Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (34 milliseconds)
English
Persian
to carry out a proposal
پیشنهادی را اجرا کردن پیشنهادی را بموقع اجراگذاشتن
Other Matches
to carry a motion
پیشنهادی را اجرا کردن
To turn down (reject) an offer.
پیشنهادی را رد کردن
to make a suggestion
پیشنهادی کردن
to carry into effect
بموقع اجراگذاشتن
proposal
طرح پیشنهادی
proposals
طرح پیشنهادی
conference circuit
اتصال پیشنهادی
offering price
قیمت پیشنهادی
recommend units
واحدهای پیشنهادی
withdraw an offer
پیشنهادی را پس گرفتن
to kick against a proposal
با پیشنهادی مخالفت
make shift construction
طرح پیشنهادی
tax haven
نرخ پائین مالیات پیشنهادی
Hobson's choice
پیشنهادی که چارهای جز قبول ان نیست
tax havens
نرخ پائین مالیات پیشنهادی
Vote (write) against a proposallll.
بر ضد پیشنهادی رأی دادن ( مطلبی نوشتن )
feedback
اطلاعاتی از یک منبع که برای تغییر دادن چیزی یا تامین پیشنهادی برای آن میباشد
reserve price
قیمت پنهانی
[در حراجی های فرش و در بازارهای خارج استفاده می شود یعنی صاحب فرش، یک قیمت حداقل در نظر می گیرد و اگر در مزایده قیمت پیشنهادی از آن پایین تر باشد، از فروش امتناع می کند.]
in time
بموقع
timely
بموقع
pertinently
بموقع
in the nick
بموقع
forehanded
بموقع
timous or meous
بموقع
in season
بموقع
oportunely
بموقع
opportune
بموقع
well-timed
بموقع
well timed
بموقع
on the stroke
بموقع
punctual
بموقع
in good time
بموقع
betimes
بموقع
apropos
بموقع
opportunely
بموقع
providentially
بموقع
seasonable
بموقع
patted
بهنگام بموقع
proper
بجا بموقع
patting
بهنگام بموقع
just in time
درست بموقع
pats
بهنگام بموقع
timeous
بموقع بجا
timous
بموقع بجا
pat
بهنگام بموقع
not amiss
بموقع درخورمقتضی
newsworthy
جالب و بموقع
duly
بموقع خود
an early visit
دیدنی بموقع
belive
بموقع خود
recessional
وابسته بموقع تنفس
make hay while the sun shines
<idiom>
انجام بموقع کار
You arrived in the nick of time.
درست بموقع رسیدی
fitting
بموقع پرو لباس
to rap out
بموقع گفتن فی المجلس ساختن
upto the mark
داخل موضوع درست درجای خود بهنگام بموقع
enhanced
تسهیل کردن فراهم کردن وسایل اجرا
enhance
تسهیل کردن فراهم کردن وسایل اجرا
enhances
تسهیل کردن فراهم کردن وسایل اجرا
enhancing
تسهیل کردن فراهم کردن وسایل اجرا
standards
تابعی که یک تابع که زیاد اجرا شود را اجرا میکند مثل ورودی صفحه کلید یا صفحه نمایش
standard
تابعی که یک تابع که زیاد اجرا شود را اجرا میکند مثل ورودی صفحه کلید یا صفحه نمایش
asynchronous
تابعی که جداگانه از برنامه اصلی اجرا میشود و وقتی اجرا میشود که یک موقعیتهای خاصی به وجود آمده باشند
simpler
وسیله چند رسانهای که نیاز به فایل داده برای اجرا ندارد مثل درایو cd برای اجرا cdهای صوتی
simplest
وسیله چند رسانهای که نیاز به فایل داده برای اجرا ندارد مثل درایو cd برای اجرا cdهای صوتی
simple
وسیله چند رسانهای که نیاز به فایل داده برای اجرا ندارد مثل درایو cd برای اجرا cdهای صوتی
enforce
اجرا کردن
make something happen
اجرا کردن
carry into effect
اجرا کردن
deliver
اجرا کردن
fulfill
[American]
اجرا کردن
carry into effect
اجرا کردن
practise
اجرا کردن
enforcing
اجرا کردن
actualise
[British]
اجرا کردن
practises
اجرا کردن
practising
اجرا کردن
execute
اجرا کردن
enforces
اجرا کردن
enforced
اجرا کردن
delivers
اجرا کردن
executed
اجرا کردن
put into practice
اجرا کردن
put into effect
اجرا کردن
bring into being
اجرا کردن
implement
اجرا کردن
put ineffect
اجرا کردن
carry ineffect
اجرا کردن
accomplish
اجرا کردن
bring inbeing
اجرا کردن
put inpractice
اجرا کردن
carry out
اجرا کردن
execute
اجرا کردن
make a reality
اجرا کردن
actualize
اجرا کردن
put in practice
اجرا کردن
exercises
اجرا کردن
performs
اجرا کردن
executing
اجرا کردن
conducting
اجرا کردن
conducted
اجرا کردن
conduct
اجرا کردن
effecting
اجرا کردن
effected
اجرا کردن
fulfit
اجرا کردن
effect
اجرا کردن
to put in practice
اجرا کردن
perform
اجرا کردن
carry out
اجرا کردن
carry into execution
اجرا کردن
performed
اجرا کردن
implement
اجرا کردن
executes
اجرا کردن
administration
اجرا کردن
implements
اجرا کردن
practicing
اجرا کردن
implementing
اجرا کردن
exercise
اجرا کردن
implemented
اجرا کردن
administrations
اجرا کردن
conducts
اجرا کردن
exercised
اجرا کردن
obey
اجرا کردن دستور
obeys
اجرا کردن دستور
perform a contract
قرارداد را اجرا کردن
obeyed
اجرا کردن دستور
obeying
اجرا کردن دستور
to perform a command
فرمانی را اجرا کردن
fulfill a contract
قرارداد را اجرا کردن
sight-reads
فی البداهه خواندن یا اجرا کردن
sight-reading
فی البداهه خواندن یا اجرا کردن
performed
بجا اوردن اجرا کردن
performs
بجا اوردن اجرا کردن
fills
اجرا کردن بزرگ شدن
fill
اجرا کردن بزرگ شدن
sight-read
فی البداهه خواندن یا اجرا کردن
sight read
فی البداهه خواندن یا اجرا کردن
perform
بجا اوردن اجرا کردن
to conduct
[run]
a campaign
مبارزه ای
[مسابقه ای]
را اجرا کردن
implement
انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
implementing
انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
execution
بدار زدن اعدام اجرا کردن
implements
انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
to spotlessly perform something
اجرا کردن چیزی بطور بی ایراد
implemented
انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
run
دستوری که به کاربر امکان نوشتن نام برنامه ای که می خواهد اجرا کند یا دستور DOS ای که می خواهد اجرا کند میدهد
runs
دستوری که به کاربر امکان نوشتن نام برنامه ای که می خواهد اجرا کند یا دستور DOS ای که می خواهد اجرا کند میدهد
conduct
اجرا کردن هدایت کردن
conducted
اجرا کردن هدایت کردن
conducting
اجرا کردن هدایت کردن
conducts
اجرا کردن هدایت کردن
pass
یک اجرا از لیست موضوعات برا ی مرتب کردن آنها
passed
یک اجرا از لیست موضوعات برا ی مرتب کردن آنها
passes
یک اجرا از لیست موضوعات برا ی مرتب کردن آنها
kills
پاک کردن فایل با توقف برنامه در حین اجرا
kill
پاک کردن فایل با توقف برنامه در حین اجرا
operation
ثباتی که حاوی در حین اجرا حاوی که اجرا باشد
passed
صادر شدن فتوی دادن تصویب و قابل اجرا کردن
passes
صادر شدن فتوی دادن تصویب و قابل اجرا کردن
pass
صادر شدن فتوی دادن تصویب و قابل اجرا کردن
doctrines
اصولی که نحوه اجرا و پیاده کردن یک ایده ئولوژی را تعیین میکند
doctrine
اصولی که نحوه اجرا و پیاده کردن یک ایده ئولوژی را تعیین میکند
overlays
نرم افزار سیستم که در حین اجرا بار کردن و اجرای بخشهای برنامه را در صورت نیاز مدیریت میکند
overlay
نرم افزار سیستم که در حین اجرا بار کردن و اجرای بخشهای برنامه را در صورت نیاز مدیریت میکند
overlaying
نرم افزار سیستم که در حین اجرا بار کردن و اجرای بخشهای برنامه را در صورت نیاز مدیریت میکند
processor
وارد کردن داده توسط اپراتور که توسط کامپیوتر اجرا میشود
concurrent
اجرای چنیدین برنامه همزمان با اجرا کردن هر بخش کوچک از برنامه به نوبت
client side
داده یا برنامهای روی کامپیوتر مشتری ونه روی سرور اجرا میشود مثلاگ یک برنامه java script روی جستجوگر و کاربر اجرا میشود و برنامه کربردی مشتری است یا داده ذخیره شده ریو دیسک سخت کابر است
support
کمک کردن یا کمک به اجرا
executed
اجرا
exercize
اجرا
feasance
اجرا
executes
اجرا
accomplishment
اجرا
completion
اجرا
fulfilment
اجرا
administrations
اجرا
administration
اجرا
runs
اجرا
run
اجرا
performance
اجرا
performances
اجرا
execute
اجرا
implementation
اجرا
ministration
اجرا
operation
به اجرا
effect
اجرا
execution
اجرا
applications
اجرا
application
اجرا
implementation
اجرا
effecting
اجرا
executing
اجرا
effected
اجرا
executive officen
گماشته اجرا
enforces
به اجرا دراوردن
execute phase
مرحله اجرا
administrations
اجرا الغاء
enforced
به اجرا دراوردن
execute cycle
چرخه اجرا
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com