Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (40 milliseconds)
English
Persian
condense
منقبض کردن یاشدن غلیظ کردن
condenses
منقبض کردن یاشدن غلیظ کردن
condensing
منقبض کردن یاشدن غلیظ کردن
Other Matches
concentrate
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrates
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrating
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
solidified
سفت کردن یا شدن محکم کردن یاشدن
solidifying
سفت کردن یا شدن محکم کردن یاشدن
solidifies
سفت کردن یا شدن محکم کردن یاشدن
solidify
سفت کردن یا شدن محکم کردن یاشدن
condense
منقبض کردن مختصرومفیدکردن خلاصه کردن
condenses
منقبض کردن مختصرومفیدکردن خلاصه کردن
condensing
منقبض کردن مختصرومفیدکردن خلاصه کردن
scrunching
منقبض کردن
retracting
منقبض کردن
retracted
منقبض کردن
retract
منقبض کردن
contract
منقبض کردن
shrug
منقبض کردن
shrugged
منقبض کردن
shrugging
منقبض کردن
constricts
منقبض کردن
scrunch
منقبض کردن
constrict
منقبض کردن
retracts
منقبض کردن
constricting
منقبض کردن
scrunched
منقبض کردن
scrunches
منقبض کردن
constricted
منقبض کردن
contract
کنترات کردن منقبض کردن
slacken
شل کردن یاشدن
slackened
شل کردن یاشدن
slackening
شل کردن یاشدن
sprain
رگ به رگ کردن یاشدن
slackens
شل کردن یاشدن
sprained
رگ به رگ کردن یاشدن
spraining
رگ به رگ کردن یاشدن
sprains
رگ به رگ کردن یاشدن
contract
منقبض شدن مخفف کردن
slows
اهسته کردن یاشدن
slowest
اهسته کردن یاشدن
mine
استخراج کردن یاشدن
mined
استخراج کردن یاشدن
slowing
اهسته کردن یاشدن
mines
استخراج کردن یاشدن
to crock up
خراب کردن یاشدن
wither
پژمرده کردن یاشدن
sponging
طفیلی کردن یاشدن
foreignize
بیگانه کردن یاشدن
ripened
رسیده کردن یاشدن
sponge
طفیلی کردن یاشدن
ripens
رسیده کردن یاشدن
ripening
رسیده کردن یاشدن
sponged
طفیلی کردن یاشدن
ripen
رسیده کردن یاشدن
prop
حائل کردن یاشدن
turn off
خاموش کردن یاشدن
sacked
اخراج کردن یاشدن
solidifies
سفت کردن یاشدن
slow
اهسته کردن یاشدن
sack
اخراج کردن یاشدن
turn-offs
خاموش کردن یاشدن
solidified
سفت کردن یاشدن
slowed
اهسته کردن یاشدن
turn-off
خاموش کردن یاشدن
solidify
سفت کردن یاشدن
solidifying
سفت کردن یاشدن
slower
اهسته کردن یاشدن
sacks
اخراج کردن یاشدن
propped
حائل کردن یاشدن
propping
حائل کردن یاشدن
bodies
غلیظ کردن
enrichment
غلیظ کردن
body
غلیظ کردن
changing
دگرگون کردن یاشدن دگرگونی
changed
دگرگون کردن یاشدن دگرگونی
to wear out
ازپوشیدن زیادکهنه کردن یاشدن
shelve
شیب دار کردن یاشدن
changes
دگرگون کردن یاشدن دگرگونی
shelved
شیب دار کردن یاشدن
change
دگرگون کردن یاشدن دگرگونی
burring
غلیظ تلفظ کردن
burr
غلیظ تلفظ کردن
burred
غلیظ تلفظ کردن
burrs
غلیظ تلفظ کردن
substantialize
دارای وجود خارجی کردن یاشدن
winds
خسته کردن یاشدن ازنفس افتادن
cark
بار کردن غمگین ساختن یاشدن
wind
خسته کردن یاشدن ازنفس افتادن
smoke out
<idiom>
درمه غلیظ گیر کردن
emplace
جا گذاشتن موضع گرفتن مستقر کردن یاشدن
souse
مست مست کردن یاشدن
crimpy
منقبض
condenser
منقبض کننده
twitch grass
منقبض شدن
contractive
منقبض کننده
contracted
منقبض شده
hard set
منقبض شده
retractor
منقبض کننده
retractive
منقبض کننده
astrictive
منقبض کننده
incodensable
منقبض نشدنی
contract
منقبض شدن
twitches
منقبض شدن کشش
twitching
منقبض شدن کشش
twitched
منقبض شدن کشش
depressor
عضلهای که منقبض شود
twitch
منقبض شدن کشش
retractive
منقبض شونده جمع کننده
shrinks
منقبض شدن عقب کشیدن
shrinking
منقبض شدن عقب کشیدن
shrink
منقبض شدن عقب کشیدن
trance
مسحورکردن یاشدن
chirk
شادکردن یاشدن
trances
مسحورکردن یاشدن
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
systaltic
منقبض ومنبسط شونده بصورت متناوب
dense fog
مه بس غلیظ
denser
غلیظ
dense
غلیظ
densest
غلیظ
sizy
غلیظ
concentrated
غلیظ
grumous
غلیظ
smoke
مه غلیظ
fulsome
غلیظ
smokes
مه غلیظ
thick fog
مه غلیظ
dreggy
غلیظ
superannuate
بازنشسته دانستن یاشدن
abutted
متصل بودن یاشدن
abuts
متصل بودن یاشدن
abut
متصل بودن یاشدن
unmew
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
pea-souper
مه غلیظ زردرنگ
heavy accent
لهجه غلیظ
incrassate
غلیظ شدن
thick
غلیظ سفت
concentration
غلیظ سازی
concentrations
غلیظ سازی
pea-soupers
مه غلیظ زردرنگ
massy
متراکم غلیظ
consomme
ابگوشت غلیظ
thickest
غلیظ سفت
thickens
غلیظ شدن
semiliquid
مایع غلیظ
condensable
غلیظ شدنی
pea souper
مه غلیظ زردرنگ
thickener
غلیظ کننده
inspissation
غلیظ سازی
loblolly
اش اماج غلیظ
slabs
غلیظ لیز
thicken
غلیظ شدن
thickeners
غلیظ کننده
incrassate
غلیظ گردن
thicker
غلیظ سفت
thickened
غلیظ شدن
slab
غلیظ لیز
caliginous
تار غلیظ
potage
ابگوشت غلیظ
condensability
قابلیت انقباض یاتکثیف-امادگی برای منقبض شدن
heavy
غلیظ خواب الود
pea soupy
غلیظ و زرد رنگ
cream of lime
دوغاب اهک غلیظ
heavies
غلیظ خواب الود
heavier
غلیظ خواب الود
Blood is thicker than water .
<proverb>
خون از آب غلیظ تر است.
heaviest
غلیظ خواب الود
impaste
رنگ غلیظ زدن به
viscid
غلیظ وشیره مانند
thickening agent
عامل غلیظ کننده
discharges
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
sirup
محلول غلیظ قندی دارویی
impasto
شیوه رنگ زنی غلیظ
wilson cloud
نوعی ابر غلیظ و متراکم
syrup
محلول غلیظ قندی دارویی
syrups
محلول غلیظ قندی دارویی
madrilene
ابگوشت غلیظ گوجه فرنگی
smoggy
پوشیده از مه غلیظ الوده با دود
minestrone
سوپ غلیظ سبزی ولوبیاوماکارونی
sludge
لجن غلیظ رسوب مخازن سوخت ناو
captures
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial
خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capturing
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo
ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
accelerating pump
پمپ کوچکی که به منظورتامین فوری مخلوط غلیظ سوخت و هوا در کابراتورتعبیه میشود
verified
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoot
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoots
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster
تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
orients
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orient
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
survey
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orienting
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveys
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveyed
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to temper
[metal or glass]
آب دادن
[سخت کردن]
[آبدیده کردن]
[بازپخت کردن]
[فلز یا شیشه]
cross examination
تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com