English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (39 milliseconds)
English Persian
enamel مینا کاری کردن
Other Matches
cloisonne مینا کاری
inlaid مینا کاری شده
marguerite گل مینا
zaffer مینا
enamel مینا
zafre مینا
aster گل مینا
frost flower گل مینا
enamel work مینا
cementum مینا
niellist مینا کار
aster گل ستارهای مینا
base register ثبات مینا
enamel لعاب مینا
enamel مینا ساختن
mina مرغ مینا
zafre رنگ مینا
mynah مرغ مینا
zaffer رنگ مینا
enamelled مینا کاریشده
myna مرغ مینا
bluebice مینا یا لاجوردی فرنگی
feverfew نوعی گاوچشم یا گل مینا
enamel لعاب دادن مینا
ox eye گل داودی و مینا ومانندانها گاو چشم
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
primming بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
tempering (metallurgy) بازپخت [سخت گردانی] [دوباره گرم کردن پس ازسرد کردن] [فلز کاری]
torched کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
to know the ropes راههای کاری را بلد بودن لم کاری رادانستن
torch کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torching کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
blow torch کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torches کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
overpersuade کسی را بر خلاف میلش به کردن کاری وادار کردن
To do something slapdash. کاری را سرهم بندی کردن ( سمبل کردن )
bumbled اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
bumble اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
whitewash سفید کاری کردن ماست مالی کردن
bumbles اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
stringing خطوط خاتم کاری و منبت کاری
pence for any thing میل بچیزی یا کاری یااستعدادبرای کاری
reforested مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforesting مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforests مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforest مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reconditions نو کاری کردن
recondition نو کاری کردن
reconditioned نو کاری کردن
habitual way of doing anything کردن کاری
stucco گچ کاری کردن
messes :شلوغ کاری کردن الوده کردن
engraved کنده کاری کردن در حکاکی کردن
primed تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
mess :شلوغ کاری کردن الوده کردن
prime تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
enforcing مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforces مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforced مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforce مجبور کردن وادار کردن به کاری
garden درخت کاری کردن باغبانی کردن
gardens درخت کاری کردن باغبانی کردن
gardened درخت کاری کردن باغبانی کردن
engraves کنده کاری کردن در حکاکی کردن
engrave کنده کاری کردن در حکاکی کردن
primes تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
carved کنده کاری کردن
shyster دغل کاری کردن
flourishes زینت کاری کردن
carve کنده کاری کردن
flourished زینت کاری کردن
flourish زینت کاری کردن
spackle بتونه کاری کردن
to start out to do something قصد کاری را کردن
splay منبت کاری کردن
splayed منبت کاری کردن
splaying منبت کاری کردن
splays منبت کاری کردن
contract مقاطعه کاری کردن
To make assurance doubly sure . To leave nothing to chance. To take every precaution . محکم کاری کردن
to touch up دست کاری کردن
purfle منبت کاری کردن
plasters گچ کاری کردن اندود
plaster گچ کاری کردن اندود
refashion دست کاری کردن
adventurism اقدام به کاری کردن
blackjack مجبوربانجام کاری کردن
stick with <idiom> دنبال کردن کاری
hammers چکش کاری کردن
stunts شیرین کاری کردن
stunting شیرین کاری کردن
stunt شیرین کاری کردن
calker بتونه کاری کردن
the proper time to do a thing برای کردن کاری
keen set for doing anything مشتاق کردن کاری
granulate چکش کاری کردن
go near to do something تقریبا کاری را کردن
inlays خاتم کاری کردن
hammered چکش کاری کردن
inlaying خاتم کاری کردن
To perform a feat. شیرین کاری کردن
hammer چکش کاری کردن
inlay خاتم کاری کردن
mind to do a thing متمایل کردن به کاری
keen set for doing anything ارزومند کردن کاری
lubrication روغن کاری کردن
carvings کنده کاری کردن
carves کنده کاری کردن
rodeo سوار کاری کردن
manipulation دست کاری کردن
rodeos سوار کاری کردن
to intervene in an affair در کاری مداخله کردن
to brush over دست کاری کردن
To do something on purpose ( deliberately ). از قصد کاری را کردن
bossing برجسته کاری ریاست کردن بر
to persuade somebody of something کسی را متقاعد به کاری کردن
systematization اسلوبی کردن همست کاری
end up <idiom> پایان ،بلاخره کاری کردن
prone to do something آماده برای کردن کاری
back to the drawing board <idiom> کاری را از اول شروع کردن
limes با اهک کاری سفید کردن
lime با اهک کاری سفید کردن
To come to blows with someone . با کسی کتک کاری کردن
the right way to do a thing صحیح برای کردن کاری
to incite somebody to something کسی را به کاری تحریک کردن
to stop [doing something] توقف کردن [از انجام کاری]
on your own خودم تنهایی [کاری را کردن]
bossed برجسته کاری ریاست کردن بر
boss برجسته کاری ریاست کردن بر
to run the show در کاری اختیار داری کردن
To do something in a pique . از روی لج ولجبازی کاری را کردن
bosses برجسته کاری ریاست کردن بر
to keep regular hours هر کاری را درساعت معین کردن
to omit doing a thing از کاری فروگذار یا غفلت کردن
jobs ایوب مقاطعه کاری کردن
give someone a hand <idiom> با کاری به کسی کمک کردن
walk out کاری راناگهان ترک کردن
serviced ماشینی راتعمیروروغن کاری کردن
job ایوب مقاطعه کاری کردن
lift a finger (hand) <idiom> کاری بکن ،کمک کردن
to have a finger in every pie درهمه کاری دخالت کردن
to egg [on] تحریک [به کاری ناعاقلانه] کردن
step in مداخله بیجا در کاری کردن
service ماشینی راتعمیروروغن کاری کردن
to take trouble to do anything زحمت کردن کاری را بخوددادن
p in power to do something عدم نیروبرای کردن کاری
glid تذهیب کاری [در زمینه فرش بوسیله نخ طلا، نقره و یا جواهرات. نوعی از این تذهیب کاری به صوفی بافی معروف است.]
to invite somebody to do something از کسی تقاضا انجام کاری را کردن
to tie into something [ American E] با هیجان و پر انرژی کاری را شروع کردن
specialising ویژه کاری کردن متخصص شدن
fillets تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
filleting تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
filleted تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
fillet تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
afterthought چاره اندیشی برای کاری پس از کردن آن
overselling بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
get after someone <idiom> مجبور کردن شخص درانجام کاری
see to (something) <idiom> شرکت کردن یا کاری را انجام دادن
filet تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
oversells بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
force مجبور کردن کسی به انجام کاری
It wI'll boomerang. کاری را بر حسب شوخی وتفریح کردن
To settle the issue one way or the other. تکلیف کاری راروشن ( یکسره ) کردن
forces مجبور کردن کسی به انجام کاری
oversold بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
forcing مجبور کردن کسی به انجام کاری
to work by candle light شب کاری کردن دود چراغ خوردن
to engage in something [in doing] something خود را به چیزی [کاری] مشغول کردن
to pair off جفت کردن [برای کاری یا در جشنی]
trick someone into doing somethings با حیله کسی را وادار به کاری کردن
to goad somebody into something کسی را به انجام کاری تحریک کردن
specialises ویژه کاری کردن متخصص شدن
to goad somebody doing something کسی را به انجام کاری تحریک کردن
specialize ویژه کاری کردن متخصص شدن
specializes ویژه کاری کردن متخصص شدن
specializing ویژه کاری کردن متخصص شدن
to empower somebody to do something کسی را برای کاری مخیر کردن
to get cracking شروع کردن [به کاری] [اصطلاح روزمره]
oversell بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
to seek a position جستجوی کاریامقامی کردن پی کاری گشتن
to try hard to do something تقلا کردن برای انجام دادن کاری
to grudge to do a thing بواسطه لجاجت ازکردن کاری دریغ کردن
to beat about the bush سر راست حرف نزدن بطورغیرمستقیم کاری را کردن
to enjoin somebody from doing something [American E] منع کردن کسی از انجام کاری [حقوق]
twist one's arm <idiom> مجبور کردن شخص برای انجام کاری
rat out on <idiom> مجبور کردن شخص به کاری که دوست نداد
to make an effort to do something تلاش کردن برای انجام دادن کاری
slush down روغن کاری کردن بکسلهای ثابت ناو
cover one's tracks <idiom> پنهان کردن یا نگفتن اینکه شخصی کجا بوده (پنهان کاری کردن)
afterthoughts فکر کاهل چاره اندیشی برای کاری پس از کردن ان
handing کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
hand کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
To sell at coast price . مایه کاری حساب کردن ( به قیمت تمام شده )
go in for <idiom> شرکت کردن در،تصمیم گیری برای انجام کاری
to pause [برای مدت کوتاهی] در انجام کاری توقف کردن
talk into <idiom> موافقت شخصی برای انجام کاری راجلب کردن
to prove oneself نشان دادن [ثابت کردن] توانایی انجام کاری
egg (someone) on <idiom> خواهش کردن ومجبورکردن کسی برای انجام کاری
To do something prefunctorily. برای رفع تکلیف ( از سر باز کردن ) کاری راانجام دادن
misprision گناه فرو گذاری از فاش کردن تبه کاری دیگران
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com