English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (23 milliseconds)
English Persian
panic هراس وحشت زده کردن
panicked هراس وحشت زده کردن
panicking هراس وحشت زده کردن
Other Matches
fright هراس وحشت
frights هراس وحشت
scared هراس کردن
scares هراس کردن
scaring هراس کردن
scare هراس کردن
terrified وحشت زده کردن
terrify وحشت زده کردن
gally وحشت زده کردن
terrifying وحشت زده کردن
horrifying وحشت زده کردن
horrify وحشت زده کردن
horrifies وحشت زده کردن
horrified وحشت زده کردن
terrifies وحشت زده کردن
overawing خیلی وحشت زده کردن
overawed خیلی وحشت زده کردن
overawe خیلی وحشت زده کردن
overawes خیلی وحشت زده کردن
to put the fear of God into somebody کسی را وحشت زده کردن
consternate احساس تحیر و وحشت کردن متوحش شدن
to escape with nothing more than/just a fright از دست چیزی فقط با وحشت فرار کردن
feeze هراس
undeterred <adj.> بی هراس
alarm هراس
phobia هراس
phobias هراس
funk هراس
alarmingly هراس
alarms هراس
alarmed هراس
alarmism هراس افرینی
fearing هراس ترسیدن
basophobia هراس از ایستادن
apprehensions هراس دستگیری
phobic reactions واکنشهای هراس
shocks هراس ناگهانی
apprehension هراس دستگیری
Don't panic! هراس نکن!
fears هراس ترسیدن
cuse of a مایه هراس
fear هراس ترسیدن
dreaded <adj.> پر از احساس هراس
alarum اشوب هراس
feared هراس ترسیدن
shock هراس ناگهانی
shocked هراس ناگهانی
xenoglossophobia هراس از زبانهای بیگانه
claustrophobia هراس از مکانهای بسته
erythrophobia هراس از سرخ شدن
basophobia هراس ازراه رفتن
agoraphobia هراس از مکانهای باز
aichmophobia هراس از اشیای نوک تیز
amaxophobia هراس ازمسافرت با وسایل نقلیه
apprehensiveness هراس وسوسه- زود فهمی سرعت انتقال
fearing وحشت
fray وحشت
panicking وحشت
feared وحشت
fear وحشت
gris وحشت
panicked وحشت
funk وحشت
fears وحشت
frays وحشت
awe وحشت
awed وحشت
fright وحشت
awfulness وحشت
awless بی وحشت
panic وحشت
frayed وحشت
frights وحشت
dreading وحشت
dismalness وحشت
jitters وحشت
dreads وحشت
trepidation وحشت
abhorrence وحشت
dread وحشت
to keep somebody in suspense <idiom> کسی را در حالت هراس گذاشتن [چونکه نمی داند چه پیش خواهد آمد]
fear prayer نماز وحشت
aghast وحشت زده
terror وحشت بلا
terrors وحشت بلا
awestruck وحشت زده
cuse of a موجب وحشت
dismaying وحشت زدگی
dismayed وحشت زدگی
dismay وحشت زدگی
dismays وحشت زدگی
awestricken وحشت زده
horror وحشت مورمور
morbid وحشت اور
strike with terror وحشت زده
horror struck وحشت زده
struck with teror وحشت زده
horrors وحشت مورمور
horror-struck وحشت زده
requiems نماز وحشت
panic struck وحشت زده
panic stricken وحشت زده
pavor nocturnus وحشت شبانه
alarum بیم و وحشت
frightened وحشت زده
affright وحشت زده
requiem نماز وحشت
fear of the future وحشت از آینده
forlornness وحشت یاس
gruesomely چنانکه وحشت اورد
jittery وحشت زده و عصبی
terrible وحشت اور ترسناک
heart skip a beat <idiom> وحشت زده یا بر آشفتن
appal وحشت زده شدن
appallingly وحشت زده شدن
horrendous ترسناک وحشت اور
appals وحشت زده شدن
startle وحشت زده شدن
startle پرش وحشت زدگی
startled وحشت زده شدن
startled پرش وحشت زدگی
appall وحشت زده شدن
startles پرش وحشت زدگی
appalled وحشت زده شدن
startles وحشت زده شدن
gruesome وحشت اور نفرت انگیز
alarmed بیم و وحشت ساعت زنگی
alarm بیم و وحشت ساعت زنگی
creepy وحشت زده غیر عادی
My hair stood on end . مو بر بدنم راست شد ( از وحشت وغیره )
alarmingly بیم و وحشت ساعت زنگی
gast وحشت جانور بدون اولاد
alarms بیم و وحشت ساعت زنگی
stage fright وحشت حاصله در اثر فهوردر صحنه نمایش
He had the air of a frightened(scared)child. حالت بچه ای را داشت که وحشت زده شده بود
boggle دراثر امری ناگهان وحشت زده وناراحت شدن
shell-shock اختلال روحی در اثر صدای افنجار نارنجک وامثال ان وحشت واضطراب حاصله ازصدای انفجار
shell shock اختلال روحی در اثر صدای افنجار نارنجک وامثال ان وحشت واضطراب حاصله ازصدای انفجار
terrorism عقیده به لزوم ادمکشی و ایجاد وحشت دربین مردم و یا سیستم فکری یی که هر نوع عملی را برای رسیدن به اهداف سیاسی جایز می داند
angst احساس وحشت و نگرانی احساس بیم
awesome وحشت اور ترس اور
planet struck وحشت زده ستاره زده
planet stricken وحشت زده ستاره زده
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
soft pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
sterilising گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
sterilises گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
sterilised گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
withstanding مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
withstand مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
woo افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
to wipe out پاک کردن محو کردن نابودکردن نیست کردن
preached وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
preach وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
wooed افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
woos افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com