English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (34 milliseconds)
English Persian
to givein one's a. موافقت خودرا اعلام کردن
Other Matches
early warning اعلام خطر اعلام خطر کردن از نزدیک شدن دشمن سیستم اعلام خطر
early-warning اعلام خطر اعلام خطر کردن از نزدیک شدن دشمن سیستم اعلام خطر
to express one's heartfelt قبلا سپاس گزاری کردن تشکرات قلبی خودرا تقدیم کردن
to pretend illness نا خوشی را بهانه کردن خودرا به ناخوشی زدن تمارض کردن
personate خودرا بجای دیگری قلمداد کردن دارای شخصیت کردن
alerting service قسمت اعلام اماده باش سرویس اعلام خطر
off one's chest <idiom> خودرا خالی کردن
to breakin خودرا داخل کردن
to busy oneself خودرا مشغول کردن
topull oneself together خودرا جمع کردن
to sow one's wild oats چل چلی خودرا کردن
to a one's right حق خودرا ادعایامطالبه کردن
hold one's ground موقعیت خودرا حفظ کردن
to provide oneself خودرا اماده یا مجهز کردن
To play ones part . نقش خودرا بازی کردن
hold one's own موقعیت خودرا حفظ کردن
for all one is worth <idiom> تمام سعی خودرا کردن
to addict oneself عادت کردن خودرا معتادکردن
To set ones watch . ساعت خودرا میزان کردن
do one's best <idiom> تمام تلاش خودرا کردن
to recover damages خسارت خودرا جبران کردن
to declare oneself قصد خودرا افهار کردن
to bridle one's anger خشم خودرا پایمال کردن یافروخوردن
to repeat oneself کاریا گفته خودرا تکرار کردن
To consume all ones energy . تمام نیروی خودرا مصرف کردن
crams خودرا برای امتحان اماده کردن
cramming خودرا برای امتحان اماده کردن
crammed خودرا برای امتحان اماده کردن
cram خودرا برای امتحان اماده کردن
to carry oneself خودرا اداره کردن یابوضعی دراوردن
to put in for تقاضا کردن خودرا نامزد کردن
to lick one's لب و لوچه خودرا لیسیدن ملچ و ملوچ کردن
To perfect oneself in a foreign language . معلومات خودرا در یک زبان خارجی کامل کردن
without recourse عبارتی که درفهر نویسی اسناد قابل انتقال بکار می رود و به وسیله ان فهر نویس مسئوولیت خودرا در برابر فهر نویسان بعدی نفی میکند و تنها خودرا در برابر کسی که سند رابرایش صادر کرده است مسئول قرار میدهد
to make a p of one's learing دانش خودرا نمایش دادن علم فروشی کردن
to secure a debtby a mortagage با گرفتن گرو بستانکاری خودرا ازدیگران تامین کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
assented موافقت کردن
go along <idiom> موافقت کردن
assenting موافقت کردن
acceded موافقت کردن
complying موافقت کردن
assents موافقت کردن
consented موافقت کردن
comply موافقت کردن
complied موافقت کردن
accord موافقت کردن
accedes موافقت کردن
jibing موافقت کردن
jibes موافقت کردن
jibed موافقت کردن
jibe موافقت کردن
gibes موافقت کردن
accede موافقت کردن
admit موافقت کردن
assent موافقت کردن
complies موافقت کردن
acquiesce موافقت کردن
approve موافقت کردن
to look after موافقت کردن
approves موافقت کردن
to come in to line موافقت کردن
acceding موافقت کردن
accorded موافقت کردن
accomodate موافقت کردن
concur موافقت کردن
accords موافقت کردن
concurred موافقت کردن
consents موافقت کردن
concurs موافقت کردن
concurring موافقت کردن
approbate موافقت کردن
grant موافقت کردن
grants موافقت کردن
consent موافقت کردن
homologate موافقت کردن
approving موافقت کردن
consenting موافقت کردن
granted موافقت کردن
to ingratite oneself خودرا طرف توجه قرار دادن خود شیرینی کردن
to cry peccavi بگناهان خودخستوشدن گناهان خودرا اقرار کردن فریاداعتراف براوردن
approval to the majority با اکثریت موافقت کردن
to a to a proposal or opinion باپیشنهادیاعقیدهای موافقت کردن
overwrite باپرداخت موافقت کردن
to agree on something موافقت کردن با چیزی
come to an agreement موافقت پیدا کردن
collogue موافقت دروغی کردن
to fall in فروکشیدن موافقت کردن
approbate پسندیدن موافقت کردن
in keeping with <idiom> مشابه ،موافقت کردن
agreeing موافقت کردن موافق بودن
to go in with ملحق شدن با موافقت کردن با
agree موافقت کردن موافق بودن
acquiesces رضایت دادن موافقت کردن
agrees موافقت کردن موافق بودن
acquiesced رضایت دادن موافقت کردن
lip service <idiom> تنها زبونی موافقت کردن
acquiescing رضایت دادن موافقت کردن
obey حرف شنوی کردن موافقت کردن
obeyed حرف شنوی کردن موافقت کردن
obeys حرف شنوی کردن موافقت کردن
obeying حرف شنوی کردن موافقت کردن
to come to an explanation درتوضیح چیزی باهم موافقت کردن
win a lady's hand موافقت زنی را برای ازدواج جلب کردن
enunciates اعلام کردن
enunciating اعلام کردن
proclamations اعلام کردن
promulge اعلام کردن
damm بد اعلام کردن
acclaim اعلام کردن
acclaimed اعلام کردن
acclaiming اعلام کردن
acclaims اعلام کردن
promulgated اعلام کردن
proclamation اعلام کردن
broadcasts اعلام کردن
promulgating اعلام کردن
promulgates اعلام کردن
enounce اعلام کردن
enouce اعلام کردن
promulgate اعلام کردن
quoted اعلام کردن
statement اعلام کردن
statements اعلام کردن
quotes اعلام کردن
announcing اعلام کردن
announces اعلام کردن
announced اعلام کردن
announce اعلام کردن
quote اعلام کردن
enunciate اعلام کردن
blazon اعلام کردن
exclaims اعلام کردن
exclaiming اعلام کردن
exclaimed اعلام کردن
exclaim اعلام کردن
enunciated اعلام کردن
broadcast اعلام کردن
relays دوباره پخش کردن اعلام خبر کردن
relayed دوباره پخش کردن اعلام خبر کردن
relay دوباره پخش کردن اعلام خبر کردن
talk into <idiom> موافقت شخصی برای انجام کاری راجلب کردن
acknowledging اعلام نشانی کردن
early-warning اعلام خطر کردن
indict اعلام جرم کردن
absolve اعلام بی تقصیری کردن
acknowledges اعلام وصول کردن
acknowledge اعلام نشانی کردن
indicted اعلام جرم کردن
acknowledge اعلام معرف کردن
call out اعلام خطر کردن
indicting اعلام جرم کردن
acknowledges اعلام نشانی کردن
hails اعلام ورود کردن
acknowledges اعلام معرف کردن
hail اعلام ورود کردن
hailed اعلام ورود کردن
hailing اعلام ورود کردن
acknowledging اعلام معرف کردن
acknowledging اعلام وصول کردن
early warning اعلام خطر کردن
announce in advance از پیش اعلام کردن
impeaches اعلام جرم کردن
absolved اعلام بی تقصیری کردن
to call a meeting جلسهای را اعلام کردن
impeach اعلام جرم کردن
impeached اعلام جرم کردن
absolves اعلام بی تقصیری کردن
impeaching اعلام جرم کردن
absolving اعلام بی تقصیری کردن
pretypify قبلا اعلام کردن
indicts اعلام جرم کردن
acknowledge اعلام وصول کردن
enunciates اعلام کردن صریحا گفتن
enunciate اعلام کردن صریحا گفتن
enunciating اعلام کردن صریحا گفتن
kithe اعلام داشتن اعتراف کردن
enunciated اعلام کردن صریحا گفتن
warnings اعلام خطر کردن هشدار
to render homage اعلام رسمی بیعت کردن
to pay homage اعلام رسمی بیعت کردن
open the meeting رسمیت جلسه را اعلام کردن
warning اعلام خطر کردن هشدار
to call to arms اعلام دست به اسلحه کردن
to do homage اعلام رسمی بیعت کردن
to announce one's arrival ورود خود را اعلام کردن
okay تصویب کردن موافقت کردن
ok تصویب کردن موافقت کردن
admits موافقت کردن تصدیق کردن
admitting موافقت کردن تصدیق کردن
lay an information against some one نسبت به کسی اعلام جرم کردن
acknowledges شماره اعلام وصول تصدیق کردن
acknowledge شماره اعلام وصول تصدیق کردن
lay an information against someone بر علیه کسی اعلام جرم کردن
acknowledging شماره اعلام وصول تصدیق کردن
tolls طنین موزون باصدای ناقوس یا زنگ اعلام کردن
tolling طنین موزون باصدای ناقوس یا زنگ اعلام کردن
outlawing یاغی شمردن غیرقانونی اعلام کردن ممنوع ساختن
to ring the knell of anything موقوف شدن چیزی را اعلام کردن یاجار زدن
authentication تعیین اعتبار و صحت اسناد اعلام نشانی کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com