English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (19 milliseconds)
English Persian
to score with a girl <idiom> موفق شدن در تلاش نزدیکی کردن با دختری [اصطلاح روزمره]
Other Matches
throw up one's hands <idiom> توقف تلاش ،پذیرش موفق نشدن
You wI'll fail unless you work harder . موفق نخواهی شد مگه اینکه تلاش بیشتری بکنی
To have sexual intercourse with a woman . با زنی نزدیکی کردن
scrounges تلاش کردن
scrounging تلاش کردن
to lay about تلاش کردن
to cast about تلاش کردن
scrounged تلاش کردن
make a push تلاش کردن
scrounge تلاش کردن
make the grade <idiom> منظم کردن، موفق بودن ،حاضر شدن
daughterhood دختری
step daughter نا دختری
girlhood دختری
run-up [start-up] نزدیکی به مکان شروع با دویدن [برای جهش یا پرتاب کردن] [ورزش]
bend over backwards to do something <idiom> سخت تلاش کردن
roll up one's sleeves <idiom> سخت تلاش کردن
go out of one's way <idiom> تلاش زیادی کردن
put up a good fight <idiom> سخت تلاش کردن
endevour تلاش کردن کوشیدن
competes تلاش و جدیت کردن
competed تلاش و جدیت کردن
go for broke <idiom> به سختی تلاش کردن
put someone's best foot forward <idiom> بیشتر تلاش کردن
to make a real effort تلاش جدی کردن
compete تلاش و جدیت کردن
endeavor تلاش کردن کوشیدن
do one's best <idiom> تمام تلاش خودرا کردن
to lavisheffort زیاد تلاش یا کوشش کردن
failed عمل نکردن موفق نشدن شکست خوردن بد کار کردن
fails عمل نکردن موفق نشدن شکست خوردن بد کار کردن
fail عمل نکردن موفق نشدن شکست خوردن بد کار کردن
to try to stop the march of time تلاش به جلوگیری از گذشت زمان کردن
follow up <idiom> بهتر کردن کار با تلاش بیشتر
To make desperate efforts. این دروآن در زدن ( تلاش کردن )
to scramble for a living برای معاش یازندگی تلاش کردن
to torpedo تارومار کردن [مانند تلاش کسی]
muss درهم وبرهم یاکثیف کردن تلاش
To be crazy about agirl . کشته مرده دختری بودن
land girl n دختری که کارهای صحرایی میکرد
to make an effort to do something تلاش کردن برای انجام دادن کاری
To go flat out . To make astupendous effort. غیرت بخرج دادن ( نهایت تلاش را کردن )
phone شماره گیری یا تلاش برای صحبت کردن با کسی در تلفن
phoning شماره گیری یا تلاش برای صحبت کردن با کسی در تلفن
phoned شماره گیری یا تلاش برای صحبت کردن با کسی در تلفن
phones شماره گیری یا تلاش برای صحبت کردن با کسی در تلفن
debutant دختری که برای اولین مرتبه در جامعه وارد میشود
queen of دختری که در بازیهای روزیکم می بعنوان ملکه برگزیده میشود
she was her putative daughter اورا دختری فرض میکرد مشهور بودکه وی دختراوست
struggled تلاش کردن مبارزه کردن
struggles تلاش کردن مبارزه کردن
struggling تلاش کردن مبارزه کردن
struggle تلاش کردن مبارزه کردن
taxi dancer دختری که در کلاس رقص یاکاباره در مقابل پول بامشتریان دیگر میرقصد
writes خطای گزارش شده هنگام تلاش برای ذخیره کردن داده روی رسانه مغناطیسی
write خطای گزارش شده هنگام تلاش برای ذخیره کردن داده روی رسانه مغناطیسی
groupies دختری که به امید آشنایی با هنر پیشگان یا ورزشکاران و غیره آنها را از مکانی به مکان دیگر تعقیب میکند
groupie دختری که به امید آشنایی با هنر پیشگان یا ورزشکاران و غیره آنها را از مکانی به مکان دیگر تعقیب میکند
antigone دختری که همراه پدر نابینای خود به اتیکا رفت و تا زمان مرگ پدرش اورا خدمت کرد
accession نزدیکی
affinity نزدیکی
copulating نزدیکی
copulates نزدیکی
affinities نزدیکی
vicinity نزدیکی
copulate نزدیکی
copulated نزدیکی
intimity نزدیکی
neiggourhood نزدیکی
nearness نزدیکی
appulse نزدیکی
nearby در نزدیکی
inwarness نزدیکی
around در نزدیکی
vicinage نزدیکی
propinquity نزدیکی
adduction نزدیکی
adjacence or cency نزدیکی
proximity نزدیکی
nighness نزدیکی
sexual intercourse نزدیکی
contiguity نزدیکی
closeness نزدیکی
imminence نزدیکی
vichywater نزدیکی
approximation نزدیکی
approximations نزدیکی
togetherness نزدیکی
co ed دختری که دردبیرستان یادانشکده مختلط تحصیل میکند وابسته به مدارس مختلط پسرودختر
co-ed دختری که دردبیرستان یادانشکده مختلط تحصیل میکند وابسته به مدارس مختلط پسرودختر
co-eds دختری که دردبیرستان یادانشکده مختلط تحصیل میکند وابسته به مدارس مختلط پسرودختر
adjacence نزدیکی مجاورت
In the vicinity ( neighbourhood ). همین نزدیکی ها
kinder نزدیکی تشابه
adjacency نزدیکی مجاورت
going on نزدیکی تماس
proximity of blood خویشی نزدیکی
sexual intercourse of doubful nature نزدیکی به شبهه
offing دران نزدیکی ها
verges نزدیکی حدود
verge نزدیکی حدود
therabout در همان نزدیکی
hereabout درهمین نزدیکی ها
nodality نزدیکی به گره
imminence نزدیکی مشرف بودن
abutment بست دیوار نزدیکی
thereabout درهمان نزدیکی تقریبا
imminency نزدیکی مشرف بودن
rapprochement نزدیکی تمایل بدوستی
incestuously با گناه نزدیکی بمحارم
sexual intercourse مواقعه نزدیکی جنسی
in with <idiom> دررفاقت ،التفات یا نزدیکی با
hang about در نزدیکی منتظر بودن
Is there a ... nearby? آیا ... در این نزدیکی ها هست؟
accessibility امکان نزدیکی وسیله وصول
Heris شهر هریس در نزدیکی تبریز
umbilical واقع در نزدیکی ناف مرکزی
throve موفق شد
lucrative موفق
successful موفق
successful <adj.> موفق
prosperous موفق
upbeat موفق
land sick کند رونده بواسطه نزدیکی بخشکی
The gas station is nearby . پمپ بنزین درهمین نزدیکی هاست
arrive موفق شدن
wows موفق شدن
hot hand پرتاب موفق
attained موفق شدن
go over well <idiom> موفق بودن
to fall through موفق نشدن
have it made <idiom> موفق بودن
wowing موفق شدن
wowed موفق شدن
wow موفق شدن
arrives موفق شدن
attains موفق شدن
arriving موفق شدن
arrived موفق شدن
to make a shift موفق شدن
fall short (of one's expectations) <idiom> موفق نشدن
attaining موفق شدن
make a hit <idiom> موفق شدن
I made good my escape . موفق به فرار شد
to pull through موفق شدن
to come through موفق شدن
fay موفق شدن
attain موفق شدن
sure-fire حتما موفق
to go wrong موفق نشدن
come off <idiom> موفق شدن
manage to do it موفق بانجام ان شدن
carry the day <idiom> برنده یا موفق شدن
two-way موفق در حمله و دفاع
Is there an inexpensive restaurant around here? آیا رستوران ارزان این نزدیکی ها پیدا میشود؟
convert پنالتی موفق گل با پرتاب ازاد
connects ضربه موفق در پایگاه دوم
converted پنالتی موفق گل با پرتاب ازاد
converting پنالتی موفق گل با پرتاب ازاد
converts پنالتی موفق گل با پرتاب ازاد
turn the trick <idiom> درکاری که میخواست موفق شدن
connect ضربه موفق در پایگاه دوم
prosper رونق یافتن موفق شدن
put across باحقه بازی موفق شدن
to collapse موفق نشدن [مذاکره یا فرضیه]
succeed موفق شدن نتیجه بخشیدن
succeeded موفق شدن نتیجه بخشیدن
succeeds موفق شدن نتیجه بخشیدن
hit جستجوی موفق در پایگاه داده
I could never make her understand . هرگز موفق نشدم به او بفهمانم
hitting جستجوی موفق در پایگاه داده
I have no doubt that you wI'll succeed. تردیدی ندارم که موفق می شوید
to go places موفق شدن [در زندگی یا شغل]
prospered رونق یافتن موفق شدن
prospering رونق یافتن موفق شدن
god speed you کامیاب شوید موفق باشید
prospers رونق یافتن موفق شدن
to get sight of a person موفق بدیدن کسی شدن
nojoy موفقیتی نیست موفق نشدم
hit and miss گاهی موفق وگاهی مغلوب
to f. in the pan باوجودجوشش وکوشش موفق نشدن
to come up in the world موفق شدن [در زندگی یا شغل]
hits جستجوی موفق در پایگاه داده
machined نرم افزاری که با سخت افزار سیستم به نزدیکی کار میکند
machine نرم افزاری که با سخت افزار سیستم به نزدیکی کار میکند
corona discharge تخلیه الکتریکی ناقص در نزدیکی الکترودهای یک میدان غیر یکنواخت
machines نرم افزاری که با سخت افزار سیستم به نزدیکی کار میکند
to get any ones speech موفق بشنیدن نطق کسی شدن
get to first base <idiom> موفق بودن ،شروع خوبی راداشتند
smash hit <idiom> نمایش ،بازی یا فیلم خیلی موفق
i managed to do it موفق شدم که ان کار را انجام دهم
Supposing we do not succeedd, then waht? حالا آمدیم و موفق نشدیم بعدچی؟
endevour تلاش
scrounge تلاش
synergic هم تلاش
searched تلاش
searchingly تلاش
effort تلاش
competency تلاش
efforts تلاش
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com