English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (38 milliseconds)
English Persian
to set out نشان دادن تعیین کردن
Other Matches
locates جای چیزی را تعیین کردن در جای ویژهای قرار دادن تعیین محل کردن
located جای چیزی را تعیین کردن در جای ویژهای قرار دادن تعیین محل کردن
locating جای چیزی را تعیین کردن در جای ویژهای قرار دادن تعیین محل کردن
locate جای چیزی را تعیین کردن در جای ویژهای قرار دادن تعیین محل کردن
state تعیین کردن وقرار دادن
state- تعیین کردن وقرار دادن
states تعیین کردن وقرار دادن
stating تعیین کردن وقرار دادن
stated تعیین کردن وقرار دادن
designate انتخاب کردن تعیین کردن تخصیص دادن
designates انتخاب کردن تعیین کردن تخصیص دادن
set out شرح دادن تنظیم کردن تعیین کردن
designating انتخاب کردن تعیین کردن تخصیص دادن
ground resolution قدرت نشان دادن قسمتهای کوچک زمین نشان دادن جزئیات زمین
represented بیان کردن نشان دادن
represent بیان کردن نشان دادن
projected فاهر کردن نشان دادن
project فاهر کردن نشان دادن
represents بیان کردن نشان دادن
earmarks نشان کردن اختصاص دادن
earmark نشان کردن اختصاص دادن
display نشان دادن ابراز کردن
displaying نشان دادن ابراز کردن
displays نشان دادن ابراز کردن
projects فاهر کردن نشان دادن
displayed نشان دادن ابراز کردن
applied هزینه مربوط به هر خدمت یاکالا را به طور ویژه تعیین کردن و به ان اختصاص دادن
belies خیانت کردن به عوضی نشان دادن
featuring نمایان کردن بطوربرجسته نشان دادن
simulating تقلید نشان دادن وانمود کردن
belying خیانت کردن به عوضی نشان دادن
features نمایان کردن بطوربرجسته نشان دادن
featured نمایان کردن بطوربرجسته نشان دادن
belied خیانت کردن به عوضی نشان دادن
simulates تقلید نشان دادن وانمود کردن
simulate تقلید نشان دادن وانمود کردن
demonstrates نشان دادن تظاهر به عمل کردن
to give publicity to بعموم نشان دادن یا معرفی کردن
brazen بی پروایی نشان دادن گستاخی کردن
brazenly بی پروایی نشان دادن گستاخی کردن
feature نمایان کردن بطوربرجسته نشان دادن
demonstrating نشان دادن تظاهر به عمل کردن
belie خیانت کردن به عوضی نشان دادن
demonstrated نشان دادن تظاهر به عمل کردن
demonstrate نشان دادن تظاهر به عمل کردن
introduced وارد کردن نشان دادن داخل کردن
introduces وارد کردن نشان دادن داخل کردن
introduce وارد کردن نشان دادن داخل کردن
introducing وارد کردن نشان دادن داخل کردن
cerebrate فعالیت مغزی را نشان دادن فکر کردن
to prove oneself نشان دادن [ثابت کردن] توانایی انجام کاری
religionize دینداری زیاد نشان دادن مذهبی یا مذهب دار کردن
hyphens علامت چاپ برای نشان دادن تقسیم کردن کلمه
hyphen علامت چاپ برای نشان دادن تقسیم کردن کلمه
authentication تعیین نشانی تعیین معرف کردن
duty assignment واگذار کردن وفیفه گماردن به خدمت تعیین محل خدمت شغل دادن
flags یک بیت در کلمه نشان دهنده وضعیت برای نشان دادن وضعیت وسیله
flag یک بیت در کلمه نشان دهنده وضعیت برای نشان دادن وضعیت وسیله
auto توانایی صفحه نمایش برای نشان دادن همان تصویر پس از عوض کردن nesolution آن
autos توانایی صفحه نمایش برای نشان دادن همان تصویر پس از عوض کردن nesolution آن
target materials مواد و وسایل بردن هدفهاروی نقشه یا نشان دادن ومشخص کردن انها روی طرحها
example is better than precept نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
televised درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televises درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televising درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televise درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
greaten درشت نشان دادن اهمیت دادن
locate تعیین محل کردن مشخص کردن جا دادن مشخص کردن محل هدف
located تعیین محل کردن مشخص کردن جا دادن مشخص کردن محل هدف
locating تعیین محل کردن مشخص کردن جا دادن مشخص کردن محل هدف
locates تعیین محل کردن مشخص کردن جا دادن مشخص کردن محل هدف
images نقش کردن تصویر کردن نشان دادن تصویر
prefigure قبلا اعلام کردن قبلا نشان دادن
prefiguring قبلا اعلام کردن قبلا نشان دادن
prefigures قبلا اعلام کردن قبلا نشان دادن
prefigured قبلا اعلام کردن قبلا نشان دادن
illustrates شرح دادن نشان دادن
illustrate شرح دادن نشان دادن
illustrating شرح دادن نشان دادن
flag 1-روش نشان دادن انتهای فیلد یا یک چیز مخصوص در پایگاه داده ها. 2-روش گزارش دادن وضعیت ثبات پس از یک عمل ریاضی یا منط قی
flags 1-روش نشان دادن انتهای فیلد یا یک چیز مخصوص در پایگاه داده ها. 2-روش گزارش دادن وضعیت ثبات پس از یک عمل ریاضی یا منط قی
radio fix تعیین محل هواپیما یا ناو با استفاده ازگوش دادن به دو یا چندایستگاه فرستنده
register نشان دادن
evinces نشان دادن
showŠetc نشان دادن
indicate نشان دادن
evince نشان دادن
actuate نشان دادن
indicated نشان دادن
introducing نشان دادن
introduce نشان دادن
vision یا نشان دادن
point نشان دادن
visions یا نشان دادن
ante نشان دادن
to show up نشان دادن
shows نشان دادن
introduces نشان دادن
demonstrate نشان دادن
showed نشان دادن
evinced نشان دادن
show نشان دادن
introduced نشان دادن
demonstrating نشان دادن
evincing نشان دادن
to put forth نشان دادن
run نشان دادن
runs نشان دادن
exerted نشان دادن
registers نشان دادن
indicates نشان دادن
registering نشان دادن
exerts نشان دادن
demonstrated نشان دادن
exert نشان دادن
imbody نشان دادن
exerting نشان دادن
adumbrate نشان دادن
demonstrates نشان دادن
flashes روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
flash روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
flashed روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
to play fast and loose بی ثباتی نشان دادن
impassibly بی نشان دادن عاطفه
To assert oneself . To display ones merit . خودی را نشان دادن
reacted واکنش نشان دادن
emblems با علایم نشان دادن
emblem با علایم نشان دادن
graph با نمودار نشان دادن
graphs با نمودار نشان دادن
louts نفهمی نشان دادن
lout نفهمی نشان دادن
foreshown از پیش نشان دادن
reacting واکنش نشان دادن
adumbration نشان دادن خلاصه
decorate نشان یامدال دادن به
decorates نشان یامدال دادن به
for crying out loud <idiom> نشان دادن عصبانیت
to be illustrative of با عکس نشان دادن
forcing خشونت نشان دادن
forces خشونت نشان دادن
force خشونت نشان دادن
responds واکنش نشان دادن
responded واکنش نشان دادن
decorating نشان یامدال دادن به
react واکنش نشان دادن
respond واکنش نشان دادن
blaze باتصویر نشان دادن
image نشان دادن تصویر
reacts واکنش نشان دادن
prefigured از پیش نشان دادن
emote هیجان نشان دادن
squirm ناراحتی نشان دادن
exemplifying بانمونه نشان دادن
exemplify بانمونه نشان دادن
prefigures از پیش نشان دادن
exemplifies بانمونه نشان دادن
exemplified بانمونه نشان دادن
televising با تلویزیون نشان دادن
televises با تلویزیون نشان دادن
televised با تلویزیون نشان دادن
showdowns نمونه نشان دادن
televise با تلویزیون نشان دادن
squirmed ناراحتی نشان دادن
squirming ناراحتی نشان دادن
to hang back بیمیلی نشان دادن
marshals به ترتیب نشان دادن
blazed باتصویر نشان دادن
blazes باتصویر نشان دادن
pragmatize واقعی نشان دادن
marshalled به ترتیب نشان دادن
prefigure از پیش نشان دادن
marshaling به ترتیب نشان دادن
marshaled به ترتیب نشان دادن
marshal به ترتیب نشان دادن
measure اندازه نشان دادن
squirms ناراحتی نشان دادن
showdown نمونه نشان دادن
prefiguring از پیش نشان دادن
rubricize قرمز نشان دادن
displayed نشان دادن اطلاعات
keep at something پشتکار نشان دادن
displays نشان دادن اطلاعات
display نشان دادن اطلاعات
playoffs نشان دادن فیلم
playoff نشان دادن فیلم
hang back بی میلی نشان دادن
rubricate قرمز نشان دادن
displaying نشان دادن اطلاعات
pretypify قبلا نشان دادن
cough up <idiom> بی تمایلی نشان دادن
by show of hands با نشان دادن دست
examples بامثال ونمونه نشان دادن
show one round همه جا را به کسی نشان دادن
you don't say <idiom> نشان دادن تعجب ازشنیدهها
to screen a scene در روی پرده نشان دادن
wear one's heart on one's sleeve <idiom> نشان دادن تمام احساسات
to render homage تکریم و وفاداری نشان دادن
lay down the law <idiom> راه را به کسی نشان دادن
to pay homage تکریم و وفاداری نشان دادن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com