Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (38 milliseconds)
English
Persian
to split the difference
میانه را گرفتن مصالحه کردن
Other Matches
to split the d.
میانه را گرفتن
She is not well disposed towards me . She is not on particularly . fricndly terms with me .
با من میانه یی ( میانه خوبی ؟ میانه چندانی ) ندارد
average
میانه قرار دادن میانگین گرفتن
averaging
میانه قرار دادن میانگین گرفتن
averages
میانه قرار دادن میانگین گرفتن
averaged
میانه قرار دادن میانگین گرفتن
compromis
مصالحه کردن
compromise
توافق مصالحه کردن
buy off
باپول مصالحه کردن
compromising
توافق مصالحه کردن
compromises
توافق مصالحه کردن
meet half way
مصالحه کردن سازش کردن
interceding
میانجی شدن میانه گیری کردن
intercede
میانجی شدن میانه گیری کردن
interceded
میانجی شدن میانه گیری کردن
intercedes
میانجی شدن میانه گیری کردن
composition
مصالحه
amicable settlement
مصالحه
compromises
مصالحه
compromising
مصالحه
reconciliation
مصالحه
compositions
مصالحه
conciliation
مصالحه
compromise
مصالحه
conciliatory
مصالحه
compromis
مصالحه تراضی
optional conciliation
مصالحه اختیاری
uncompromising
مصالحه ناپذیر
conciliatory measures
معیارهای مصالحه
uncompromisingly
مصالحه ناپذیر
accord
مصالحه پیمان
conciliatory proceedings
جریان مصالحه
board of conciliation
هیات مصالحه
accords
مصالحه پیمان
reconciliatory
مصالحه امیز
amicably
به طور مصالحه
accorded
مصالحه پیمان
imparlance
مهلت برای مصالحه
conciliation
مصالحه حل اختلاف اصلاح ذات البین
mesne
میانه
fairish
میانه
meanest
میانه
mn
میانه
meaner
میانه
middle weight
میانه
median line
میانه
meant
میانه
mesocephalic
میانه سر
owl light
میانه
soberly
میانه رو
mezzo
میانه
frugal
میانه رو
center piece
میانه
of a middling quality
میانه
sober
میانه رو
so-so
میانه
mean
میانه
mesosomatic
میانه تن
tolerable
میانه
median
میانه
mediums
میانه
intermediate
میانه
temperate
میانه رو
intermedial
میانه
middle-of-the-road
میانه رو
moderates
میانه رو
medium
میانه
moderate
میانه رو
moderating
میانه رو
allegretto a
میانه
moderated
میانه رو
middles
میانه میدان
mesopic vision
دید میانه
moderation
میانه روی
Middle West
باختر میانه
averaging
میانه متوسط
halfway line
خط میانه زمین
middle
میانه میدان
moderateness
میانه روی
middlings
ارد میانه
middle course
میانه روی
meaner
میانه متوسط
intermediate frequency
فرکانس میانه
intermedium
میانه گیر
mean
میانه متوسط
meanest
میانه متوسط
golden mean
میانه روی
halfback
بازیکن میانه
normal
میانه متوسط
mesolithic
میانه سنگی
mesokurtic
میانه پهنا
averages
میانه متوسط
tolerably
بطور میانه
moderates
میانه رو مناسب
average radius
شعاع میانه
intermediately
بطور میانه
average
میانه متوسط
moderate
میانه رو مناسب
moderated
میانه رو مناسب
temperateness
میانه روی
waist
میانه ناو
waists
میانه ناو
the middle finger
انگشت میانه
mean radius
شعاع میانه
mediaeval ages
قرنهای میانه
moderately
بطور میانه
medium frequency
فرکانس میانه
passably
بطور میانه
averaged
میانه متوسط
bathyal
میانه ژرفی
temperance
میانه روی
moderating
میانه رو مناسب
medial
میانه متوسط
meaner
متوسط میانه روی
embroils
میانه برهم زدن
meanest
متوسط میانه روی
ambivert
ادم معتدل و میانه رو
bigeneric
میانه یا حد وسط دوجنس
embroilment
میانه بهم زنی
interposition
دخالت میانه گیری
mean
متوسط میانه روی
scholastic theology
الهیات قرنهای میانه
embroiling
میانه برهم زدن
embroil
میانه برهم زدن
to set two men at variance
میانه دو کس رابهم زدن
embroiled
میانه برهم زدن
married under a contract unlimited perio
زن گرفتن شوهر کردن مزاوجت کردن عروسی کردن با
centrist wing
طرفدار جناح میانه رو
[سیاست]
We are on very friendly terms .
میانه ماخیلی گرم است
To try to effect a reconciliation . between two people .
میانه دونفرراگرفتن ( آشتی دادن )
to keep in with any one
با کسی میانه خوب داشتن
To set two people against each other . To stir up bad blood between tow persons.
میانه دونفررا بهم زدن
they came to a rupture
میانه انها بهم خورد
middlemen
نفر وسط صف ادم میانه رو
middleman
نفر وسط صف ادم میانه رو
They became estranged . They fell out .
میانه آنها بهم خورد
middle body
قسمت میانه ناو یا کشتی
mediaevalism
رسم ها وعقیدههای قرون میانه
inflames
اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
inflaming
اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
inflame
اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
sea king
دزد دریایی اسکاندیناوی درقرنهای میانه
pavis
سپربزرگی که در قرنهای میانه بکارمیبرندوسرتاپارامی پوشانید
barytone
کلمهای که اخران بی تکیه است میانه
jainism
یکجوردین درهندکه میانه دین برهماودین بوداست
school doctor
استاد دانشگاه یا اموزشگاه الهیات در قرنهای میانه
seized
ضبط کردن گرفتن تصرف کردن
seizes
ضبط کردن گرفتن تصرف کردن
seize
ضبط کردن گرفتن تصرف کردن
obtained
گرفتن یا دریافت کردن
circles
گرفتن احاطه کردن
obtain
فراهم کردن گرفتن
circled
گرفتن احاطه کردن
hunt down
دنبال کردن و گرفتن
to fill up
گرفتن تکمیل کردن
circle
گرفتن احاطه کردن
engage
گرفتن استخدام کردن
fogs
تیره کردن مه گرفتن
obtain
گرفتن یا دریافت کردن
educe
گرفتن استخراج کردن
holds
جا گرفتن تصرف کردن
obtains
فراهم کردن گرفتن
to smell out
گرفتن وپیدا کردن
obtains
گرفتن یا دریافت کردن
engages
گرفتن استخدام کردن
hold
جا گرفتن تصرف کردن
obtained
فراهم کردن گرفتن
circling
گرفتن احاطه کردن
fog
تیره کردن مه گرفتن
surrendered
پس گرفتن و تبدیل کردن
abalienate
منتقل کردن پس گرفتن
embrace
در بر گرفتن بغل کردن
surrenders
پس گرفتن و تبدیل کردن
surrender
پس گرفتن و تبدیل کردن
embraced
در بر گرفتن بغل کردن
embracing
در بر گرفتن بغل کردن
strike root
ریشه کردن گرفتن
bevel
پخ کردن لبه گرفتن
embraces
در بر گرفتن بغل کردن
to take medical advice
دستوراز پزشک گرفتن دستورطبی گرفتن
gathered
نتیجه گرفتن استباط کردن
to get to
شروع کردن دست گرفتن
to go to school to
یاد گرفتن یا تقلید کردن از
wails
ناله کردن ماتم گرفتن
wailing
ناله کردن ماتم گرفتن
conclude
نتیجه گرفتن استنتاج کردن
wailed
ناله کردن ماتم گرفتن
fine
جریمه گرفتن از صاف کردن
borrows
وام گرفتن اقتباس کردن
gather
نتیجه گرفتن استباط کردن
concludes
نتیجه گرفتن استنتاج کردن
overlie
قرار گرفتن خفه کردن
fined
جریمه گرفتن از صاف کردن
jest
ببازی گرفتن شوخی کردن
jests
ببازی گرفتن شوخی کردن
embeds
دور گرفتن جاسازی کردن
wail
ناله کردن ماتم گرفتن
take on
گرفتن کارگر هیاهو کردن
secure
تصرف کردن گرفتن هدف
borrowed
وام گرفتن اقتباس کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com