Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (32 milliseconds)
English
Persian
go to rack and ruin
<idiom>
نتیجه بد حاصل کردن
Search result with all words
do wonders
<idiom>
نتیجه عالی حاصل کردن
Other Matches
asynchronous computer
نوعی از کامپیوتر که در ان هر عمل در نتیجه سیگنالی که از تکمیل عمل قبلی حاصل میشود و یا در اثر اعلام امادگی وسیله لازم برای عمل بعدی اغاز میشود کامپیوترناهمگام
submarginal land
زمین مطلقا" بی حاصل زمینی که چنان بی حاصل باشد که مخارج سرمایه گذاری و کارگر را نتواندجبران کند
getting
حاصل کردن
afford
حاصل کردن
get
حاصل کردن
afforded
حاصل کردن
affords
حاصل کردن
gets
حاصل کردن
acquire
حاصل کردن
affording
حاصل کردن
come to an agreement
توافق حاصل کردن
acquires
حاصل کردن اندوختن
sterilises
بی بار یا بی حاصل کردن
sterilised
بی بار یا بی حاصل کردن
look in on
<idiom>
تماس حاصل کردن
sheer
انحراف حاصل کردن
acquiring
حاصل کردن اندوختن
sterilising
بی بار یا بی حاصل کردن
sterilized
بی بار یا بی حاصل کردن
sterilizes
بی بار یا بی حاصل کردن
sterilizing
بی بار یا بی حاصل کردن
sterilize
بی بار یا بی حاصل کردن
It wI'll eventually pay off.
با لاخره نتیجه خواهد رسید (نتیجه می دهد )
hold out
<idiom>
حاصل شدن ،تقدیر کردن
harvested
حاصل درو کردن وبرداشتن
osculate
تماس نزدیک حاصل کردن
harvests
حاصل درو کردن وبرداشتن
harvest
حاصل درو کردن وبرداشتن
generate
حاصل کردن تولید نیرو کردن
generating
حاصل کردن تولید نیرو کردن
generates
حاصل کردن تولید نیرو کردن
generated
حاصل کردن تولید نیرو کردن
communicates
مخابره کردن ارتباط حاصل کردن
communicated
مخابره کردن ارتباط حاصل کردن
communicate
مخابره کردن ارتباط حاصل کردن
to come to an agreement
یکدل شدن توافق حاصل کردن
get
حاصل کردن گرفتن گیر اوردن
brushes
تماس حاصل کردن واهسته گذشتن
brush
تماس حاصل کردن واهسته گذشتن
getting
حاصل کردن گرفتن گیر اوردن
gets
حاصل کردن گرفتن گیر اوردن
to be a foregone conclusion
<idiom>
نتیجه حتمی
[نتیجه مسلم]
بودن
lime light
روشنایی سفیدی که از داغ کردن اهک حاصل میشود
getting
حاصل کردن تحصیل کردن
get
حاصل کردن تحصیل کردن
gets
حاصل کردن تحصیل کردن
foregone conclusion
نتیجه حتمی نتیجه مسلم
waste one's breath
<idiom>
بی نتیجه صحبت کردن
to be kept at bay
بی نتیجه حمله کردن
skimmed
سرشیر گرفتن از تماس مختصر حاصل کردن بطور سطحی مورد توجه قرار دادن
skims
سرشیر گرفتن از تماس مختصر حاصل کردن بطور سطحی مورد توجه قرار دادن
skim
سرشیر گرفتن از تماس مختصر حاصل کردن بطور سطحی مورد توجه قرار دادن
conclude
نتیجه گرفتن استنتاج کردن
to snuff out
در نتیجه گل گیری خاموش کردن
gather
نتیجه گرفتن استباط کردن
follow out
اخذ نتیجه دنبال کردن
concludes
نتیجه گرفتن استنتاج کردن
gathered
نتیجه گرفتن استباط کردن
to affect something
[cultivate for effect]
کوشش کردن برای به نتیجه ای رسیدن
rounding
خطا در نتیجه به علت گرد کردن عدد
break the wind
در نتیجه کنارزدن هوا کارنفر پشت سر را اسان کردن
baffled
دستپاچه کردن بی نتیجه کردن
baffling
دستپاچه کردن بی نتیجه کردن
baffles
دستپاچه کردن بی نتیجه کردن
baffle
دستپاچه کردن بی نتیجه کردن
bituminous paint
رنگی ضخیم و سنگین که جزء اصلی ان قیر بوده و بعنوان رنگ ضد اسید برای کم کردن خوردگی حاصل از بخارات والکترولیت موجود در باطری استفاده میشود
redundancy
نسخه برداری از یک ویژگی به منظور جلوگیری از خرابی سیستم که نتیجه بد عمل کردن ان ویژگی است
redundancies
نسخه برداری از یک ویژگی به منظور جلوگیری از خرابی سیستم که نتیجه بد عمل کردن ان ویژگی است
resulting
حاصل
outgrowth
حاصل
desolate
<adj.>
بی حاصل
resume
حاصل
deserted
<adj.>
بی حاصل
bleak
<adj.>
بی حاصل
product
حاصل
result
حاصل
yield
حاصل
resumed
حاصل
resumes
حاصل
adnate
حاصل
nonproductive
بی حاصل
resuming
حاصل
payoff
حاصل
payoffs
حاصل
blasted
[uninhabitable]
<adj.>
بی حاصل
barren
<adj.>
بی حاصل
infertile
بی حاصل
perquisite
حاصل
yields
حاصل
products
حاصل
outgrwth
حاصل
resulted
حاصل
unfruitful
بی حاصل
fruitage
حاصل
outcome
حاصل
outcomes
حاصل
upshot
حاصل
unutilized
بی حاصل
yielded
حاصل
perquisites
حاصل
amount
حاصل جمع
products
حاصل ضرب
growths
اثر حاصل
nonproductive labor
کار بی حاصل
steam fog
مه حاصل از بخار اب
product
حاصل حاصلضرب
yields
محصول حاصل
products
حاصل حاصلضرب
fattened
حاصل خیزکردن
amount
کل
[حاصل جمع]
growth
اثر حاصل
sum
کل
[حاصل جمع]
total
کل
[حاصل جمع]
product
حاصل ضرب
yielded
محصول حاصل
totalled
حاصل جمع
total
حاصل جمع
fattens
حاصل خیزکردن
partial products
حاصل ضربهای جز
gleby
حاصل خیز
paper blockade
محاصره بی حاصل
cabonic
حاصل از کربن
negotiation result
حاصل مذاکرات
totaled
حاصل جمع
karma
حاصل کردارانسان
totalling
حاصل جمع
totals
حاصل جمع
foodful
حاصل خیز
totaling
حاصل جمع
redemption yield
حاصل بازخرید
fatten
حاصل خیزکردن
productive
مولد پر حاصل
feracity
حاصل خیزی
result of the negotiations
حاصل مذاکرات
negotiation outcome
حاصل مذاکرات
barren
بی ثمر بی حاصل
emblements
حاصل زمین
yield
محصول حاصل
to be derived
حاصل شدن
proceeds
حاصل فروش
yielder
حاصل دهنده
pinguid
حاصل خیز
feracious
حاصل خیز
heir
ارث بر حاصل
sums
حاصل جمع
production
حاصل دادن
earning yield
حاصل عواید
productions
حاصل دادن
throughput
حاصل کار
sum
حاصل جمع
moralize
نتیجه اخلاقی گرفتن از اخلاقی کردن
moralized
نتیجه اخلاقی گرفتن از اخلاقی کردن
moralises
نتیجه اخلاقی گرفتن از اخلاقی کردن
moralised
نتیجه اخلاقی گرفتن از اخلاقی کردن
moralising
نتیجه اخلاقی گرفتن از اخلاقی کردن
moralizing
نتیجه اخلاقی گرفتن از اخلاقی کردن
moralizes
نتیجه اخلاقی گرفتن از اخلاقی کردن
factorize
تقسیم یک عدد به دو عدد کامل که در اثر ضرب کردن همان عدد اصلی نتیجه شود
sea foam
کف آب
[کف حاصل از برخورد آب با چیزی]
overcrop
زیاد حاصل برداشتن از
sideways sum
حاصل جمع یک وری
ocean foam
کف آب
[کف حاصل از برخورد آب با چیزی]
spume
کف آب
[کف حاصل از برخورد آب با چیزی]
partial sum
حاصل جمع جزئی
beach foam
کف آب
[کف حاصل از برخورد آب با چیزی]
phantasm
حاصل خیال ووهم
mould line
خط حاصل از تلاقی دو سطح
wave pressure
فشار حاصل از موج
aftercrop
حاصل دوم باره
deflationary gap
فاصله حاصل از رکود
eagre
موج حاصل از جذر و مد
earth pressure
فشار حاصل از خاک
lysate
حاصل تجزیه سلولی
resultant
حاصل منتج شونده
beads
دانههای حاصل ازجوشکاری
capital bonus
سود حاصل از سرمایه
bead
دانههای حاصل ازجوشکاری
interest profit
عایدی حاصل از بهره
fogbow
رنگین کمان حاصل از مه
hot shorteness
شکنندگی حاصل از گرما
entrance loss
افت حاصل از اصطکاک
gains from trade
منافع حاصل از تجارت
cropped
حاصل دادن چینه دان
spume
کف دریا
[کف حاصل از برخورد امواج آب]
beach foam
کف دریا
[کف حاصل از برخورد امواج آب]
crop
حاصل دادن چینه دان
blear
تاری حاصل از اشک وغیره
ocean foam
کف دریا
[کف حاصل از برخورد امواج آب]
garden stuff
حاصل باغ :سبزی ومیوه
sea foam
کف دریا
[کف حاصل از برخورد امواج آب]
crops
حاصل دادن چینه دان
petrodollars
دلار حاصل ازفروش نفت
productiveness
حاصل خیزی نیروی تولید
tidal mud deposits
گل رسوب شده حاصل از جزرو مد
eolian
رسوب حاصل از جریان باد
cost saving
درامد حاصل از تقلیل هزینه
flyash
خاکستر حاصل از زغال سنگ
land poor
دارای اراضی بی حاصل وکم فایده
factorial
حاصل همه اعداد کمتر از یک عدد
electromagnetism
خاصیت مغناطیسی حاصل ازجریانهای الکتریکی
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com