English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (30 milliseconds)
English Persian
reversion هبه کردن مال غیر منقول بخ کسی به شرط حدوث امری در خارج یا گذشتن مدت معین هبه مشروط
Other Matches
union shop مغازه یاکارگاهی که اعضای خارج از اتحادیه کارگری رامیپذیرد مشروط باینکه بعداعضو شوند
moveable by destination منقول در حکم غیر منقول
verifying رسیدگی کردن صحت و سقم امری را معلوم کردن
verifies رسیدگی کردن صحت و سقم امری را معلوم کردن
verify رسیدگی کردن صحت و سقم امری را معلوم کردن
verified رسیدگی کردن صحت و سقم امری را معلوم کردن
betoken دلالت کردن بر دال بر امری
to evolve a fact چگونگی امری را فاهر کردن
condition مشروط کردن
goes گذشتن عبور کردن
go گذشتن عبور کردن
to go to رعایت کردن گذشتن از
to go through رسیدگی کردن گذشتن از
mutualize بطور مشترک امری را انجام دادن همزیستی کردن
brush تماس حاصل کردن واهسته گذشتن
brushes تماس حاصل کردن واهسته گذشتن
false attack حمله معین شمشیرباز درانتظار واکنش معین
denominate معین کردن
settle معین کردن
insets : معین کردن
specifies معین کردن
define معین کردن
defined معین کردن
settles معین کردن
specify معین کردن
figure out معین کردن
designates معین کردن
defines معین کردن
inset : معین کردن
allocate معین کردن
allocates معین کردن
allocating معین کردن
designate معین کردن
designating معین کردن
limit معین کردن
specifying معین کردن
draw the line <idiom> معین کردن
defining معین کردن
dates مدت معین کردن
pre appoint از پیش معین کردن
pre appoint قبلا معین کردن
time وقت معین کردن
times وقت معین کردن
timed وقت معین کردن
date مدت معین کردن
to map out جز بجز معین کردن
To lay down certain conditions . شرایطی معین کردن
located جای چیزی را معین کردن
delineates ترسیم نمودن معین کردن
allotted معین کردن سهم دادن
sanctioning ضمانت اجرایی معین کردن
sanctions ضمانت اجرایی معین کردن
delineated ترسیم نمودن معین کردن
to locate the enemy جای دشمنی را معین کردن
to keep regular hours هر کاری را درساعت معین کردن
allots معین کردن سهم دادن
locating جای چیزی را معین کردن
locates جای چیزی را معین کردن
allotting معین کردن سهم دادن
locate جای چیزی را معین کردن
delineate ترسیم نمودن معین کردن
sanction ضمانت اجرایی معین کردن
sanctioned ضمانت اجرایی معین کردن
allot معین کردن سهم دادن
delineating ترسیم نمودن معین کردن
condequent منقول
personal منقول
destine مقدر کردن سرنوشت معین کردن
officers افسر معین کردن فرماندهی کردن
officer افسر معین کردن فرماندهی کردن
parse اجزاء وترکیبات جمله را معین کردن
titrate عیارچیزی را معین کردن عیار گرفتن
to impose a curfew خاموشی در ساعت معین شب بر قرار کردن
to set measures to anything برای چیزی اندازه یا حد معین کردن
area blocking سد راه کردن رقیب در منطقه معین
parses اجزاء وترکیبات جمله را معین کردن
parsed اجزاء وترکیبات جمله را معین کردن
personal chattels دارایی منقول
chattel اموال منقول
immovable غیر منقول
to carry forward منقول ساختن
to carry over منقول ساختن
movable دارائی منقول
chattel دارائی منقول
personal state دارایی منقول
personal منقول خصوصی
personal action دعوی منقول
movables مال منقول
moveable property مال منقول
movableness منقول نابرجا
movable property مال منقول
moveable property دارائی منقول
carry forward منقول ساختن
carry forward مبلغ منقول
narrated consensus اجماع منقول
overstays بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
overstayed بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
overstaying بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
to settle an a برای کسی مقر ری سالیانه معین کردن
overstay بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
cages قفل کردن یک ژایرو دروضعیت ثابت و معین
cage قفل کردن یک ژایرو دروضعیت ثابت و معین
irreplaceable غیر منقول بی عوض
immovableness غیر منقول دادن
real property دارایی غیر منقول
brought forward منقول ازصفحه پیش
fixed property اموال غیر منقول
immovable دارایی غیر منقول
goods and chattels اموال و دارائیهای منقول
good مال منقول محموله
personal property دارایی شخصی منقول
hereditaments دارایی غیر منقول
real action دعوی غیر منقول
immovable property مال غیر منقول
personal chattels دارایی شخصی منقول
imperative امری
fiats امری
fiat امری
magistral امری
imperatives امری
inactivate غیر فعال کردن ناو از رده خارج کردن یکان
ejection خارج کردن وسیله یا نیروها بخارج پرتاب کردن یا کشیدن
set up اماده کردن اتومبیل برای مسابقه درمسیر معین
time charter اجاره کردن وسیله نقلیه برای مدت معین
realty دارایی غیر منقول ملک
immovable by nature مال غیر منقول ذاتی
chattel مال منقول دارایی شخصی
heritage ماترک ترکه غیر منقول
imperative statement حکم امری
jussive حالت امری
jussive کلمهء امری
factual حقیقت امری
factually حقیقت امری
delimited معین کردن مرزیابی کردن
defined معین کردن معنی کردن
defines معین کردن معنی کردن
specifying معین کردن معلوم کردن
defining معین کردن معنی کردن
ascertain ثابت کردن معین کردن
ascertained ثابت کردن معین کردن
delimit معین کردن مرزیابی کردن
define معین کردن معنی کردن
ascertains ثابت کردن معین کردن
specifies معین کردن تصریح کردن
specify معین کردن تصریح کردن
delimiting معین کردن مرزیابی کردن
specifying معین کردن تصریح کردن
ascertaining ثابت کردن معین کردن
specify معین کردن معلوم کردن
specifies معین کردن معلوم کردن
delimits معین کردن مرزیابی کردن
so علامتی برای معین کردن قابلیتهای فقط فرستادنی تجهیزات
rain check <idiom> رد کردن درخواستی برای یک تاریخ معین و موکول آن به زمان دیگر
tick mark علامت گذاری در طول یک ترازو برای معین کردن مقادیر
expulse خارج کردن
bring out خارج کردن
extraction خارج کردن
ejects خارج کردن
to rule out خارج کردن
ejecting خارج کردن
phase out خارج کردن
discharges خارج کردن
ejected خارج کردن
unship خارج کردن
derails از خط خارج کردن
eject خارج کردن
derailing از خط خارج کردن
derail از خط خارج کردن
derailed از خط خارج کردن
discharge خارج کردن
out of bounds خارج از خط کناری یا پایان یا خط دروازه توپ خارج از میدان واترپولو توپ مرده
jus mariti حق مرد نسبت به دارایی منقول زنش
real action دعوی راجع به اموال غیر منقول
prolepsis تقدیم یا تقدم امری
nonfeasance قصور در انجام امری
commits متعهدبانجام امری نمودن
committed متعهدبانجام امری نمودن
committing متعهدبانجام امری نمودن
whipping boy وجه المصالحه امری
commit متعهدبانجام امری نمودن
lay on the table از دستور خارج کردن
defecate خارج کردن مدفوع
disarms از ضامن خارج کردن
swap out مبادله کردن به خارج
disarm از ضامن خارج کردن
disarmed از ضامن خارج کردن
tables از دستور خارج کردن
tabling از دستور خارج کردن
spew با فشار خارج کردن
to expel [from] بزور خارج کردن [از]
table از دستور خارج کردن
write-off از دفتر خارج کردن
spews با فشار خارج کردن
write-offs از دفتر خارج کردن
defecated خارج کردن مدفوع
disseise ازتصرف خارج کردن
defecates خارج کردن مدفوع
defecating خارج کردن مدفوع
tabled از دستور خارج کردن
exfiltration خارج کردن از میدان
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com