Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (36 milliseconds)
English
Persian
live up to one's principles
موافق مرام خود رفتار کردن
Other Matches
to little up to one's principl
اصول و مرام خود را اجراکردن موافق مرام خودزیستن
Act your age
[and not your shoe size]
!
به سن خودت رفتار بکن !
[مثل بچه ها رفتار نکن !]
fellow countryman
موافق کردن
live up to
<idiom>
طبق خواسته کسی عمل کردن ،موافق بودن با ،سازش کردن با
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
no deal
<idiom>
موافق نبودن ،رد کردن
no cigar
<idiom>
موافق نبودن ،رد کردن
harmonised
موافق کردن هم اهنگ شدن
harmonising
موافق کردن هم اهنگ شدن
agree
موافقت کردن موافق بودن
harmonizing
موافق کردن هم اهنگ شدن
agrees
موافقت کردن موافق بودن
harmonize
موافق کردن هم اهنگ شدن
harmonized
موافق کردن هم اهنگ شدن
harmonises
موافق کردن هم اهنگ شدن
agreeing
موافقت کردن موافق بودن
harmonizes
موافق کردن هم اهنگ شدن
fall in
مطابقت کردن موافق شدن
keep up with the times
موافق اوضاع و اداب روزرفتار کردن
pragmatize
موافق دلائل عقلی تعبیر کردن
chronologize
بترتیب زمان قراردادن موافق تاریخ مرتب کردن
platform
مرام
bad principled
بد مرام
unscrupulous
بی مرام
intent
مرام
aimless
بی مرام
shyster
بی مرام
unprincipled
بی مرام
ideologies
مرام
ideology
مرام
platforms
مرام
demean
رفتار کردن
demeaned
رفتار کردن
demeans
رفتار کردن
to demean oneself
رفتار کردن
to deport oneself
رفتار کردن
treat
رفتار کردن
treated
رفتار کردن با
treats
رفتار کردن با
treated
رفتار کردن
treat
رفتار کردن با
treats
رفتار کردن
tenet
اصول مرام
driftless
بی مرام بی اراده
prince
مثل شاهزاده رفتار کردن سروری کردن
patronize
رئیس وار رفتار کردن تشویق کردن
patronized
رئیس وار رفتار کردن تشویق کردن
patronises
رئیس وار رفتار کردن تشویق کردن
patronised
رئیس وار رفتار کردن تشویق کردن
patronizes
رئیس وار رفتار کردن تشویق کردن
princes
مثل شاهزاده رفتار کردن سروری کردن
jitter
با عصبانیت رفتار کردن
babies
مانندکودک رفتار کردن
baby
مانندکودک رفتار کردن
shoot straight
<idiom>
منصفانه رفتار کردن
despotize
مستبدانه رفتار کردن
to get up to nonsense
ابلهانه رفتار کردن
communists
طرفدار مرام اشتراکی
communist
طرفدار مرام اشتراکی
communists
دارای مرام اشتراکی
communism
مرام اشتراکی کمونیسم
principle
قاعده کلی مرام
communist
دارای مرام اشتراکی
wronging
غیر منصفانه رفتار کردن
matronize
مانند رئیسه رفتار کردن
to lump them all together
<idiom>
با همه یکسان رفتار کردن
to act
[be]
one's age
<idiom>
<verb>
طبق سن خود رفتار کردن
wrongs
غیر منصفانه رفتار کردن
to wrong
غیر منصفانه رفتار کردن
to go with the tide
طبق مقتضیات رفتار کردن
wrong
غیر منصفانه رفتار کردن
sell to pass
خیانت به مرام دسته خودکردن
principle
مرام اخلاقی قاعده کلی
sell the pass
خیانت به مرام دسته خودکردن
befriend
دوستانه رفتار کردن همراهی کردن با
befriending
دوستانه رفتار کردن همراهی کردن با
befriends
دوستانه رفتار کردن همراهی کردن با
befriended
دوستانه رفتار کردن همراهی کردن با
stereotype
یک نواخت کردن رفتار قالبی داشتن
princesses
مثل شاهزاده خانم رفتار کردن
crosses
خلاف میل کسی رفتار کردن
crosser
خلاف میل کسی رفتار کردن
princess
مثل شاهزاده خانم رفتار کردن
to cultivate good manners
کوشش کردن با ادب رفتار بکنند
princesse
مثل شاهزاده خانم رفتار کردن
cross
خلاف میل کسی رفتار کردن
crossest
خلاف میل کسی رفتار کردن
stereotyping
یک نواخت کردن رفتار قالبی داشتن
schoolmaster
مثل رئیس مدرسه رفتار کردن
grandmother
مثل مادر بزرگ رفتار کردن
make oneself at home
<idiom>
مثل خونه خود رفتار کردن
schoolmasters
مثل رئیس مدرسه رفتار کردن
stereotypy
یک نواخت کردن رفتار قالبی داشتن
grandmothers
مثل مادر بزرگ رفتار کردن
stereotypes
یک نواخت کردن رفتار قالبی داشتن
to go easy on somebody
[something]
با کسی
[چیزی]
مهربان
[آهسته]
[ملایم]
رفتار کردن
to make
[commit]
a faux pas
اشتباه اجتماعی کردن
[در رابطه با رفتار بین مردم]
To treat them all alike. (indiscriminately).
همه رابا یک چوب راندن ( یکسان رفتار کردن )
emulate
کپی کردن یا رفتار مشابه با چیز دیگری انجام دادن
emulating
کپی کردن یا رفتار مشابه با چیز دیگری انجام دادن
emulates
کپی کردن یا رفتار مشابه با چیز دیگری انجام دادن
emulated
کپی کردن یا رفتار مشابه با چیز دیگری انجام دادن
conducts
رفتار کردن رهبری کردن
conduct
رفتار کردن رهبری کردن
handles
رفتار کردن استعمال کردن
handle
رفتار کردن استعمال کردن
conducting
رفتار کردن رهبری کردن
conducted
رفتار کردن رهبری کردن
plank
قسمت مهم مرام سیاسی قسمت اصلی یک روش فکری
conduct
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducting
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
simulates
کپی کردن رفتار سیستم یا وسیله با دیگر وسیله ها
simulating
کپی کردن رفتار سیستم یا وسیله با دیگر وسیله ها
simulate
کپی کردن رفتار سیستم یا وسیله با دیگر وسیله ها
conducts
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducted
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
attune
موافق
pro-
له موافق
prosodial
موافق
according
موافق
consentient
موافق
consentaneous
موافق
respondent
موافق
respondents
موافق
compliant
موافق
prosodiacal
موافق
textually
موافق نص
pro
له موافق
sympathetic
موافق
compossible
<adj.>
موافق
congruous
موافق
incompatible
نا موافق
attuned
موافق
congruent
موافق
in suit with
موافق با
in suit with
موافق
sympathizers
موافق
sympathizer
موافق
sympathisers
موافق
compatible
<adj.>
موافق
non concurrent
نا موافق
agreed
موافق
concordant
موافق
consilient
موافق
accordant
موافق
in keeping
موافق
agreeably to
موافق
amicable
موافق
communism
مسلک اشتراکی مرام اشتراکی مردم گرایی
fellow countryman
موافق شدن
placet
رای موافق
prorenata
شخص موافق
favourable
موافق مطلوب
friendly
مهربان موافق
friendlies
مهربان موافق
non placer
موافق نیستم
friendlier
مهربان موافق
see eye to eye
<idiom>
موافق بودن
prorenata
نسبت موافق
compatibly
بطور موافق
to my satisfaction
موافق دلخواه من
string along
موافق بودن
disagree
موافق نبودن
disagreed
موافق نبودن
disagrees
موافق نبودن
to go along
موافق بودن
yea
رای موافق
harmoniously
بطور موافق
after one's will
موافق میل
at will
موافق میل
after ones own heart
موافق دلخواه
rationally
موافق عقل
agonist muscle
عضله موافق
shaken
موافق شیوه
go along
موافق بودن
fair tide
جریان اب موافق
fair wind
باد موافق
friendliest
مهربان موافق
palatably
موافق ذائقه
quarter wind
باد موافق
truly
موافق باحقایق
consistently
بطور موافق
adapt
موافق بودن
accomodating
راحت موافق
in accordance with
مطابق موافق
satisfactorily
موافق دلخواه
disagreeing
موافق نبودن
comkpliant
موافق اجابت کننده
quite the thing
موافق سبک روز
cronies
رفیق موافق هم اطاق
crony
رفیق موافق هم اطاق
in tune
<idiom>
با یکدیگر موافق بودن
accommodatingly
بطور موافق راحت
physically
موافق علم فیزیک
naturalistic
موافق با اصول طبیعی
to a toa praposal
باپیشنهادی موافق بودن
genealogically
موافق شجره نامه
genetically
موافق علم پیدایش
geometrically
موافق علم هندسه
to bring in to line
وفق دادن موافق
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com