English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (19 milliseconds)
English Persian
assign نسبت دادن تخصیص دادن
assigned نسبت دادن تخصیص دادن
assigning نسبت دادن تخصیص دادن
assigns نسبت دادن تخصیص دادن
Other Matches
define 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defined 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defining 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defines 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
allocating تخصیص دادن
denominate تخصیص دادن به
allocates تخصیص دادن
allocate تخصیص دادن
designing تخصیص دادن
bequeaths تخصیص دادن به
bequeathing تخصیص دادن به
bequeath تخصیص دادن به
to earmark something for something تخصیص دادن
bequeathed تخصیص دادن به
allot تخصیص دادن
asides تخصیص دادن
allots تخصیص دادن
aside تخصیص دادن
allotted تخصیص دادن
allocate تخصیص دادن
allot تخصیص دادن
allotting تخصیص دادن
assign تخصیص دادن
designs تخصیص دادن
design تخصیص دادن
give رساندن تخصیص دادن
gives رساندن تخصیص دادن
designating تخصیص دادن برگزیدن
designates تخصیص دادن برگزیدن
giving رساندن تخصیص دادن
designate تخصیص دادن برگزیدن
attributable قابل نسبت دادن نسبت دادنی
consecrates ویژه کردن تخصیص دادن
apportioning تقسیم کردن تخصیص دادن
set aside باطل کردن تخصیص دادن
apportion تقسیم کردن تخصیص دادن
sancify برای امرمقدسی تخصیص دادن
sanctifies تصدیق کردن تخصیص دادن
sanctify تصدیق کردن تخصیص دادن
sanctifying تصدیق کردن تخصیص دادن
apportioned تقسیم کردن تخصیص دادن
apportions تقسیم کردن تخصیص دادن
consecrate ویژه کردن تخصیص دادن
consecrating ویژه کردن تخصیص دادن
handicap مسابقه ارابه رانی با دادن امتیاز از محل شروع به نسبت مسابقه امتیاز دادن به شرکت کنندگان
handicaps مسابقه ارابه رانی با دادن امتیاز از محل شروع به نسبت مسابقه امتیاز دادن به شرکت کنندگان
socialises بکارهای اجتماعی تخصیص دادن بصورت سوسیالیستی دراوردن
socializing بکارهای اجتماعی تخصیص دادن بصورت سوسیالیستی دراوردن
socialised بکارهای اجتماعی تخصیص دادن بصورت سوسیالیستی دراوردن
socializes بکارهای اجتماعی تخصیص دادن بصورت سوسیالیستی دراوردن
socialising بکارهای اجتماعی تخصیص دادن بصورت سوسیالیستی دراوردن
socialize بکارهای اجتماعی تخصیص دادن بصورت سوسیالیستی دراوردن
socialized بکارهای اجتماعی تخصیص دادن بصورت سوسیالیستی دراوردن
to put down نسبت دادن
assion نسبت دادن
credits نسبت دادن
attribution نسبت دادن
attributes نسبت دادن
credited نسبت دادن
attribute نسبت دادن
credit نسبت دادن
crediting نسبت دادن
impute نسبت دادن
imputing نسبت دادن
ascribing نسبت دادن
relativization نسبت دادن
attributing نسبت دادن
imputes نسبت دادن
ascribes نسبت دادن
imputation نسبت دادن
lay to نسبت دادن به
imputed نسبت دادن
ascribe نسبت دادن
ascribed نسبت دادن
reduces تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduce تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reducing تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
attach نسبت دادن گذاشتن
to bear witness to شهادت دادن نسبت به
trump up نسبت ناروا دادن
attaching نسبت دادن گذاشتن
attaches نسبت دادن گذاشتن
giving نسبت دادن به بیان کردن
attributing نسبت دادن حمل کردن
give نسبت دادن به بیان کردن
gives نسبت دادن به بیان کردن
To cast a slur on some one . To speak disparagingly of someone . نسبت زشتی به کسی دادن
attributes نسبت دادن حمل کردن
attribute نسبت دادن حمل کردن
ascription عمل نسبت دادن به چیزی اتصاف
To pin something on someone . چیزی را به کسی بستن (نسبت دادن )
mallet goal نمره دادن از صفر تا 01 به بازیگر به نسبت مهارت او
designate انتخاب کردن تعیین کردن تخصیص دادن
designates انتخاب کردن تعیین کردن تخصیص دادن
designating انتخاب کردن تعیین کردن تخصیص دادن
protection سد کردن راه حریف نسبت به مهاجمی که در شرف پاس دادن است
preferentialism اصول دادن امتیازات به برخی کشورها نسبت به حقوق گمرکی کالای انها
consent اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
ferrying گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferries گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferried گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferry گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
to put any one up to something کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
to sue for damages عرضحال خسارت دادن دادخواست برای جبران زیان دادن
example is better than precept نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
televised درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
expanding توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
conducts هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
shifted انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
conducted هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
formation سازمان دادن نیرو تشکیل دادن صورت بندی
televising درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televises درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
conducting هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
shifts انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
shift انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
expands توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
expand توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
televise درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
conduct هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
adjudged با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
to picture شرح دادن [نمایش دادن] [وصف کردن]
adjudging با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
adjudges با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
developments گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
outdo بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
development گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
outdoes بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoing بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
shifting حرکت دادن تغییر سمت دادن لوله
indemnify غرامت دادن به تامین مالی دادن به
advances ترقی دادن ترفیع رتبه دادن
allowances جیره دادن فوق العاده دادن
allowance جیره دادن فوق العاده دادن
square away سروسامان دادن به دردسترس قرار دادن
organizations سازمان دادن ارایش دادن موضع
organization سازمان دادن ارایش دادن موضع
promulge انتشار دادن بعموم اگهی دادن
organisations سازمان دادن ارایش دادن موضع
greaten درشت نشان دادن اهمیت دادن
organization of the ground سازمان دادن یا ارایش دادن زمین
drags حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dragged حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drag حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dynamic اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
dynamically اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
mouses وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
mouse وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
triple option بازی تهاجمی با3 اختیار دادن توپ به مدافع پرتاب بازیگرمیانی حفظ توپ و دویدن باان یا پاس دادن
cures شفا دادن بهبودی دادن
individualizes تمیز دادن تشخیص دادن
slashes چاک دادن شکاف دادن
develops بسط دادن پرورش دادن
slashed چاک دادن شکاف دادن
relates گزارش دادن شرح دادن
individualize تمیز دادن تشخیص دادن
insult فحش دادن دشنام دادن
pottion بهره دادن از جهاز دادن به
insulted فحش دادن دشنام دادن
to follow up ادامه دادن قوت دادن
individualizing تمیز دادن تشخیص دادن
to set forth شرح دادن بیرون دادن
relate گزارش دادن شرح دادن
individualized تمیز دادن تشخیص دادن
cured شفا دادن بهبودی دادن
cure شفا دادن بهبودی دادن
organises سازمان دادن ارایش دادن
prefer ترجیح دادن برتری دادن
organising سازمان دادن ارایش دادن
lends عاریه دادن اجاره دادن
lend عاریه دادن اجاره دادن
preferring ترجیح دادن برتری دادن
decern تشخیص دادن تمیز دادن
prefers ترجیح دادن برتری دادن
organize سازمان دادن ارایش دادن
organizes سازمان دادن ارایش دادن
to switch on اتصال دادن جریان دادن
illustrating شرح دادن نشان دادن
illustrates شرح دادن نشان دادن
massage ماساژ دادن تغییر دادن
massaging ماساژ دادن تغییر دادن
organizing سازمان دادن ارایش دادن
massages ماساژ دادن تغییر دادن
incises چاک دادن شکاف دادن
incised چاک دادن شکاف دادن
embellishing ارایش دادن زینت دادن
embellishes ارایش دادن زینت دادن
order سفارش دادن دستور دادن
embellished ارایش دادن زینت دادن
embellish ارایش دادن زینت دادن
irritate خراش دادن سوزش دادن
irritated خراش دادن سوزش دادن
irritates خراش دادن سوزش دادن
compensate پاداش دادن عوض دادن
illustrate شرح دادن نشان دادن
compensated پاداش دادن عوض دادن
incise چاک دادن شکاف دادن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com