Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 213 (14 milliseconds)
English
Persian
to near something
نزدیک شدن به چیزی
to approach something
نزدیک شدن به چیزی
Search result with all words
adjacent
آنچه مقابل یا نزدیک چیزی است
appressed
کاملا نزدیک و مجاور چیزی
to near something
نزدیک آمدن به چیزی
to approach something
نزدیک آمدن به چیزی
to edge one's way
[towards something]
[به چیزی]
آهسته و با احتیاط نزدیک شدن
to go up to somebody
[something]
نزدیک شدن به کسی
[چیزی]
to go towards
[British E]
/ toward
[American E]
somebody
نزدیک شدن به کسی
[چیزی]
to approach somebody
[something]
نزدیک شدن به کسی
[چیزی]
to go up to somebody
[something]
نزدیک آمدن به کسی
[چیزی]
to go towards
[British E]
/ toward
[American E]
somebody
نزدیک آمدن به کسی
[چیزی]
to approach somebody
[something]
نزدیک آمدن به کسی
[چیزی]
Other Matches
find touch
بیرون فرستادن توپ نزدیک خط دروازه برای تجمع نزدیک
inside
ناحیه نزدیک سبد بسکتبال نزدیک به تور والیبال قسمتی از بدن اسکیت باز که بسمت پیچ است منطقه دورخیز
insides
ناحیه نزدیک سبد بسکتبال نزدیک به تور والیبال قسمتی از بدن اسکیت باز که بسمت پیچ است منطقه دورخیز
closer
نزدیک شدن احاطه کردن نزدیک
closes
نزدیک شدن احاطه کردن نزدیک
closest
نزدیک شدن احاطه کردن نزدیک
close
نزدیک شدن احاطه کردن نزدیک
inshore
نزدیک کرانه نزدیک ساحل
point bland
بسیار نزدیک در مسافت نزدیک
approached
نزدیک شدن داخل گفتگو شدن مسیر نزدیک شدن هواپیما به باند فرودتقرب
approaches
نزدیک شدن داخل گفتگو شدن مسیر نزدیک شدن هواپیما به باند فرودتقرب
approach
نزدیک شدن داخل گفتگو شدن مسیر نزدیک شدن هواپیما به باند فرودتقرب
mid wicket
توپزن نزدیک توپ انداز توپگیر طرفین میله نزدیک توپ انداز
approach lane
مسیر نزدیک شدن به ساحل خطوط نزدیک شدن به ساحل
best gold
تیری که نزدیک به نشان اصابت کرده تیری که نزدیک به مرکزهدف اصابت کرده باشد
to concern something
مربوط بودن
[شدن]
به چیزی
[ربط داشتن به چیزی]
[بابت چیزی بودن]
to watch something
مراقب
[چیزی]
بودن
[توجه کردن به چیزی]
[چیزی را ملاحظه کردن]
to stop somebody or something
کسی را یا چیزی را نگاه داشتن
[متوقف کردن]
[مانع کسی یا چیزی شدن]
[جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
to appreciate something
قدر چیزی را دانستن
[سپاسگذار بودن]
[قدردانی کردن برای چیزی]
relevance
1-روش ارتباط چیزی با دیگری .2-اهمیت چیزی دریک موقعیت یا فرآیند
enclosing
احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
enclose
احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
encloses
احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
queries
پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
query
پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
querying
پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
modify
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modifies
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modifying
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
pushes
فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
via
حرکت به سوی چیزی یا استفاده از چیزی برای رسیدن به مقصد
push
فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
pushed
فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
queried
پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
replaces
برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
replaced
برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
replacing
برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
replace
برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
to esteem somebody or something
[for something]
قدر دانستن از
[اعتبار دادن به]
[ارجمند شمردن]
کسی یا چیزی
[بخاطر چیزی ]
to hang over anything
سوی چیزی پیشامدگی داشتن بالای چیزی سوارشدن
correction
صحیح کردن چیزی تغییری که چیزی را درست میکند
covets
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
coveting
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
covet
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
to pass by any thing
از پهلوی چیزی رد شدن چیزی رادرنظرانداختن یاچشم پوشیدن
establishes
1-کثیف و اثبات چیزی . 2-بیان استفاده یا مقدار چیزی
control
مربوط به چیزی یا اطمینان یافتن از چیزی که بررسی میشود
establishing
1-کثیف و اثبات چیزی . 2-بیان استفاده یا مقدار چیزی
controlling
مربوط به چیزی یا اطمینان یافتن از چیزی که بررسی میشود
controls
مربوط به چیزی یا اطمینان یافتن از چیزی که بررسی میشود
establish
1-کثیف و اثبات چیزی . 2-بیان استفاده یا مقدار چیزی
to regard somebody
[something]
as something
کسی
[چیزی]
را بعنوان چیزی بحساب آوردن
think nothing of something
<idiom>
فراموش کردن چیزی ،نگران چیزی بودن
appreciate
بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
rates
ارزیابی میزان خوبی چیزی یا بزرگی چیزی
appreciates
بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
appreciating
بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
rate
ارزیابی میزان خوبی چیزی یا بزرگی چیزی
appreciated
بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
extensions
طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
extension
طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
changed
استفاده از چیزی به جای چیزی دیگر
change
استفاده از چیزی به جای چیزی دیگر
to give up
[to waste]
something
ول کردن چیزی
[کنترل یا هدایت چیزی]
changing
استفاده از چیزی به جای چیزی دیگر
to wish for something
ارزوی چیزی راکردن چیزی را خواستن
see about (something)
<idiom>
دنبال چیزی گشتن ،چیزی را چک کردن
screw up
<idiom>
زیروروکردن چیزی ،بهم زدن چیزی
fence
[around / between something]
نرده
[دور چیزی]
[بین چیزی]
changes
استفاده از چیزی به جای چیزی دیگر
fence
[around / between something]
حصار
[دور چیزی]
[بین چیزی]
to portray somebody
[something]
نمایش دادن کسی یا چیزی
[رل کسی یا چیزی را بازی کردن]
[کسی یا چیزی را مجسم کردن]
near-
نزدیک
up against
<idiom>
نزدیک به
forbye
نزدیک
towards
نزدیک
narrowly
از نزدیک
neared
نزدیک
closes
نزدیک
hand to hand
نزدیک
foreby
نزدیک
at hand
نزدیک
imminent
نزدیک
close
نزدیک
forby
از نزدیک
not ahunderd mails flom
نزدیک
forby
نزدیک
caudal
نزدیک به دم
near upon
نزدیک
fast by
نزدیک
closest
نزدیک
nigh
نزدیک
close by
نزدیک
nearest
نزدیک
near at hand
نزدیک
nearer
نزدیک
near by
نزدیک به
hand-to-hand
نزدیک
near by
نزدیک
accessible
نزدیک
next door to
نزدیک
close aboard
نزدیک
nearing
نزدیک
neighbouring
نزدیک
on the eve of
نزدیک
approaching
نزدیک
forthcoming
نزدیک
contiguous
نزدیک
by
از نزدیک
proximate
نزدیک
hard by
نزدیک
vicinal
نزدیک
closer
نزدیک
cephalo
نزدیک به سر
forbye
از نزدیک
beside
نزدیک
to gain ground upon
نزدیک
adjacent
نزدیک
close up
از نزدیک
near
نزدیک
in sight
نزدیک
close-up
از نزدیک
up to
<idiom>
نزدیک به
nears
نزدیک
close-ups
از نزدیک
on the verge of
نزدیک به
upcoming
نزدیک
nearby
نزدیک
erelong
در اینده نزدیک
nearsightedness
نزدیک بینی
neighbor
همسایه نزدیک
in
نزدیک دم دست
in the near future
در آینده نزدیک
in
نزدیک ساحل
of kin
نزدیک همانند
converge
به هم نزدیک شدن
odd comeshortly
اینده نزدیک
converges
به هم نزدیک شدن
in-
نزدیک ساحل
in-
نزدیک دم دست
odd comeshortly
روز نزدیک
hare sighted
نزدیک بین
at
پهلوی نزدیک
draw near
نزدیک شدن
on the simmer
نزدیک بجوش
converging
به هم نزدیک شدن
to draw near or nigh
نزدیک شدن
draw on
نزدیک شدن
converged
به هم نزدیک شدن
nearer the end
نزدیک تر بیابان
nearer
نزدیک به ضربه
upstream
نزدیک به سرچشمه
in shore
در اب نزدیک کرانه
immediate flanks
جناحین نزدیک
deciding
نزدیک به هدف
about
در اطراف نزدیک
accede
نزدیک شدن
hand in glove
خیلی نزدیک
graze
نزدیک به زمین
grazed
نزدیک به زمین
whitish
نزدیک به سفید
in the near f.
دراینده نزدیک
one of these days
دراینده نزدیک
neared
نزدیک به ضربه
near-
نزدیک به ضربه
nearest
نزدیک به ضربه
near
نزدیک به ضربه
infighting
نبرد نزدیک
nearing
نزدیک به ضربه
nears
نزدیک به ضربه
keep back
نزدیک نشوید
inextremis
نزدیک بمرگ
inapproachable
نزدیک نشدنی
grazes
نزدیک به زمین
hand and glove
خیلی نزدیک
his almost night
نزدیک شب است
myopy
نزدیک بینی
near sight
نزدیک بینی
near sightedness
نزدیک بینی
paranasal
نزدیک بینی
near by
دم دست نزدیک
toward(s) evening
نزدیک به عصر
near point
نقطه نزدیک
near shore
نزدیک به ساحل
shortest
نزدیک تور
shorter
نزدیک تور
short
نزدیک تور
hail fellow
صمیمی نزدیک
going on
نزدیک شدن
accost
نزدیک شدن
gain on
نزدیک شدن به
acceded
نزدیک شدن
accedes
نزدیک شدن
neighbors
نزدیک مجاور
neighbour
نزدیک مجاور
neighbours
نزدیک مجاور
acceding
نزدیک شدن
far and near
دور و نزدیک
parahepatic
نزدیک جگر
subapical
نزدیک راس
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com