English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (3 milliseconds)
English Persian
lowest common denominator مورد قبول یا فهم اکثریت مردم
lowest common denominators مورد قبول یا فهم اکثریت مردم
Other Matches
received مورد قبول
taken مورد قبول
aknowledge character کاراکتر مورد قبول
persona grata شخص مورد قبول
conventional مورد قبول عامه
availabe time زمان مورد قبول
current standard cost هزینه استاندارد و مورد قبول
agrapha که مورد قبول مسیحیان نیست
adopted items of material اقلام مورد قبول از نظرعملیاتی
putative مفروض مورد قبول عامه
to pass go orrun current معمولا مورد قبول واقع شدن
ack Character Ackowledge کاراکتر مورد قبول
we had a narrow majority بزور اکثریت پیدا کردیم اکثریت کمی داشتیم
persona grata نماینده سیاسی مورد قبول کشور دیگر
public information اطلاعات مورد نیاز عامه مردم وافکار عمومی
adopted types انواع تجهیزات مورد قبول انواع تجهیزات قبول شده
a hot potato <idiom> [بحث داغ که خیلی از مردم در موردش صحبت میکنند و مورد جدال هست]
nuncupative will در CL این وصیت فقط در مورد سربازان و ملوانان در حال خدمت قابل قبول است
twelve tables الواحی که در سال 054 قبل از میلاد دررم منتشر شد و حاوی موادی از قوانین رمی در مورد اهم مسائل مبتلی به روزمره زندگی مردم رم بود و بعدهااساس قوانین رم قرار گرفت
Lets play that again . قبول ندارم. [قبول نیست دربازی وغیره ]
democracies مردم سالاری دمکراسی حکومت مردم برمردم
democracy مردم سالاری دمکراسی حکومت مردم برمردم
popular مردم پسند و مناسب حال مردم
plebiscites مردم خواست رای قاطبه مردم
plebiscite مردم خواست رای قاطبه مردم
to never let yourself get to thinking like them <idiom> نگذارند که نفوذ بقیه مردم مجبورشان بکند طرز فکر مانند بقیه مردم داشته باشند [اصطلاح روزمره]
pluralities اکثریت
plurality اکثریت
majorities اکثریت
majority اکثریت
home rule حکومت به دست خود اهالی حکومت مردم بر مردم
at the head of the poll حائز اکثریت
majority rule قانون اکثریت
special majority اکثریت خاص
bulk توده اکثریت
generalities عمومیت اکثریت
full majority اکثریت تامه
absolute majority اکثریت مطلق
plurality of vote اکثریت ارا
relative majority اکثریت نسبی
obstructionist اکثریت می اندازد
by a majority vote به اکثریت اراء
major party حزب اکثریت
majority gate دریجه اکثریت
majority of the members اکثریت اعضا
majority operation عمل اکثریت
generality عمومیت اکثریت
population تعداد مردم مردم
populations تعداد مردم مردم
majority اکثریت پیادهای شطرنج
to vote in با اکثریت ارا برگزیدن
poll حائز شدن اکثریت سر
split decision رای اکثریت داوران
vote down به اکثریت اراء رد کردن
to vote down با اکثریت ارا رد کردن
crippled majority اکثریت پیادهای فلج
dissentient مخالف عقیده اکثریت
approval to the majority با اکثریت موافقت کردن
majorities اکثریت پیادهای شطرنج
polls حائز شدن اکثریت سر
polled حائز شدن اکثریت سر
feck سهم بزرگتر اکثریت
vote با اکثریت اراء تصویب کردن
quorum اکثریت لازم برای مذاکرات
to yet had it طرف مثبت اکثریت را دارند
votes با اکثریت اراء تصویب کردن
voted با اکثریت اراء تصویب کردن
cabinet government حکومت حزب حائز اکثریت
clean کامپیوتری که کمترین کد پایه ROM مورد نیاز را برای راه اندازی سیستم از دیسک دارد. هر زبان مورد نیاز هم باید بار شود
cleaned کامپیوتری که کمترین کد پایه ROM مورد نیاز را برای راه اندازی سیستم از دیسک دارد. هر زبان مورد نیاز هم باید بار شود
cleans کامپیوتری که کمترین کد پایه ROM مورد نیاز را برای راه اندازی سیستم از دیسک دارد. هر زبان مورد نیاز هم باید بار شود
cleanest کامپیوتری که کمترین کد پایه ROM مورد نیاز را برای راه اندازی سیستم از دیسک دارد. هر زبان مورد نیاز هم باید بار شود
majority rule شیوه رای گیری بر مبنای اکثریت ازاد
to carry a motion by acclamation درخواستی [رأیی] را بوسیله بله گفتن اکثریت پذیرفتن
area of operational interest منطقه مورد توجه عملیاتی منطقه مورد نظر عملیاتی
intromission قبول
compliance قبول
admission قبول
acknowledgment قبول
admissions قبول
adoption قبول
imprimatur قبول
acceptances قبول
receptions قبول
acceptance قبول
reception قبول
people مردم
the people مردم
peoples مردم
public مردم
peopled مردم
peopling مردم
folks مردم
population [pop.] مردم
folk مردم
the deaf مردم کر
adopter قبول کننده
entertain قبول کردن
reasonable قابل قبول
rejection قبول نکردن
withdraw قبول نکردن
withdraws قبول نکردن
honors قبول کردن
honored قبول کردن
passes قبول کردن
agreement قرار قبول
acceptable قابل قبول
intolerance عدم قبول
rejection عدم قبول
admitting قبول کردن
embracement قبول اتخاذ
express acceptance قبول صریح
admits قبول کردن
agreements قرار قبول
admittable قابل قبول
passed قبول کردن
pass قبول کردن
compliancy قبول اجابت
disclaimed قبول نکردن
compliantly با قبول و رضایت
adoption قبول به فرزندی
disallowance عدم قبول
admissible قابل قبول
admit قبول کردن
believable قابل قبول
acceptably بطورقابل قبول
acceptance by conduct قبول فعلی
disclaim قبول نکردن
acceptance by words قبول قولی
acceptance limit حد قابل قبول
acceptancy اماده قبول
unacceptably غیرقابل قبول
acceptability قبول شدگی
allowable قابل قبول
disclaims قبول نکردن
disclaiming قبول نکردن
passable قابل قبول
ineligible غیرقابل قبول
acceptability قابلیت قبول
unacceptable غیرقابل قبول
acceptant قبول کننده
adopts قبول کردن
accepter قبول کننده
aceptive قابل قبول
tolerable قابل قبول
honouring قبول کردن
acknowladgement of debt قبول بدهی
adhibit قبول کردن
admission of liability قبول بدهی
honoured قبول کردن
honour قبول کردن
honours قبول کردن
acceptation tacite قبول ضمنی
adopting قبول کردن
acceptance قبول قرارداد
acceptor قبول کننده
adopt قبول کردن
entertains قبول کردن
acceptances قبول قرارداد
entertained قبول کردن
valid قابل قبول
accepting قبول شدن
accept قبول کردن
accept قبول شدن
I agree. قبول دارم.
agreed <adj.> <past-p.> قبول شده
allowed <adj.> <past-p.> قبول شده
approved <adj.> <past-p.> قبول شده
authorised [British] <adj.> <past-p.> قبول شده
accepting قبول کردن
accepts قبول شدن
conceding قبول شکست
concedes قبول شکست
conceded قبول شکست
concede قبول شکست
honoring قبول کردن
reply paid /RP/ [reply prepaid] جواب قبول
accepts قبول کردن
authorized <adj.> <past-p.> قبول شده
passed <adj.> <past-p.> قبول شده
acceptable <adj.> قابل قبول
adequate <adj.> قابل قبول
good [sufficient] <adj.> قابل قبول
satisfactory <adj.> قابل قبول
sufficient <adj.> قابل قبول
sufficing <adj.> قابل قبول
adequately [sufficiently] <adv.> قابل قبول
sufficiently <adv.> قابل قبول
impossible [colloquial] <adj.> غیرقابل قبول
accorded قبول کردن
to take in قبول کردن
receivable قابل قبول
the optio to accept or reject اختیار قبول یا رد
compliant قبول کننده
reply paid جواب قبول
allowable load بارقابل قبول
naturalization قبول تابعیت
non acceptance عدم قبول
the g. or refusal of anything قبول یا ردچیزی
ready acceptance حسن قبول
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com