English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 219 (10 milliseconds)
English Persian
waistline میان
waistlines میان
centered میان
centers میان
centre میان
centred میان
middling میان
waist میان
waists میان
middle میان
middles میان
between میان
among میان
center میان
half back میان
middle part میان
mongst میان
omphalos میان
among all میان [بین] همه
Other Matches
medoterranean واقع در میان چند زمین میان زمینی
futtock میان چوب میان تیر
intervenient در میان اینده واقع در میان
psychophysics علم روابط میان روان وتن علم روابط میان روان شناسی وفیزیک
mesocarp میان بر
per از میان
intershoot در میان
stagger یک در میان
staggering یک در میان
staggers یک در میان
amid در میان
cross country میان بر
shortcut میان بر
mean water میان اب
mean line خط میان
thru از میان
through از میان
diameters میان بر
diameter میان بر
amongst در میان
crosscut میان بر
into در میان
in our midst در میان ما
in the midden of در میان
overthwart از میان
midrib رگ میان
midmost میان ترین
interpose پا به میان گذاردن
enclosures میان بار
mesosphere میان کره
mesoderm میان پوست
meddle میان وسط
middleware میان افزار
meddles میان وسط
meddled میان وسط
enclosure میان بار
mesosphere میان- سپهر
interposed پا به میان گذاردن
midships در میان کشتی
midcourse میان راه
interpolations میان یابی
middle finger انگشت میان
interpolation میان یابی
mesothorax میان سیه
floret of the disk گلچه میان
midbrain میان مغز
middle sized میان اندازه
interposing پا به میان گذاردن
interindividual میان فردی
middle weight میان وزن
interpersonal میان فردی
interposes پا به میان گذاردن
middlemost میان ترین
midweek میان هفته
mesencephalon میان مغز
inter nos در میان خودمان
intergroup میان گروهی
interjacency میان بودن
duramen میان درخت
interjacency وقوع در میان
double space یک سطر در میان
interjectory در میان اورده
diaphrgam میان پرده
interjectory در میان انداخته
interlay در میان گذاردن
decussate یکی در میان
interfluves میان دو رود
entracte میان پرده
inter se میان خودشان
inter vivos در میان زنده ها
heartwood میان چوب
heart wood میان چوب
halt back میان بازی کن
halfback میان بازیکن
half back میان بازی کن
intercellular میان یاختهای
intercurreace در میان امدن
intercurrent در میان اینده
interlocate در میان گذاردن
cut of a corner میان بر کردن
ambiequal میان حال
intertrial میان کوششی
intervascular واقع در میان رگ ها
insuperable از میان برنداشتنی
cross-cultural میان فرهنگی
intersegmental میان قطعهای
cross cultural میان فرهنگی
mediastinum میان پرده
medius انگشت میان
interdisciplinary میان رشتهای
ambiversion میان گرایی
ambivert میان گرا
cut across میان بر کردن
cutoff راه میان بر
interlucent میان تاب
intermontane میان کوه
intermural میان دیواری
centration میان گرایی
internode میان گره
blow in حمله از میان خط
interposition پا میان گذاری
an a days یک روز در میان
merlon میان دو تیرکش
middleweight میان وزن
hollow <adj.> میان تهی
extra-mural میان دانشگاهی
triple space دو سطر در میان
to gird up one's loins میان بستن
short cut راه میان بر
short cuts راه میان بر
to cut off a corner میان برکردن
medium term میان مدت
to make mincemeat of از میان بردن
the means and the extremes دو میان و دو کرانه
staggered riveting پرچکاری یک در میان
slim jim لاغر میان
shortcut میان برکردن
shortcut راه میان بر
parenthetical میان دو کمانک
hollows میان تهی
mezzo soprano میان صدا
hollow میان تهی
mezzo-soprano میان صدا
mezzo-sopranos میان صدا
via میان راه
With a slender waist. میان با ریک
meant میان مشترک
midrib رگ میان برگ
interjected در میان اوردن
interject در میان اوردن
abrogates از میان برده
high-pitched میان فراز
abrogate از میان برده
midrange میان دامنه
bummer چرخ میان
spotty چنددر میان
interjecting در میان اوردن
interjects در میان اوردن
midsection میان بخش
among each other <adv.> میان خودشان
intervenes در میان امدن
intervened در میان امدن
intervene در میان امدن
osculant در میان چندچیز
waists میان تنه
short circuiting میان بر زدن
middle aged میان سال
diaphragms میان پرده
navel میان وسط
diaphragm میان پرده
navels میان وسط
of middle a میان سال
middle-aged میان سال
waist میان تنه
middle age میان سال
among other things میان چیزهای دیگر
interjacent در میان واقع شونده
intercensal واقع در میان دو سرشماری
among others میان چیزهای دیگر
interbedded خوابیده در میان چینه ها
inter electrode capacity فرفیت میان الکتردها
intercellular واقع در میان یاخته ها
interaxial واقع در میان دو کوه
interblock gap شکاف میان بلاکی
intercililary واقع در میان ابروها
An exception is ... میان استثناء ... است.
intercolonial معمول در میان مستعمرات
intercolumnar واقع در میان دو ستون
interaxal واقع در میان دو کوه
interamnian واقع در میان دو رودخانه
interdental واقع در میان دو دندان
interdental space فاصله میان دو دندان
interdigital واقع در میان انگشتان
interdigitate واقع در میان انگشتان
interfacial واقع در میان دورو
interblock gap فاصله میان بلوکی
interjacent میانی در میان افتاده
miscegenation زناشویی میان نژادی
iteract فاصله میان دو پرده
irg شکاف میان رکودی
to burn up سوزاندن و از میان بردن
intervertebral واقع در میان مهره ها
intertribal واقع در میان قبیله ها
intertie بست در میان دو تیر
interstellar space فاصله میان ستارگان
to make odds even نا برابری ها را از میان بردن
trough of the sea فضای میان دو موج
syncopate از میان کوتاه کردن
medium energy particle ذره میان انرژی
medium term loan وام میان مدت
molecular attracticm کشش میان ذره ها
myocardium عضله قلب میان دل
neutral axis میان تار بی تنش
nock شکاف میان کفل ها
open hawse زاویه میان دو لنگر
metatarsus استخوان میان کف پا پشت پا
rubber separator میان گیر لاستیکی
separator میان گیر باتری
mesoblast میان پوست جنین
interstatify در میان چینههای دیگرقراردادن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com