English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (30 milliseconds)
English Persian
quitclaim چشم پوشیدن از واگذار کردن
Other Matches
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
releases واگذار کردن
allocation واگذار کردن
authorisations واگذار کردن
give واگذار کردن
allocations واگذار کردن
transfers واگذار کردن
authorization واگذار کردن
surrendered واگذار کردن
infeoff واگذار کردن
relegate واگذار کردن
abdicated واگذار کردن
surrender واگذار کردن
assignment واگذار کردن
assignments واگذار کردن
to make over واگذار کردن
surrenders واگذار کردن
release واگذار کردن
to turn over واگذار کردن
released واگذار کردن
remise واگذار کردن
to deliver over واگذار کردن
relegated واگذار کردن
relegates واگذار کردن
relegating واگذار کردن
concede واگذار کردن
assigns واگذار کردن
conceded واگذار کردن
abdicate واگذار کردن
transfer واگذار کردن
concedes واگذار کردن
conceding واگذار کردن
entrust واگذار کردن
assign واگذار کردن
entrusting واگذار کردن
assigned واگذار کردن
abdicates واگذار کردن
abdicating واگذار کردن
ceding واگذار کردن
cedes واگذار کردن
gives واگذار کردن
giving واگذار کردن
cede واگذار کردن
assigning واگذار کردن
transferring واگذار کردن
demise واگذار کردن
entrusts واگذار کردن
augmentation تکمیل کردن واگذار کردن وسایل یا نفرات اضافی یا تقویتی
award a contract قراردادی را واگذار کردن
bequeathed بکسی واگذار کردن
bequeathing بکسی واگذار کردن
bequeath بکسی واگذار کردن
retrocede دوباره واگذار کردن
jus disponendi حق واگذار کردن اموال
assignment of tasks واگذار کردن وفایف
bequeaths بکسی واگذار کردن
reallocation مجددا واگذار کردن
grants واگذار کردن تعهد کردن واگذاری به معنای اعم
granted واگذار کردن تعهد کردن واگذاری به معنای اعم
grant واگذار کردن تعهد کردن واگذاری به معنای اعم
enshroud کفن کردن پوشیدن
enshoud کفن کردن پوشیدن
enshrouded کفن کردن پوشیدن
enshrouds کفن کردن پوشیدن
enshrouding کفن کردن پوشیدن
to bargain a way درازای چیزی واگذار کردن
cession of territory واگذار کردن اراضی مملکت
to sell out بدیگری واگذار کردن ورفتن
deeds سند باقباله واگذار کردن
vest a property in someone ملکی را به کسی واگذار کردن
deed سند باقباله واگذار کردن
to wear mourning پوشیدن سیاه پوشیدن
spare مضایقه کردن چشم پوشیدن از
spared مضایقه کردن چشم پوشیدن از
redresses دوباره پوشیدن جبران کردن
redress دوباره پوشیدن جبران کردن
redressed دوباره پوشیدن جبران کردن
appropriation اختصاص دادن اعتبار واگذار کردن
submitting واگذار یا تفویض کردن ارائه دادن
submitted واگذار یا تفویض کردن ارائه دادن
submits واگذار یا تفویض کردن ارائه دادن
submit واگذار یا تفویض کردن ارائه دادن
revest جامه روحانی پوشیدن روکش کردن
transferring واگذار کردن نقل کردن انتقال
transfers واگذار کردن نقل کردن انتقال
transfer واگذار کردن نقل کردن انتقال
to give place to جای خودرابه شخص یا چیزدیگر واگذار کردن
disposal انهدام اسناد و مدارک یا وسایل مصرف واگذار کردن
pick up واگذار کردن مسئولیت مهاریک بازیگر ازاد به کسی
sports پوشیدن وبرخ دیگران کشیدن ورزش وتفریح کردن
sport پوشیدن وبرخ دیگران کشیدن ورزش وتفریح کردن
sported پوشیدن وبرخ دیگران کشیدن ورزش وتفریح کردن
entrusting واگذار کردن تفویض کردن
give over ترک کردن واگذار کردن
entrust واگذار کردن تفویض کردن
entrusts واگذار کردن تفویض کردن
duty assignment واگذار کردن وفیفه گماردن به خدمت تعیین محل خدمت شغل دادن
tasking سازمان بندی برای عملیات واگذار کردن ماموریت به یکانها واگذاری ماموریت تعیین ماموریت
renunciant واگذار کننده
alienor واگذار کننده
assignor واگذار کننده
grantor واگذار کننده
vested واگذار شده
transferred واگذار شده
ceder واگذار کننده
ceded واگذار شده
overlay پوشیدن
overlays پوشیدن
overlaying پوشیدن
overlaid پوشیدن
to put on پوشیدن
masks پوشیدن
hides پوشیدن
mask پوشیدن
indue پوشیدن
go into پوشیدن
wear پوشیدن
wears پوشیدن
hide پوشیدن
shoe کفش پوشیدن
forgo چشم پوشیدن از
wearing وابسته به پوشیدن
waive چشم پوشیدن از
to wear willow سیاه پوشیدن
waived چشم پوشیدن از
waives چشم پوشیدن از
shoeing کفش پوشیدن
shoes کفش پوشیدن
to pass over چشم پوشیدن از
to [get] dress [ed] جامه پوشیدن
dresses لباس پوشیدن
to dress up لباس پوشیدن
dress لباس پوشیدن
sock جوراب پوشیدن
tog لباس پوشیدن
pass over چشم پوشیدن
relinquish چشم پوشیدن
relinquishes چشم پوشیدن
have on <idiom> پوشیدن چیزی
shirts پیراهن پوشیدن
habit :جامه پوشیدن
bundle up زیادلباس پوشیدن
habits :جامه پوشیدن
sandals صندل پوشیدن
sandal صندل پوشیدن
befog بامه پوشیدن
put on <idiom> لباس پوشیدن
shirt پیراهن پوشیدن
relinquished چشم پوشیدن
assigner واگذار کننده انتقال دهنده
ceded portfolio اوراق بهادار واگذار شده
assignor واگذار کننده انتقال دهنده
to deny oneself از خود چشم پوشیدن
mab نامرتب لباس پوشیدن
dressed to the nines (teeth) <idiom> زیبا وبرازندهلباس پوشیدن
dressed to kill <idiom> بهترین لباس را پوشیدن
doll up <idiom> لباسهای تجملی پوشیدن
To be dressed in black. To go into mourning. سیاه پوشیدن ( عزاداری )
decked out <idiom> لباسهای تجملی پوشیدن
to throw something overboard چشم پوشیدن از چیزی
to rustle in silks جامه ابریشمی پوشیدن
disguising جامه مبدل پوشیدن
wrap up <idiom> لباس گرم پوشیدن
to wear motley چهل تیکه پوشیدن
quiteclaim چشم پوشیدن از واگذارکردن
to release one's right از حق خود چشم پوشیدن
to garb oneself in silk جامه ابریشمی پوشیدن
getup <idiom> لباس محلی پوشیدن
disguises جامه مبدل پوشیدن
disguise جامه مبدل پوشیدن
disguised جامه مبدل پوشیدن
To give up the idea. چشم پوشیدن ( منصرف شدن )
ignores نادیده پنداشتن چشم پوشیدن
to take up one's livery جامه نوکر بابی پوشیدن
ignored نادیده پنداشتن چشم پوشیدن
ignoring نادیده پنداشتن چشم پوشیدن
To overlook. To turn a blind eye. چشم پوشیدن (نادیده گرفتن )
swashbuckle لباس پرزرق وبرق پوشیدن
ignore نادیده پنداشتن چشم پوشیدن
vesture پوشاندن لباس رسمی پوشیدن
dress up <idiom> بهترین لباس خود را پوشیدن
to try something on چیزی را برای امتحان پوشیدن
don رئیس یا استاد یا عضو دانشکده پوشیدن
donned رئیس یا استاد یا عضو دانشکده پوشیدن
wear out <idiom> پوشیدن چیزی تا کاملا بیفایده شود
to a oneself خودرا اماده یامجهزکردن سلاح پوشیدن
to be dressed to kill طوری لباس پوشیدن برای دلبری
to be [look] somewhat [the] worse for wear [person, thing] مناسب نبودن برای پوشیدن [جامه ای]
to try on برای امتحان پوشیدن بطورازمایش اغازکردن
donning رئیس یا استاد یا عضو دانشکده پوشیدن
dons رئیس یا استاد یا عضو دانشکده پوشیدن
My shoes stretched after wearing them for a couple of days . پس از چند روز پوشیدن، کفشهایم گشاد شدند.
it will wear to your shape بپوشیدبهترمیشود درنتیجه پوشیدن قالب تن شما خواهد شد
delegatee کسیکه پرداخت بدهی شخص دیگر به او واگذار شده است
purdah برای پوشیدن زنان ازدیدارمردان بویژه در هند پارچه پردهای
dower درCL این مقدار معادل ثلث کل دارایی مرد اعم از اعیان وعرصه است که به طریق عمری به زوجه اش واگذار میشود
to pass by any thing از پهلوی چیزی رد شدن چیزی رادرنظرانداختن یاچشم پوشیدن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com