English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (31 milliseconds)
English Persian
to make a point نکتهای را ثابت کردن
Other Matches
pointlessness بی نکتهای
fix ثابت کردن تصحیح کردن تثبیت کردن ثابت
fixes ثابت کردن تصحیح کردن تثبیت کردن ثابت
static employment کاربرد توپخانه پدافند هوایی در سکوی ثابت یا در پدافندهوایی ثابت
static test ازمایش در وضعیت ثابت یا به حالت ثابت
fixed capital سپرده ثابت اموال ثابت یکان
fix کار گذاشتن نصب کردن ثابت کردن
mounts ثابت کردن نصب کردن قرار دادن
establish برقرار کردن احراز کردن ثابت یا پابرجاکردن
establishing برقرار کردن احراز کردن ثابت یا پابرجاکردن
fixes کار گذاشتن نصب کردن ثابت کردن
mount ثابت کردن نصب کردن قرار دادن
establishes برقرار کردن احراز کردن ثابت یا پابرجاکردن
standing order دستورالعملهای ثابت دستورات ثابت
standing orders دستورالعملهای ثابت دستورات ثابت
clinch ثابت کردن
prove ثابت کردن
to bring home ثابت کردن
clinched ثابت کردن
fixes ثابت کردن
clinches ثابت کردن
truest ثابت کردن
demonstrates ثابت کردن
truer ثابت کردن
demonstrated ثابت کردن
true ثابت کردن
demonstrate ثابت کردن
clinching ثابت کردن
fix ثابت کردن
proved ثابت کردن
fixations ثابت کردن
to make out ثابت کردن
stabilized ثابت کردن
demonstrating ثابت کردن
to let the saw dust out of را ثابت کردن
pinning ثابت کردن
stabilised ثابت کردن
stabilises ثابت کردن
prover ثابت کردن
stabilize ثابت کردن
proves ثابت کردن
pin ثابت کردن
stabilizes ثابت کردن
pinned ثابت کردن
fixation ثابت کردن
stabilising ثابت کردن
evidence ثابت کردن
to prove with reasons با دلیل ثابت کردن
evidence ثابت کردن سند
stable ثابت کردن استوارشدن
call someone's bluff <idiom> ثابت کردن ادعا
stables ثابت کردن استوارشدن
destabilize غیر ثابت کردن
reasons با دلیل ثابت کردن
reason با دلیل ثابت کردن
to put one in the wrong کسیرا ثابت کردن
stabilised استوار کردن ثابت شدن
nial a line to the counter کذب موضوعی را ثابت کردن
stabilises استوار کردن ثابت شدن
evidence شاهد باگواهی ثابت کردن
stabilize استوار کردن ثابت شدن
stabilizes استوار کردن ثابت شدن
stabilized استوار کردن ثابت شدن
stabilising استوار کردن ثابت شدن
sheet down ثابت کردن بادبان در مقابل باد
freeze ثابت کردن غیرقابل حرکت ساختن
freezes ثابت کردن غیرقابل حرکت ساختن
cage قفل کردن یک ژایرو دروضعیت ثابت و معین
immobilises ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
immobilising ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
immobilize ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
immobilized ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
slush down روغن کاری کردن بکسلهای ثابت ناو
immobilizes ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
hovering پرواز کردن نزدیک زمین به طور ثابت
immobilised ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
immobilizing ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
cages قفل کردن یک ژایرو دروضعیت ثابت و معین
sample مداری که سیگنال ورودی آنالوگ را برای مدت طولانی برای مبدل آنالوگ به دیجیتال ثابت نگه می دارد تا خروجی ثابت تولید شود
sampled مداری که سیگنال ورودی آنالوگ را برای مدت طولانی برای مبدل آنالوگ به دیجیتال ثابت نگه می دارد تا خروجی ثابت تولید شود
ascertains ثابت کردن معین کردن
attaches مونتاژ کردن ثابت کردن
ascertain ثابت کردن معین کردن
ascertained ثابت کردن معین کردن
ascertaining ثابت کردن معین کردن
attaching مونتاژ کردن ثابت کردن
posit ثابت کردن فرض کردن
attach مونتاژ کردن ثابت کردن
to prove oneself نشان دادن [ثابت کردن] توانایی انجام کاری
lattice خطوط شبکه بندی ثابت مخصوص بزرگ کردن نقشه
lattices خطوط شبکه بندی ثابت مخصوص بزرگ کردن نقشه
cut down to size <idiom> ثابت کردن اینکه کسی اونقدرکه فکر میکند خوب نیست
standing ثابت دستورالعمل ثابت
to walk the chalk بوسیله درست راه رفتن ازمیان خطهای گچ کشیده هوشیاری خود را ثابت کردن
ager نوعی ماشین بخار جهت ثابت کردن رنگ ها و افزایش ظاهری قدمت فرش
steadied مسیر ثابت فرمان مسیر را ثابت نگهدارید
steadies مسیر ثابت فرمان مسیر را ثابت نگهدارید
steadying مسیر ثابت فرمان مسیر را ثابت نگهدارید
steady مسیر ثابت فرمان مسیر را ثابت نگهدارید
steadiest مسیر ثابت فرمان مسیر را ثابت نگهدارید
sustained ثابت
equable ثابت
stationary ثابت
unshaken ثابت
fixed ثابت
fiducial ثابت
fixing ثابت
hard and fast ثابت
indelible ثابت
loyal ثابت
incommutable ثابت
rugged ثابت
leger or ledger ثابت
standstill ثابت
fix ثابت
immovable ثابت
settled ثابت
true ثابت
truer ثابت
truest ثابت
fixes ثابت
permanent ثابت
resolute ثابت
invariable ثابت
thetic ثابت
inalterable ثابت
pegged ثابت
fixed bridge پل ثابت
steadier ثابت تر
established ثابت
sustain ثابت
stables ثابت
stable ثابت
thetical ثابت
firms ثابت
steady ثابت
firmest ثابت
changeless ثابت
steadying ثابت
patting ثابت
specific ثابت
constants ثابت
undeviating <adj.> ثابت
unswerving <adj.> ثابت
specifics ثابت
steadiest ثابت
solid ثابت
static ثابت
disputeless ثابت
constant ثابت
pats ثابت
steadied ثابت
steadies ثابت
solids ثابت
pat ثابت
sustains ثابت
firmer ثابت
patted ثابت
firm ثابت
sta ثابت قدم
dead-light پنجره ثابت
punctual ثابت در یک نقطه
Fr نسبتی ثابت
resolvedly با عزم ثابت
regular salary حقوق ثابت
foixed satellite ماهواره ثابت
abhide ثابت بودن
fixes ثابت ماندن
constant voltage ولتاژ ثابت
lastering friendship دوستی پا بر جا یا ثابت
fixes ثابت شدن
foothole جای ثابت
steadfastly ثابت قدم
force constant ثابت نیرو
fixed jaw اهرم ثابت
real constant ثابت حقیقی
stability constant ثابت پایداری
steadfast ثابت قدم
clinch knot گره ثابت
fixed round فشنگ ثابت
fixed star ستاره ثابت
permanent way مسیر ثابت
costant load بار ثابت
unflinching ثابت قدم
solar constant ثابت خورشیدی
on costs هزنههای ثابت
permittivity ثابت دی الکتریک
fixed slab buttress dam سد با پشتبند ثابت
constant factors عوامل ثابت
standing ثابت همیشگی
fixed storage انباره ثابت
fixed storage حافظه ثابت
fixed weight وزن ثابت
fixed term deposit سپرده ثابت
fixed system توزیع ثابت اب
constants عدد ثابت
fixed supply عرضه ثابت
constatnt مقدار ثابت
permanent shuttering قالب ثابت
constants ثابت دایمی
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com