English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (33 milliseconds)
English Persian
proctor نظارت کردن بازرسی کردن
Other Matches
controlling بازرسی نظارت جلوگیری
control بازرسی نظارت جلوگیری
controls بازرسی نظارت جلوگیری
inspection بازرسی بازدید کردن بازرسی کردن
supervising نظارت یا مباشرت کردن سرپرستی کردن
supervises نظارت یا مباشرت کردن سرپرستی کردن
supervised نظارت یا مباشرت کردن سرپرستی کردن
supervise نظارت یا مباشرت کردن سرپرستی کردن
superintend ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
superintends ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
superintended ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
superintending ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
look over بازرسی کردن صرف نظر کردن
monitor بازبینی کردن نظارت کردن
monitors بازبینی کردن نظارت کردن
control نظارت کردن تنظیم کردن
monitored بازبینی کردن نظارت کردن
administers نظارت کردن وصایت کردن
controls نظارت کردن تنظیم کردن
administering نظارت کردن وصایت کردن
administered نظارت کردن وصایت کردن
to a upon نظارت کردن وصایت کردن
controlling نظارت کردن تنظیم کردن
supervision نظارت کردن
monitored نظارت کردن
monitor نظارت کردن
controls نظارت کردن
monitors نظارت کردن
controlling نظارت کردن
directs نظارت کردن
superintending نظارت کردن بر
superintends نظارت کردن بر
superintend نظارت کردن بر
administer نظارت کردن
direct نظارت کردن
supervising نظارت کردن
supervises نظارت کردن
supervised نظارت کردن
supervise نظارت کردن
directed نظارت کردن
control نظارت کردن
superintended نظارت کردن بر
invigilates در امتحان نظارت کردن
controls نظارت و ممیزی کردن
control نظارت و ممیزی کردن
controlling نظارت و ممیزی کردن
watching بر کسی نظارت کردن
watches بر کسی نظارت کردن
invigilating در امتحان نظارت کردن
invigilated در امتحان نظارت کردن
invigilate در امتحان نظارت کردن
watch بر کسی نظارت کردن
watched بر کسی نظارت کردن
examines بازرسی کردن معاینه کردن
examine بازرسی کردن معاینه کردن
inspects بازرسی کردن تفتیش کردن
sight بازرسی کردن رویت کردن
examined بازرسی کردن معاینه کردن
examining بازرسی کردن معاینه کردن
inspecting بازرسی کردن تفتیش کردن
sights بازرسی کردن رویت کردن
inspect بازرسی کردن تفتیش کردن
inspected بازرسی کردن تفتیش کردن
examines بازرسی کردن
surveyed بازرسی کردن
survey بازرسی کردن
examined بازرسی کردن
examine بازرسی کردن
examining بازرسی کردن
search بازرسی کردن
look over something <idiom> بازرسی کردن
checked بازرسی کردن
seach بازرسی کردن
searched بازرسی کردن
searches بازرسی کردن
searchingly بازرسی کردن
surveys بازرسی کردن
check بازرسی کردن
inspecting بازرسی کردن
controls بازرسی کردن
to search after بازرسی کردن
inspects بازرسی کردن
checks بازرسی کردن
controlling بازرسی کردن
to rummage بازرسی کردن
control بازرسی کردن
inspect بازرسی کردن
inspected بازرسی کردن
to browse through بازرسی کردن
to look over بازرسی کردن
to have someone [something] under [close] scrutiny کسی [چیزی] را با دقت آزمودن [نظارت کردن]
cargo checking بازرسی کردن محمولات
checked امتحان کردن بازرسی
checks امتحان کردن بازرسی
check امتحان کردن بازرسی
to pick over بازرسی کردن و برگزیدن
check register بازرسی کردن صورت حساب واریز حساب کردن واریزحساب
espies جاسوس بودن بازرسی کردن
espied جاسوس بودن بازرسی کردن
espying جاسوس بودن بازرسی کردن
espy جاسوس بودن بازرسی کردن
tests شهادت گواهی بازرسی کردن
test شهادت گواهی بازرسی کردن
tested شهادت گواهی بازرسی کردن
geologize ازنظر زمین شناسی بازرسی کردن
interrogating مورد پرسش یا بازرسی قراردادن استنطاق کردن از
interrogated مورد پرسش یا بازرسی قراردادن استنطاق کردن از
interrogate مورد پرسش یا بازرسی قراردادن استنطاق کردن از
interrogates مورد پرسش یا بازرسی قراردادن استنطاق کردن از
inspector general بازرسی بازرسی کل ارتش
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
cancel check firing فرمان بازرسی اتش ملغی فرمان بازرسی اتش لغو
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
stewardship نظارت
governance نظارت
controlling نظارت
controlment نظارت
control نظارت
supervision نظارت
controls نظارت
presidency نظارت
intendancy نظارت
superintendency نظارت
monitoring نظارت
superintendence نظارت
proctorship نظارت
surveillance نظارت
controllership نظارت
inspection نظارت
helms نظارت
helm نظارت
monetary control نظارت پولی
inspector نظارت کننده
exchange control نظارت ارز
close supervision نظارت نزدیک
inspectors نظارت کننده
close supervision نظارت مستقیم
qualitative controls نظارت کیفی
fiscal control نظارت مالی
control equipment ابزار نظارت
controllable قابل نظارت
control of resources نظارت بر منابع
span of control حوزه نظارت
staff supervision نظارت ستادی
security camera دوربین نظارت
surveillance camera دوربین نظارت
closed-circuit camera دوربین نظارت
stewardship نظارت خرج
uncontrollably غیرقابل نظارت
inspection certificate گواهی نظارت
inspection clause بند نظارت
inspection clause ماده نظارت
government control نظارت دولتی
observation camera دوربین نظارت
invigilation نظارت درامتحانات
supervisor state حالت نظارت
supervisor state وضعیت نظارت
foreign exchange control نظارت بر ارز
bailiwick مباشرت نظارت
budgetary control نظارت بودجهای
CCTV camera دوربین نظارت
uncontrollable غیرقابل نظارت
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
managed money پول نظارت شده
in the charge of <idiom> تحت مراقب یا نظارت
regulated monopoly انحصار نظارت شده
election supervisor council انجمن نظارت بر انتخابات
election supervisory council انجمن نظارت بر انتخابات
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
watcher کسیکه پاسداری و نظارت میکند
wardship تحت سرپرستی یا نظارت بودن
head quarters برج نظارت مرکز کار
to keep under control تحت نظارت نگه داشتن
watchers کسیکه پاسداری و نظارت میکند
security monitoring نظارت یا مراقبت تامینی یاحفافتی
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com