English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (24 milliseconds)
English Persian
conduct هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducted هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducting هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducts هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
Other Matches
emulates کپی کردن یا رفتار مشابه با چیز دیگری انجام دادن
emulating کپی کردن یا رفتار مشابه با چیز دیگری انجام دادن
emulated کپی کردن یا رفتار مشابه با چیز دیگری انجام دادن
emulate کپی کردن یا رفتار مشابه با چیز دیگری انجام دادن
emulating <adj.> <pres-p.> [رفتار مشابه با چیز دیگری انجام دادن]
pantomiming <adj.> <pres-p.> [رفتار مشابه با چیز دیگری انجام دادن]
mimicking <adj.> <pres-p.> [رفتار مشابه با چیز دیگری انجام دادن]
consenting اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consent اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
transfer انتقال دادن نقل کردن انتقال
transferring انتقال دادن نقل کردن انتقال
transfers انتقال دادن نقل کردن انتقال
shifts انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
shift انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
shifted انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
continue ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
continues ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
outdo بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoes بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoing بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
leads هدایت نمودن سوق دادن وادار کردن ریاست داشتن بر
lead هدایت نمودن سوق دادن وادار کردن ریاست داشتن بر
assign انتقال دادن وواگذار کردن
conducting انتقال دادن رهبری کردن
remise انتقال دادن گذشت کردن
conducted انتقال دادن رهبری کردن
conducts انتقال دادن رهبری کردن
conduct انتقال دادن رهبری کردن
assigns انتقال دادن وواگذار کردن
assigned انتقال دادن وواگذار کردن
assigning انتقال دادن وواگذار کردن
removing بردن جابجا کردن انتقال دادن بیرون اوردن
remove بردن جابجا کردن انتقال دادن بیرون اوردن
removes بردن جابجا کردن انتقال دادن بیرون اوردن
administers انجام دادن اعدام کردن
administering انجام دادن اعدام کردن
consummates انجام دادن عروسی کردن
to go to رسیدگی کردن انجام دادن
administered انجام دادن اعدام کردن
consummating انجام دادن عروسی کردن
consummated انجام دادن عروسی کردن
do انجام دادن کفایت کردن
complete کامل کردن انجام دادن
completes کامل کردن انجام دادن
consummate انجام دادن عروسی کردن
completed کامل کردن انجام دادن
completing کامل کردن انجام دادن
effectuate انجام دادن صورت دادن
see to (something) <idiom> شرکت کردن یا کاری را انجام دادن
huddling ناقص انجام دادن ازدحام کردن
huddles ناقص انجام دادن ازدحام کردن
huddle ناقص انجام دادن ازدحام کردن
implementing انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
To clinch (close)the deal. معامله راتمام کردن ( انجام دادن )
implement انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
implements انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
calebrate باتشریفات انجام دادن مشهور کردن
huddled ناقص انجام دادن ازدحام کردن
implemented انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
propagated منتشر کردن قلمه کردن انتقال دادن
propagating منتشر کردن قلمه کردن انتقال دادن
propagate منتشر کردن قلمه کردن انتقال دادن
propagates منتشر کردن قلمه کردن انتقال دادن
to try hard to do something تقلا کردن برای انجام دادن کاری
to make an effort to do something تلاش کردن برای انجام دادن کاری
to turn off خاموش کردن انجام دادن بیرون اوردن
like a duck takes the water [Idiom] کاری را تند یاد بگیرند انجام بدهند و از انجام دادن آن لذت ببرند
handing کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
hand کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
mutualize بطور مشترک امری را انجام دادن همزیستی کردن
to prove oneself نشان دادن [ثابت کردن] توانایی انجام کاری
committing وارد عمل کردن نیروها انجام دادن مرتکب شدن
commit وارد عمل کردن نیروها انجام دادن مرتکب شدن
commits وارد عمل کردن نیروها انجام دادن مرتکب شدن
committed وارد عمل کردن نیروها انجام دادن مرتکب شدن
reeducate دوباره تربیت و هدایت کردن دوباره اموزش دادن
to change somebody's ways رفتار و کردار کسی را کاملا تغییر دادن
reduce تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduces تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reducing تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
transported انتقال دادن
transport انتقال دادن
transporting انتقال دادن
alienate انتقال دادن
alienates انتقال دادن
alienating انتقال دادن
shifted انتقال دادن
transfers انتقال دادن
carried انتقال دادن
carry over انتقال دادن
deliveries انتقال دادن
gear انتقال دادن
delivery انتقال دادن
geared انتقال دادن
gears انتقال دادن
shifting انتقال دادن
transports انتقال دادن
carrying انتقال دادن
demise انتقال دادن
detaching انتقال دادن
to carry over انتقال دادن
evocate انتقال دادن
detach انتقال دادن
detaches انتقال دادن
shifts انتقال دادن
shift انتقال دادن
transfer انتقال دادن
carry انتقال دادن
carries انتقال دادن
transferring انتقال دادن
scratch one's back <idiom> کاری را برای کسی انجام دادن به امید اینکه اوهم برای تو انجام دهد
shift انتقال تیر دادن
demise انتقال دادن مال
table به جدولی انتقال دادن
move تغییردادن انتقال دادن
shift fire انتقال دادن اتش
shift fire انتقال اتش دادن
shuttles نقل و انتقال دادن
shuttle نقل و انتقال دادن
shifts انتقال تیر دادن
shuttled نقل و انتقال دادن
moved تغییردادن انتقال دادن
moves تغییردادن انتقال دادن
switch fire انتقال تیر دادن
redeploy نقل و انتقال دادن
tabled به جدولی انتقال دادن
tables به جدولی انتقال دادن
shifted انتقال تیر دادن
redeploys نقل و انتقال دادن
redeploying نقل و انتقال دادن
tabling به جدولی انتقال دادن
redeployed نقل و انتقال دادن
assignment ماموریت دادن انتقال افهار
assignments ماموریت دادن انتقال افهار
make over انتقال دادن دوباره ساختن
demise انتقال دادن مال با وصیت
to make over انتقال دادن دوباره ساختن
rub off <idiom> به شخص دیگری انتقال دادن
carry over انتقال به صفحه بعد دادن
negotiate وارد معامله شدن انتقال دادن
negotiated وارد معامله شدن انتقال دادن
negotiating وارد معامله شدن انتقال دادن
contango از دفتری به دفتر دیگر انتقال دادن
negotiates وارد معامله شدن انتقال دادن
to huddle up a piece of work کاریرا سرهم بندی کردن کاریرا با شتاب انجام دادن
pay انجام دادن
to follow out انجام دادن
fulfil انجام دادن
pays انجام دادن
paying انجام دادن
go through انجام دادن
implementing انجام دادن
charring انجام دادن
to go through انجام دادن
implements انجام دادن
char انجام دادن
furnish انجام دادن
fulfit انجام دادن
performs انجام دادن
do up انجام دادن
chare انجام دادن
accomplish انجام دادن
accomplishes انجام دادن
accomplishing انجام دادن
to put through انجام دادن
performed انجام دادن
furnishing انجام دادن
implemented انجام دادن
to make good انجام دادن
fulfill انجام دادن
furnishes انجام دادن
implement انجام دادن
implement انجام دادن
perform انجام دادن
carry out انجام دادن
fulfils انجام دادن
make something happen انجام دادن
carry into effect انجام دادن
put inpractice انجام دادن
put ineffect انجام دادن
carry ineffect انجام دادن
actualize انجام دادن
actualise [British] انجام دادن
to carry through انجام دادن
cover انجام دادن
to carry into execution انجام دادن
fulfills انجام دادن
to bring to an issve انجام دادن
to bring to effect انجام دادن
put on انجام دادن
covers انجام دادن
coverings انجام دادن
put into effect انجام دادن
administer انجام دادن
make a reality انجام دادن
put into practice انجام دادن
to do a thing the right way انجام دادن
chars انجام دادن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com