English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (38 milliseconds)
English Persian
mind موافبت کردن ملتفت بودن
minding موافبت کردن ملتفت بودن
minds موافبت کردن ملتفت بودن
Other Matches
to take notice ملتفت بودن توجه کردن
beware ملتفت بودن
caveat venditor ملتفت بودن فروشنده
to take care باحذربودن ملتفت بودن
to keep an eyes on موافبت کردن
to watch over موافبت کردن
to keep watch کشیک کشیدن موافبت کردن
assist موافبت کردن ملحق شدن
assisted موافبت کردن ملحق شدن
assisting موافبت کردن ملحق شدن
assists موافبت کردن ملحق شدن
to be all eyes موافبت کامل کردن سرتاپاچشم شدن
watching مراقبت کردن موافبت کردن
watch مراقبت کردن موافبت کردن
attend موافبت کردن گوش کردن
watches مراقبت کردن موافبت کردن
attends موافبت کردن گوش کردن
attending موافبت کردن گوش کردن
watched مراقبت کردن موافبت کردن
recogizant ملتفت
he takes no notice of it ملتفت
attentive ملتفت
attendance موافبت
vigilance موافبت
carefulness موافبت
watchfully با موافبت
attention موافبت
attendances موافبت
attentiveness موافبت
attentions موافبت
peregrinate سرگردان بودن اواره بودن در کشور خارجی اقامت کردن
learnt ملتفت شدن
see-through ملتفت شدن
mindful of anything ملتفت چیزی
conscious باخبر ملتفت
aware ملتفت موافب
to take notice ملتفت شدن
sensible of a peril ملتفت خطر
understands ملتفت شدن
mined your eye ملتفت باش
i took no notice of him ملتفت او نشدم
understand ملتفت شدن
see through ملتفت شدن
mind your eye ملتفت باشید
he takes no notice of it ملتفت نمیشود
to come to know ملتفت شدن
contain در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contains در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contained در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
assistance موافبت رسیدگی
care موافبت بیم
care نگهداری موافبت
cares نگهداری موافبت
cared موافبت بیم
cares موافبت بیم
cared نگهداری موافبت
alertress زرنگی موافبت
tendance موافبت پرستاری
to find out ملتفت شدن فهمیدن
the baby takes notice بچه ملتفت است
notice ملتفت شدن دیدن
noticed ملتفت شدن دیدن
notices ملتفت شدن دیدن
it is to be noted that باید ملتفت بود که
noticing ملتفت شدن دیدن
take heed of what you say ملتفت باشیدکه چه می گویید
to mind مراقب بودن [مواظب بودن] [احتیاط کردن]
coscious هوشیار- بهوش- ملتفت-اگاه
aftercare توجه و موافبت درمرحلهء نقاهت
to not be [any] the wiser <idiom> ملتفت نشدن [با وجود نشانه ها و توضیحات]
nursling بچهای که مورد موافبت قرار میگیرد
to stay on the ball <idiom> تند ملتفت شدن و واکنش نشان دادن
monitor رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitored رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitors رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
governess زنی که موافبت بچه یا اشخاص جوان را بعهده میگیرد زن حاکم
eyeservant نوکری که فقط هنگام موافبت اقایش خوب کارمیکند نوکرپیش رو
governesses زنی که موافبت بچه یا اشخاص جوان را بعهده میگیرد زن حاکم
eye service خدمتی که فقط هنگام موافبت خوب انجام داده میشود نگاه عاشقانه
live up to <idiom> طبق خواسته کسی عمل کردن ،موافق بودن با ،سازش کردن با
parallel برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
parallelled برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
paralleled برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
parallels برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
paralleling برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
parallelling برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
well-groomed موافبت شده مهتری شده
well groomed موافبت شده مهتری شده
To be very conspicuous . To stick out a mile . To be a marked person . مثل گاو پیشانی سفید بودن ( انگشت نما ومشخص بودن )
to have short views د راندیشه حال بودن وبس کوته نظر بودن
jollify کردن سرخوش بودن
to keep guard بودن احتیاط کردن
to be on guard بودن احتیاط کردن
corresponds بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
up to it/the job <idiom> مناسب بودن ،برابربودن ،قادربه انجام بودن
to be in one's right mind دارای عقل سلیم بودن بهوش بودن
corresponded بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
outnumbers از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumbering از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumbered از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
correspond بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
outnumber از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
tallying تطبیق کردن مطابق بودن
behoove فرض بودن اقتضاء کردن
to wear two faces دورویی کردن دوروودورنگ بودن
benefiting احسان کردن مفید بودن
behove فرض بودن اقتضاء کردن
tally تطبیق کردن مطابق بودن
maintain حمایت کردن از مدعی بودن
hold out حاکی بودن از خودداری کردن از
exceeds تجاوز کردن متجاوز بودن
adhering طرفدار بودن وفا کردن
perpetrates مرتکب کردن مقصر بودن
perpetrating مرتکب کردن مقصر بودن
maintains حمایت کردن از مدعی بودن
benefited احسان کردن مفید بودن
possess تصرف کردن دارا بودن
benefit احسان کردن مفید بودن
tallied تطبیق کردن مطابق بودن
agree موافقت کردن موافق بودن
wavered فتور پیدا کردن دو دل بودن
wavers فتور پیدا کردن دو دل بودن
tallies تطبیق کردن مطابق بودن
to take notice اعتنا کردن بهوش بودن
wavering فتور پیدا کردن دو دل بودن
exceeded تجاوز کردن متجاوز بودن
espying جاسوس بودن بازرسی کردن
contain شامل بودن خودداری کردن
perpetrated مرتکب کردن مقصر بودن
perpetrate مرتکب کردن مقصر بودن
maintained حمایت کردن از مدعی بودن
waver فتور پیدا کردن دو دل بودن
gift of the gab <idiom> درصحبت کردن ماهر بودن
necessitate ایجاب کردن مستلزم بودن
ranged تغییر کردن یا متفاوت بودن
possesses تصرف کردن دارا بودن
espied جاسوس بودن بازرسی کردن
agreeing موافقت کردن موافق بودن
range تغییر کردن یا متفاوت بودن
randan سرخوش بودن نشاط کردن
ranges تغییر کردن یا متفاوت بودن
necessitated ایجاب کردن مستلزم بودن
exceed تجاوز کردن متجاوز بودن
agrees موافقت کردن موافق بودن
espies جاسوس بودن بازرسی کردن
conflicts ناسازگار بودن مبارزه کردن
conflicted ناسازگار بودن مبارزه کردن
conflict ناسازگار بودن مبارزه کردن
espy جاسوس بودن بازرسی کردن
trut اعتماد کردن به امیدوار بودن
comport جور بودن تحمل کردن
necessitates ایجاب کردن مستلزم بودن
comporting جور بودن تحمل کردن
gestate ابستن بودن حمل کردن
govern حاکم بودن فرمانداری کردن
necessitating ایجاب کردن مستلزم بودن
alluded افهار کردن مربوط بودن به
entails شامل بودن فراهم کردن
entailed شامل بودن فراهم کردن
vacillated مردد بودن نوسان کردن
hold متصرف بودن جلوگیری کردن از
adheres طرفدار بودن وفا کردن
have مجبور بودن وادار کردن
holds متصرف بودن جلوگیری کردن از
governed حاکم بودن فرمانداری کردن
contained شامل بودن خودداری کردن
vacillating مردد بودن نوسان کردن
adequateness طرفدار بودن وفا کردن
adhered طرفدار بودن وفا کردن
vacillates مردد بودن نوسان کردن
concern دلواپس کردن نگران بودن
allude افهار کردن مربوط بودن به
adhere طرفدار بودن وفا کردن
comported جور بودن تحمل کردن
contains شامل بودن خودداری کردن
entailing شامل بودن فراهم کردن
alludes افهار کردن مربوط بودن به
possessing تصرف کردن دارا بودن
entail شامل بودن فراهم کردن
look out نگهبانی کردن موافب بودن
comports جور بودن تحمل کردن
vacillate مردد بودن نوسان کردن
alluding افهار کردن مربوط بودن به
concerns دلواپس کردن نگران بودن
ambulate حرکت کردن درحرکت بودن
having مجبور بودن وادار کردن
correspound مناسب بودن مکاتبه کردن
governs حاکم بودن فرمانداری کردن
reasonableness موجه بودن عادلانه یا مناسب بودن
To be on top of ones job . بر کار سوار بودن ( مسلط بودن )
to be in a habit دارای خویاعادتی بودن دچارخویاعادتی بودن
belongs مال کسی بودن وابسته بودن
lurking در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
validity of the credit معتبر بودن یا پادار بودن اعتبار
belonged مال کسی بودن وابسته بودن
lurked در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
fittest شایسته بودن برای مناسب بودن
lurk در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
belong مال کسی بودن وابسته بودن
look out منتظر بودن گوش به زنگ بودن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com