English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (20 milliseconds)
English Persian
to stay something موقتا معلق کردن [قانون]
Search result with all words
suspend معلق کردن موقتا بیکار کردن
suspending معلق کردن موقتا بیکار کردن
suspends معلق کردن موقتا بیکار کردن
Other Matches
suspending موقتا" تعطیل کردن
sojourns موقتا" اقامت کردن
palliate موقتا ارام کردن
suspends موقتا" تعطیل کردن
suspend موقتا" تعطیل کردن
sojoiurn موقتا اقامت کردن
sojourn موقتا" اقامت کردن
recesses موقتا تعطیل کردن طاقچه ساختن
recess موقتا تعطیل کردن طاقچه ساختن
to take a recess موقتا دست از کار کشیدن تنفس کردن
suspending معلق کردن
suspend معلق کردن
suspension معلق کردن
suspensions معلق کردن
suspends معلق کردن
suspension of vouchers معلق کردن اسناد
suspend from service معلق کردن از کار
suspending معلق کردن تعلیق دادن
suspend موقوف الاجرا کردن معلق
suspends موقوف الاجرا کردن معلق
suspending موقوف الاجرا کردن معلق
suspend معلق کردن تعلیق دادن
suspends معلق کردن تعلیق دادن
continuance تمدید یا تجدید وقت دادگاه دادگاه را به عنوان تنفس موقتا" تعطیل کردن
pro tempore موقتا
protempore موقتا
sojourns موقتا"
sojourn موقتا"
temporalty موقتا
temporarily موقتا"
provisionally موقتا"
protem موقتا موقت
to set aside [temporarily] [موقتا] کنار گذاشتن
to stay something موقتا به تعویق انداختن [قانون]
pause key [کلیدی که موقتا فرآیند را قطع میکند]
dump موادی که موقتا برای استعمال انبارمیشود
remittent تخفیف یابنده موقتا تسکین دهنده
to fall over [computer, programme, ...] [موقتا] کار نکردن [دستگاهی یا برنامه ای و غیره]
MBR ثباتی در CPU که موقتا تمام ورودی- خروجی ها را بافر میکند
fusible link اتصال کوچک در یک PLA که میتواند وسیله را موقتا به برنامه وصل کند
pla CI که موقتا برنامه ریزی میشود تا عملیات منط قی روی داده انجام دهد
pendants معلق
jusad rem حق معلق
pendant معلق
summersault معلق
chain bridge پل معلق
dependent معلق
suspense معلق
headlong معلق
suspending معلق
hypostasis معلق
cantilever bridge پل معلق
suspend معلق
suspensory معلق
up in the air <idiom> معلق
suspensor معلق
handstand معلق
handstands معلق
flip flap معلق
turntable معلق
suspended معلق
hanging معلق
suspension bridges پل معلق
suspender معلق
abeyant معلق
suspension bridge پل معلق
conditional معلق
turntables معلق
pensile معلق
tumblers معلق زن
pendent معلق
suspends معلق
heels over head معلق
tumbler معلق زن
suspension cable کابل معلق
hanging معلق شدن
somerset شیرجه معلق
suspension reinforcement ارماتور معلق
tumbled معلق زدن
to be up in the air معلق بودن
suspensed sediment رسوبات معلق در اب
tumbles معلق زدن
suspense file پرونده معلق
conditional contract عقد معلق
tumbled معلق شدن
full-suspension <adj.> کاملا معلق
tumble معلق زدن
tumble معلق شدن
somerset معلق زدن
tumbles معلق شدن
suspended load بار معلق
suspended solids جامدات معلق
suspensive تعلیق معلق
hanging indent تورفتگی معلق
somersaulted معلق زدن
somersaulting معلق پشتک
somersaulting معلق زدن
somersaults معلق پشتک
levitative معلق در هوا
estate in remainder تملک معلق
somersaults معلق زدن
lis pendens دعوای معلق
somersaulted معلق پشتک
hanging step پله معلق
somersault معلق پشتک
somersault معلق زدن
unconditionality معلق نبودن
full-suspension bike دوچرخه کاملا معلق
pending تازمانی که امر معلق
hang up درحال معلق ماندن
arch-buttant پشت بند معلق
hang-ups درحال معلق ماندن
cable suspension bridge پل معلق با سیم تابیده
a bolt from the blue مثل عجل معلق
hang-up درحال معلق ماندن
floccule تودههای معلق درمایع
handspring معلق زدن بر روی دستها
breakdowns ته نشینی مواد معلق دردوغاب
overturns معلق شدن برگشتن وسیله
breakdown ته نشینی مواد معلق دردوغاب
policies سند معلق به انجام شرطی
settleable suspended solids مواد معلق تهنشین پذیر
overturn معلق شدن برگشتن وسیله
overturned معلق شدن برگشتن وسیله
To teach grandma to suck eggs. جلوی لوطی معلق زدن
policy سند معلق به انجام شرطی
due in suspense file پرونده درخواستهای منتظردریافت معلق
pendent lite حکم معلق امین ترکه
That way, it stays in suspension. به این صورت معلق باقی می ماند.
to stay floating معلق ماندن [در محیطی] [فیزیک] [شیمی]
to be on tenter hooks میان زمین واسمان معلق بودن
floated شناور ساختن در هوا معلق بودن
float شناور ساختن در هوا معلق بودن
tenterhooks <idiom> درحالت معلق یا کش دادن به دلیل نا معلومی
to remain suspended معلق ماندن [در محیطی] [فیزیک] [شیمی]
to hold a wolf by the ear میان زمین واسمان معلق بودن
to go down to the wire <idiom> تا آخرین لحظه با تهیج معلق ماندن
to be on tenters میان زمین واسمان معلق بودن
in suspense درحال تعطیل یابی تکلیفی معلق
floats شناور ساختن در هوا معلق بودن
suspensoid محلول سریشمی دارای ذرات معلق
to suspend معلق نگه داشتن [در محیطی] [فیزیک] [شیمی]
set down معلق ساختن سوارکار یا راننده ارابه بخاطر خطا
electrophoresis حرکت ذرات معلق مایع بوسیله نیروی برق
to let somebody dangle <idiom> کسی را بلا تکلیف [معلق] نگه داشتن [اصطلاح روزمره]
to keep somebody in suspense <idiom> کسی را بلا تکلیف [معلق] نگه داشتن [اصطلاح روزمره]
nonduty status حالت یا وضعیت بدون کاری عدم حضور در سر خدمت معلق
to keep somebody on tenterhooks <idiom> کسی را بلا تکلیف [معلق] نگه داشتن [اصطلاح روزمره]
to have somebody on the hook <idiom> کسی را بلا تکلیف [معلق] نگه داشتن [اصطلاح روزمره]
plea in abatement دفاعی که باعث معلق ماندن یابه تعویق افتادن دعوی خواهان شود
aluminum pigmented dope لعاب یا پرداخت که داخل ان تکههای کوچک الومینیوم بصورت معلق پراکنده شده است
vertical take off and landing هواپیمایی که بدون داشتن سرعت نسبی قادر به برخاستن از سطح زمین معلق ماندن در هوا و فرودمجدد باشد
moored mine مینی که باسیم یا طناب به محل اتصال خود وصل شده باشد یا در اب معلق باشد
black wash نوع دیگری ازگرافیت و کک و ذغال سخت یامواد الی است که با مایعی بطور معلق و برای پوشش ماهیچههای تر و قالبهای ماسهای به کار برده میشود
estate in remainder ملک معلق عبارت از ان است که شناسایی قانونی یک ملک منوط و موکول به تعیین تکلیف ملک دیگر باشد
northern lights شفق شمالی [که به علت برخورد ذرات گاز معلق در اتمسفر زمین با ذرات بارداری که از سمت خورشید ساطع میشوند در آسمان مناطق نزدیک به قطب شمال رخ میدهد]
Aurora Polaris شفق شمالی [که به علت برخورد ذرات گاز معلق در اتمسفر زمین با ذرات بارداری که از سمت خورشید ساطع میشوند در آسمان مناطق نزدیک به قطب شمال رخ میدهد]
Aurora Polaris شفق شمالی [که به علت برخورد ذرات گاز معلق در اتمسفر زمین با ذرات بارداری که از سمت خورشید ساطع میشوند در آسمان مناطق نزدیک به قطب شمال رخ میدهد]
merry dance شفق شمالی [که به علت برخورد ذرات گاز معلق در اتمسفر زمین با ذرات بارداری که از سمت خورشید ساطع میشوند در آسمان مناطق نزدیک به قطب شمال رخ میدهد]
merry dancers شفق شمالی [که به علت برخورد ذرات گاز معلق در اتمسفر زمین با ذرات بارداری که از سمت خورشید ساطع میشوند در آسمان مناطق نزدیک به قطب شمال رخ میدهد]
hanger اویزان کننده معلق کننده
hangers اویزان کننده معلق کننده
tumbled غلت خوردن معلق خوردن
tumble غلت خوردن معلق خوردن
to turn a somersault پشتک زدن معلق زدن
tumbles غلت خوردن معلق خوردن
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com