English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 182 (9 milliseconds)
English Persian
lieutenant ناوبان یکم وکیل
lieutenants ناوبان یکم وکیل
Other Matches
brief خلاصه دعوی خواهان یا دفاع خوانده که به وسیله وکیل ایشان تهیه میشودیادداشتی که وکیل از روی ان در محکمه صحبت میکند وکیل کردن
briefest خلاصه دعوی خواهان یا دفاع خوانده که به وسیله وکیل ایشان تهیه میشودیادداشتی که وکیل از روی ان در محکمه صحبت میکند وکیل کردن
briefed خلاصه دعوی خواهان یا دفاع خوانده که به وسیله وکیل ایشان تهیه میشودیادداشتی که وکیل از روی ان در محکمه صحبت میکند وکیل کردن
briefer خلاصه دعوی خواهان یا دفاع خوانده که به وسیله وکیل ایشان تهیه میشودیادداشتی که وکیل از روی ان در محکمه صحبت میکند وکیل کردن
disbar سلب صلاحیت از وکیل کردن ممنوع الوکاله کردن وکیل اخراج وکیل از کانون وکلاء
practitioners وکیل کیف به دست وکیلی که کاراصلیش وکالت باشد وکیل حرفهای
practitioner وکیل کیف به دست وکیلی که کاراصلیش وکالت باشد وکیل حرفهای
bunkcombe نطق وکیل در مجلس برای خودنمایی در پیش وکیل کنندگان
lieutenant ناوبان
lieutenants ناوبان
barrister وکیل مشاور وکیل دعاوی
barristers وکیل مشاور وکیل دعاوی
lieutenant junior grade ناوبان یکم
first lieutenant ناوبان یکم
ensign ناوبان دوم
ensigns ناوبان دوم
senior chief petty officer ناوبان یکم
chief petty officer ناوبان دوم
retainers حق المشاوره ثابت و مقطوع وکیل دائمی قرارداد پرداخت دستمزد وکیل دائمی
retainer حق المشاوره ثابت و مقطوع وکیل دائمی قرارداد پرداخت دستمزد وکیل دائمی
acting sublieutenant ناوبان دوم موقت
first lieutenant ناوبان یکم افسر ملوان
jaygee ناوبان یکم نیروی دریایی
lawyers and laymen وکیل و غیر وکیل
mandatary وکیل
attorney وکیل
counselling وکیل
gentleman of the long robe وکیل
counselled وکیل
solicitor وکیل
counseled وکیل
counsel وکیل
letter of attorney وکیل
solicitors وکیل
deligate وکیل
agent وکیل
agents وکیل
delegating وکیل
assignee وکیل
delegated وکیل
delegate وکیل
lawyer وکیل
lawyers وکیل
representatives وکیل
delegates وکیل
proxy وکیل
counsels وکیل
deputy وکیل
counselors وکیل
counsellors وکیل
counsellor وکیل
attorneys وکیل
surrogates وکیل
factors وکیل
factor وکیل
surrogate وکیل
syndic وکیل
proctor وکیل
procurators وکیل
procurator وکیل
representative وکیل
lieutenants وکیل
deputies وکیل
lieutenant وکیل
barrister at law وکیل قانونی
chamber counsel وکیل مشاور
office attorney وکیل دفتر
counsellor at law وکیل مشاور
counsel for the crown وکیل عمومی
barrister at law وکیل مرافعه
proctor وکیل قانونی
attorney at law وکیل دعاوی
attorney at low وکیل دعاوی
attorney with right of substitution وکیل در توکیل
petifogger وکیل مغالطه کن
attorney with right of substitution وکیل با حق توکیل
attorney with right of subtitution وکیل در توکیل
counsel briefed by the government وکیل تسخیری
public defender [American E] وکیل تسخیری
depute وکیل کردن
judge advocate وکیل مدافع
trial attorney وکیل محاکمه
to run in وکیل کردن
to go to the bar وکیل شدن
public a وکیل عمومی
proctor وکیل مدافع
defensor وکیل مدافع
court-appointed attorney for the defense [American E] وکیل تسخیری
counsel briefedby the government وکیل تسخیری
court-appointed defending counsel وکیل تسخیری
man of business وکیل گماشته
public defender وکیل تسخیری
defending attorney وکیل مدافع
appoint as one's council وکیل کردن
steward وکیل خرج
advocating وکیل مدافع
counsel وکیل دعاوی
counseled وکیل دعاوی
barristers وکیل دعاوی
counselled وکیل دعاوی
counselling وکیل دعاوی
counsels وکیل دعاوی
barristers وکیل دادگستری
barristers وکیل مدافع
advocates وکیل مدافع
advocated وکیل مدافع
advocate وکیل مدافع
stewards وکیل خرج
lieutenants نایب وکیل
deputies وکیل نماینده
surrogate وکیل شدن
Members of Parliament وکیل مجلس
deputy وکیل نماینده
Member of Parliament وکیل مجلس
barrister وکیل دعاوی
elect for the parliament وکیل کردن
lieutenant نایب وکیل
attorney وکیل دادگستری
attorney وکیل دعاوی
lawyers وکیل دادگستری
attorneys وکیل دادگستری
attorneys وکیل دعاوی
prosecture وکیل عمومی
appoint as one counsel وکیل کردن
surrogates وکیل شدن
agents گماشته وکیل
barrister وکیل مدافع
agent گماشته وکیل
barrister وکیل دادگستری
lawyer وکیل دادگستری
counselors رایزن وکیل مدافع
QCs مخفف وکیل دعاوی
practitioner وکیل دست به کار
serjeant at law وکیل درجه یک دادگستری
special agent وکیل یا نماینده مقیدالوکاله
QC مخفف وکیل دعاوی
parliamentarian وکیل مبرز و حراف
universal agent وکیل مطلق الوکاله
take counsel with با وکیل مشورت کردن
parliamentarians وکیل مبرز و حراف
practitioners وکیل دست به کار
counsellors رایزن وکیل مدافع
sergeants یوزباشی وکیل باشی
sergeant یوزباشی وکیل باشی
law officers of the crown وکیل عمومی دادیار
majordomo وکیل خرج پیشکار
attorney نمایندگی وکیل مدافع
i made him my proxy او را وکیل خود نمودم
attorneys نمایندگی وکیل مدافع
counsellor رایزن وکیل مدافع
prevarication خیانت وکیل به موکل
counselor رایزن وکیل مدافع
universal agent وکیل تام الاختیار
deputy of the parliament وکیل مجلس شورای ملی
empower وکالت دادن وکیل کردن
pettif ogger وکیل پست یا حیله باز
empowers وکالت دادن وکیل کردن
empowering وکالت دادن وکیل کردن
petifogger وکیل پست یا حیله باز
syndic نماینده یا وکیل یک شرکت یادانشگاه
empowered وکالت دادن وکیل کردن
trial lawyer وکیل دادگستری که دردادگاههای جنایی حضورمییابد
he voted by proxy بوسیله وکیل یا نماینده رای داد
mandate قرارداد پرداخت دستمزد وکیل دائمی
mandate حق المشاوره ثابت و مقطوع وکیل دائمی
counsel appointed وکیل مسخر یاتسخیری در امور مدنی
i made him my proxy او رااز جانب خود وکیل کردم
plea deal [between Prosecution and Defense] توافق مدافعه [بین دادستان و وکیل دفاع]
boroughs شهریاقصبهای که وکیل به مجلس بفرستدیاانجمن شهرداری داشته باشد
borough شهریاقصبهای که وکیل به مجلس بفرستدیاانجمن شهرداری داشته باشد
barrister وکیل مدافع وکیلی که حق حضور دردادگاه و دفاع شفاهی را دارد
proxy نماینده صاحب سهم در مجمع عمومی صاحبان سهام وکیل
barristers وکیل مدافع وکیلی که حق حضور دردادگاه و دفاع شفاهی را دارد
prevarication ساختن وکیل با طرف موکل افهارات دو پهلو و گمراه کننده شاهد
refresher حق الوکاله اضافی که هنگام جریان دعوی زمانیکه مدت دادرسی از حد معمول تجاوزکند به وکیل داده میشود
summing up evidence نطق اختتامیه وکیل در انتهای دادرسی که ضمن ان ادله ومدافعات خود را برای هیات منصفه شرح میدهد
practician کسیکه دست بکار پیشه ایست وکیل دست در کار
retaining fee وجهی که بطور مستمرپرداخت به وکیل پرداخت شودتا از خدمات حقوقی اومستمرا" استفاده شود یا اورا از قبول وکالت طرف مقابل بازدارند
privileged communication مکاتبات یا ارتباطاتی که برمبنای اطمینان صنفی با وکیل دادگستری به وجود می اید ووی مجاز به افشای انهانیست بذور کلی هر نوع نامه و مکاتبهای که به دلائل قانونی نباید گشوده و فاش شود
constructive notice ابلاغ اختیاری در CL ابلاغی که به وکیل شخص بشود قانونی یااعتباری نامیده میشود و درمقابل ان " ابلاغ رسمی یاواقعی " قرار دارد و ان ابلاغی است که به خود شخص بشود
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com