English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (39 milliseconds)
English Persian
extend وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
extending وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
extends وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
Other Matches
change of leg وادار کردن اسب به تغییر پادر چهارنعل کوتاه
collects وادار کردن اسب به بلند شدن روی پاها
collecting وادار کردن اسب به بلند شدن روی پاها
collect وادار کردن اسب به بلند شدن روی پاها
gallop چهارنعل رفتن
galloped چهارنعل رفتن
gallops چهارنعل رفتن
to walk the chalk بوسیله درست راه رفتن ازمیان خطهای گچ کشیده هوشیاری خود را ثابت کردن
he was made to go وادار به رفتن شد
drawls کشیده حرف زدن اهسته و کشیده ادا کردن
drawled کشیده حرف زدن اهسته و کشیده ادا کردن
drawling کشیده حرف زدن اهسته و کشیده ادا کردن
drawl کشیده حرف زدن اهسته و کشیده ادا کردن
to go catting [to look for sexual partners] <idiom> رفتن برای دختر بلند کردن [اصطلاح روزمره]
sag یک بر شدن کوتاه و بلند شدن از باد رانده شدن تنزل کردن ته رفتن
sags یک بر شدن کوتاه و بلند شدن از باد رانده شدن تنزل کردن ته رفتن
sagged یک بر شدن کوتاه و بلند شدن از باد رانده شدن تنزل کردن ته رفتن
bestride باپاهای گشادنشستن یاایستادن
derrick lift کشیدن وزنه به روی سینه باپاهای راست
enforced وادار کردن
induces وادار کردن
induced وادار کردن
enforce وادار کردن
induce وادار کردن
endue وادار کردن
impel وادار کردن
impelled وادار کردن
impelling وادار کردن
impels وادار کردن
enforces وادار کردن
enforcing وادار کردن
inducing وادار کردن
compels وادار کردن
compelling وادار کردن
force وادار کردن
persuades وادار کردن
forces وادار کردن
persuade وادار کردن
compel وادار کردن
forcing وادار کردن
compelled وادار کردن
persuading وادار کردن
elongating کشیده کردن
elongate کشیده کردن
elongates کشیده کردن
pacification به صلح وادار کردن
pacify به صلح وادار کردن
pacifying به صلح وادار کردن
enforcing وادار کردن مجبورکردن
hustle بزور وادار کردن
bring on وادار به عمل کردن
coerces بزور وادار کردن
coercing بزور وادار کردن
intimidate با تهدید وادار کردن
intimidates با تهدید وادار کردن
hustled بزور وادار کردن
hustles بزور وادار کردن
coerced بزور وادار کردن
enforces وادار کردن مجبورکردن
entrap into با اغفال وادار کردن به .....
to make repeat وادار به تکرار کردن
enforced وادار کردن مجبورکردن
pacified به صلح وادار کردن
enforce وادار کردن مجبورکردن
to persuade in to an act وادار بکاری کردن
penance وادار به توبه کردن
coerce بزور وادار کردن
hustling بزور وادار کردن
pacifies به صلح وادار کردن
overpersuade کسی را بر خلاف میلش به کردن کاری وادار کردن
pussyfoot دزدکی راه رفتن اهسته ودزدکی کاری کردن طفره رفتن
goose step رژه رفتن بدون زانو خم کردن قدم اهسته رفتن
constraining بزور وفشار وادار کردن تحمیل کردن
constrains بزور وفشار وادار کردن تحمیل کردن
constrain بزور وفشار وادار کردن تحمیل کردن
to instigate something چیزی را برانگیختن [اغوا کردن ] [وادار کردن ]
obliges وادار کردن مرهون ساختن
have مجبور بودن وادار کردن
having مجبور بودن وادار کردن
to lead on وادار به اقدامات بیشتری کردن
oblige وادار کردن مرهون ساختن
obliged وادار کردن مرهون ساختن
to persuade somebody of something کسی را وادار به چیزی کردن
conducts اداره کردن کشیده شدن
conducting اداره کردن کشیده شدن
conducted اداره کردن کشیده شدن
conduct اداره کردن کشیده شدن
trick someone into doing somethings با حیله کسی را وادار به کاری کردن
to put any one through a book کسیرا وادار بخواندن کتابی کردن
change of engagement وادار کردن حریف به تغییرمسیر شمشیر
imprest وادار بخدمت لشکری یادریایی کردن
enforcing مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforces مجبور کردن وادار کردن به کاری
incites باصرار وادار کردن تحریک کردن
inciting باصرار وادار کردن تحریک کردن
incited باصرار وادار کردن تحریک کردن
incite باصرار وادار کردن تحریک کردن
enforcement مجبور کردن وادار کردن به اکراه
enforce مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforced مجبور کردن وادار کردن به کاری
suborn به وسیله تطمیع به کار بد یاگواهی دروغ وادار کردن
leads هدایت نمودن سوق دادن وادار کردن ریاست داشتن بر
lead هدایت نمودن سوق دادن وادار کردن ریاست داشتن بر
moves وادار کردن تحریک کردن
moved وادار کردن تحریک کردن
move وادار کردن تحریک کردن
hobbles وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hopple وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobbling وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobble وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobbled وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
clackvalve دریچه لولاداروسفت که چون بلند کنندباصدای بلند بجای خودمیافتد
touted بلند جار زدن باصدای بلند انتشار دادن
tout بلند جار زدن باصدای بلند انتشار دادن
touts بلند جار زدن باصدای بلند انتشار دادن
touting بلند جار زدن باصدای بلند انتشار دادن
canters چهارنعل
scampers چهارنعل
scampered چهارنعل
gallop چهارنعل
cantering چهارنعل
cantered چهارنعل
gallops چهارنعل
canter چهارنعل
scampering چهارنعل
galloped چهارنعل
scamper چهارنعل
canters چهارنعل کوتاه
galloping inflation تورم چهارنعل
wracked چهارنعل کوتاه
canter چهارنعل کوتاه
racked چهارنعل کوتاه
wracks چهارنعل کوتاه
scampering چهارنعل دودیدن
brattle تاخت چهارنعل
cantered چهارنعل کوتاه
galloping چهارنعل رونده
rack چهارنعل کوتاه
racks چهارنعل کوتاه
tantivy برو چهارنعل
cantering چهارنعل کوتاه
scampered چهارنعل دودیدن
scampers چهارنعل دودیدن
scamper چهارنعل دودیدن
dirndl نوعی دامن بلند با کمر بلند
cantered گامی شبیه چهارنعل
canters گامی شبیه چهارنعل
canter گامی شبیه چهارنعل
cantering گامی شبیه چهارنعل
lopes چهارنعل طبیعی و راحت اسب
loping چهارنعل طبیعی و راحت اسب
loped چهارنعل طبیعی و راحت اسب
gallopade چهارنعل روی چهار نعل
lope چهارنعل طبیعی و راحت اسب
slow gait چهارنعل کوتاه با حرکت اسب به چپ و راست
elevate بلند کردن
heighten بلند کردن
upraise بلند کردن
lifts بلند کردن
elevates بلند کردن
heave بلند کردن
elevating بلند کردن
heists بلند کردن
heist بلند کردن
erects بلند کردن
heaved بلند کردن
erected بلند کردن
lifted بلند کردن
lifting بلند کردن
to kick up با پا بلند کردن
exalts بلند کردن
lift بلند کردن
exalting بلند کردن
erecting بلند کردن
exalt بلند کردن
walk off with بلند کردن
heightens بلند کردن
heightening بلند کردن
to throw up بلند کردن
heightened بلند کردن
erect بلند کردن
hoist بلند کردن
hoisted بلند کردن
throw up بلند کردن
hoists بلند کردن
soared بلند پروازی کردن
soars بلند پروازی کردن
craned وسیله بلند کردن
hydraulic lift بلند کردن اب به نیروی اب
turn down <idiom> کم کردن صدای بلند
craning وسیله بلند کردن
cranes وسیله بلند کردن
steal بلند کردن چیزی
crane وسیله بلند کردن
steals بلند کردن چیزی
chairlift سردست بلند کردن
lift fire بلند کردن اتش
soar بلند پروازی کردن
hoist وسیله بلند کردن
chairlifts سردست بلند کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com