یا قسمت جدا شده از یکان بزرگترقسمت قرارگاه
detachments یکان جزء یک قسمت یکان کوچک دسته یا قسمت جدا شده از یکان بزرگترقسمت قرارگاه
severs منفصل کردن
severing منفصل کردن
severed منفصل کردن
sever منفصل کردن
expulse منفصل کردن
disconnect منفصل کردن
disconnects منفصل کردن
disconnecting منفصل کردن
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge منفصل یااخراج کردن
discharges منفصل یااخراج کردن
sends مرخص کردن
dismisses مرخص کردن
released مرخص کردن
let go مرخص کردن
discharge مرخص کردن
assoil مرخص کردن
send مرخص کردن
dismissing مرخص کردن
release مرخص کردن
sending مرخص کردن
releases مرخص کردن
dismiss مرخص کردن
discharges مرخص کردن
discharge مرخص کردن پس دادن
relieve مرخص کردن نگهبانها
to fall out مرخص کردن [ارتش]
dismissal of the armey مرخص کردن از ارتش
relieves مرخص کردن نگهبانها
relieving مرخص کردن نگهبانها
to dismiss [American E] مرخص کردن [ارتش]
discharges مرخص کردن پس دادن
dismissing منفصل کردن موضوعی را مختومه کردن
expelling منفصل کردن بزور خارج کردن
expels منفصل کردن بزور خارج کردن
dismiss منفصل کردن موضوعی را مختومه کردن
expelled منفصل کردن بزور خارج کردن
dismisses منفصل کردن موضوعی را مختومه کردن
expel منفصل کردن بزور خارج کردن
license پروانه دادن مرخص کردن
licences پروانه دادن مرخص کردن
furlough مرخصی دادن به مرخص کردن
licensing پروانه دادن مرخص کردن
licence پروانه دادن مرخص کردن
licenses پروانه دادن مرخص کردن
to dismiss [remove] the board of managers مرخص کردن [معاف کردن] هیئت مدیره
lincense or cence مرخص کردن اجازه استفاده از چیزی
let out <idiom> روانه کردن یا مرخص شدن (ازکلاس)
zeroed out ازرده خارج شدن یکان رسیدن استعداد رزمی یکان به صفر
visit of courtesy بازدیدرسمی دوستانه فرمانده یک یکان از یکان دیگر
tenants یکان مستقر در یک محل یاتاسیسات یکان پادگانی
tenant یکان مستقر در یک محل یاتاسیسات یکان پادگانی
dismisses مرخص کردن معاف کردن
dismiss مرخص کردن معاف کردن
dismissing مرخص کردن معاف کردن
combat arms یکان رزمی یکان درگیر در رزم
subactivity یکان زیردست یک قسمت یا یکان یا موسسه
line replacement یکان تعویض کننده یکان جبهه
detail شرح مفصل یکان بقیه یکان
detailing شرح مفصل یکان بقیه یکان
designations عنوان یکان یاشخص معرف یکان
designation عنوان یکان یاشخص معرف یکان
parent یکان سازمانی یکان مادر یا اصلی
transfer processing امور اداری نقل و انتقال وتسویه حساب با یکان اولیه برای انتقال به یکان دیگر
tactical element یکان رزمی یکان تاکتیکی
unit mill سوخت استحقاقی یکان به حسب خودروهای موجودسوخت مصرفی خودروهای یکان در یک ستون
discharges مرخص کردن هیات منصفه از دادگاه نقض حکم یا دستور دادگاه
discharge مرخص کردن هیات منصفه از دادگاه نقض حکم یا دستور دادگاه
inactivate غیر فعال کردن ناو از رده خارج کردن یکان
shadower یکان مامور تعاقب دشمن یکان اخذ تماس با دشمن
disjunct منفصل
off line منفصل
disconnected منفصل
detached منفصل
regroups دور هم جمع کردن یکان
regrouping دور هم جمع کردن یکان
regrouped دور هم جمع کردن یکان
regroup دور هم جمع کردن یکان
command information program برنامه اطلاعاتی یکان برنامه اگاه سازی یکان
acondylose منفصل بی اتصال
acondylous منفصل بی اتصال
broken منقطع منفصل
to get the mitten منفصل شدن
freed مجاز منفصل
accessories نمائات منفصل
free مجاز منفصل
to get one's mittimus منفصل شدن
freeing مجاز منفصل
discontinuous منفصل ناپیوسته
frees مجاز منفصل
caste طبقه منفصل
castes طبقه منفصل
disconnectedly بطور منفصل
disarticulate منفصل شدن
disjoin منفصل متلاشی
detaches جداکردن جدا کردن از یکان اصلی
detaching جداکردن جدا کردن از یکان اصلی
suppresses سرکوب کردن اتش یافعالیت یک یکان
passage of lines عبور کردن ازخط یک یکان دیگر
suppressing سرکوب کردن اتش یافعالیت یک یکان
suppress سرکوب کردن اتش یافعالیت یک یکان
detach جداکردن جدا کردن از یکان اصلی
reinforcing در حال تقویت کردن یک یکان دیگر
reduced employees کارمندان منفصل گردیده
caste system نظام طبقهای منفصل
detached shock wave موج ضربهای منفصل
commands یکان عمده قرارگاه فرماندهی کردن امر دادن
command یکان عمده قرارگاه فرماندهی کردن امر دادن
flanked پهلوی یکان احاطه کردن دور زدن پهلوها
flank پهلوی یکان احاطه کردن دور زدن پهلوها
flanking پهلوی یکان احاطه کردن دور زدن پهلوها
commanded یکان عمده قرارگاه فرماندهی کردن امر دادن
dismass مرخص
readiness condition وضعیت امادگی رزمی وضعیت امادگی یکان شرایط اماده باش یکان
beachmaster's unit یکان عملیات بارانداز یکان عملیات اسکله
letter of recall نامهای است که رئیس یک کشور به رئیس کشور دیگرنوشته و از او تقاضای مرخص کردن سفیری را که کارش در مملکت مرسل الیه پایان یافته میکند
May I take my leave ? May I be excused ? مرخص می فرمایید ؟
dismass بدو مرخص
dimissory مرخص کننده
the boys were excused شاگردان مرخص شدند
close station خدمه بدو مرخص
close station افراد بدو مرخص
dismissive وابسته به مرخص سازی
Consider yourself dismissed. حساب کنید که شما مرخص شده اید.
After his discharge from the army, he came to Tehran . پس از اینکه از خدمت ارتش مرخص شد آمد تهران.
aeromedical unit یکان تخلیه پزشکی هوایی یکان مسئول تخلیه پزشکی
casualty staging unit یکان بارگیری بیماران وزخمیها درهواپیما یکان بارگیری بیماران
cirrus لایهای از ابرهای سفیدرنگ منفصل و رشتهای در ارتفاع تقریبی 0057 متری از سطح زمین
staging unit یکان خدمات بارگیری یکان بارگیری
guiden پرچم یکان پرچم نماینده یکان
division slice یکان استاندارد لشگری یکان لشگری
cellular unit یکان قسمت به قسمت یکان مبنا
suppression خنثی کردن یک یکان از نظر اتش یا فعالیت سرکوبی اتش
unit loading بارگیری کردن یکانها برای حمل و نقل بارگیری یکان
duty with troops در یکان رزمی خدمت کردن شغل رزمی گرفتن
secession تجزیه جدایی یک قسمت از خاک کشور و خروج ان از حاکمیت کشور منفصل منه
singly یکان یکان
formation یکان
unit یکان
units یکان
composite یکان مرکب
organisations یکان قسمت
motorized یکان موتوری
serviced قسمت یکان
fire unit یکان اتش
troop unit یکان سربازدار
troop unit یکان صنفی
troop basis مبنای یکان
retraining command یکان بازاموزی
service قسمت یکان
organizations یکان قسمت
force basis مبنای یکان
first seargeant سرگروهبان یکان
combat , echelon یکان رزمی
pertinent یکان لاحق
single unit یکان مستقل
service unit یکان خدمات
distinguished unit یکان ممتاز
divisional unit یکان لشگری
intercommand بین یکان
unit structure سازمان یکان
unit supply تدارکات یکان
unit train بنه یکان
unit training اموزش یکان
mobility تحرک یکان
service force یکان خدمات
composite یکان مختلط
shock troops یکان ضربت
single unit یکان منفرد
organization یکان قسمت
exempted station یکان مخصوص
frontalier یکان مرزی
sergeant سرگروهبان یکان
straggler گم شده از یکان
straggler دورافتاده از یکان
stragglers گم شده از یکان
stragglers دورافتاده از یکان
unit structure استخوانبندی یکان
presence فرستی در یکان
combatcommand یکان رزمی
combined arms یکان مرکب
combined command یکان مرکب
trains بنه یکان
trained عقبه یکان
trained بنه یکان
march unit یکان راهپیمایی
command net شبکه یکان
command strength استعداد یکان
train عقبه یکان
train بنه یکان
advance gruard یکان جلودار
administrative command یکان اداری
trains عقبه یکان
active یکان کادر
support command یکان پشتیبانی
beach organization یکان ساحلی
base unit یکان مبنا
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com