Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (9 milliseconds)
English
Persian
He is a new face in the company .
چهره تازه ای درشرکت است
Other Matches
new blood
<idiom>
جان تازه به چیزی دادن ،نیروی تازه یافتن
enactory
دربردارنده مقر رات) تازه برقرارکننده حقوق تازه
new coined
تازه بنیاد تازه سکه زده
physiognomies
چهره
faces
چهره
featuring
چهره
feature
چهره
puss
چهره
physiognomy
چهره
to keep one's countenance
چهره
features
چهره
visage
چهره
visages
چهره
featured
چهره
face
چهره
newlywed
تازه داماد تازه عروس
face
چهره طرف
complexions
رنگ چهره
facial expression
حالت چهره
facial angle
زاویه چهره
physiognomies
چهره بیرونی
complexion
رنگ چهره
physiognomy
چهره بیرونی
faces
چهره طرف
anaemic
زرد چهره
tears rained down his cheeks
اشک بر چهره اش روان شد
flushing
چهره گلگون کردن
flushes
چهره گلگون کردن
pokerface
چهره خشک وبیحالت
flush
چهره گلگون کردن
amimia
اختلال بیانگری چهره
effigy
چهره برجسته روی سکه
lineament
خطوط چهره صفات مشخصه
effigies
چهره برجسته روی سکه
lineaments
خطوط چهره صفات مشخصه
hobbledehoy
کره اسبی که تازه بالغ شده ادم تازه بالغ
A happy heart makes a blooming visage.
<proverb>
قلب شاد,چهره را بشاش مى سازد .
straight face
چهره رسمی و بی نشاط قیافه بی تفاوت
she has lost her roses
چهره گلگونش زعفرانی شده است
to face somebody
[something]
چهره خود را بطرف کسی
[چیزی]
گرداندن
figural rug
[pictorial]
فرش تصویری
[در این نوع بافت چهره انسان و یا مناظر قسمت اصلی فرش را تشکیل داده و معمولا در ابعاد کوچک بافته می شود.]
relief
نقش یا گل برجسته
[این امر در فرشبافی بیشتر در هنگام بافت چهره انسان، گاه نقوش حیوانات و یا استفاده از آیات، کلمات و شعر در متن و یا حاشیه فرش بکار می رود.]
dewiest
تازه
up-to-date
تازه
dewier
تازه
up to date
تازه
dewy
تازه
the new world
تازه
inchoative
تازه
renewed
تازه
green
تازه
greenest
تازه
recent
تازه
red hot
تازه
new fallen
تازه
new laid
تازه
new fashioned
تازه
newfangled
مد تازه
newfashioned
تازه
new
تازه
new-
تازه
freshest
تازه
newer
تازه
newest
تازه
fresh-
تازه
post glacial
تازه
fresh
تازه
younger
تازه
young
تازه
new-laid
تازه
mint a mint condition
تازه تازه
modern
تازه
brand new
تر و تازه
new born
تازه
scion
تازه
scions
تازه
refreshing
تازه کننده
reprint
چاپ تازه
newmade
تازه ساخت
reprinted
چاپ تازه
refreshingly
تازه کننده
refreshed
تازه کردن
reprinting
چاپ تازه
What is new? What is cooking ?
تازه چه خبر ؟
brand-new
بکلی نو یا تازه
renewal
تازه سازی
new laid
تازه گذاشته
regeneration
تولد تازه
late
تازه گذشته
beginner
تازه کار
renewals
تازه سازی
refreshes
تازه کردن
novice
تازه کار
beginners
تازه کار
novices
تازه کار
new-laid
تازه گذاشته
refresher
تازه کننده
new come
تازه رسیده
new come
تازه امده
new clown
تازه شکفته
new buit
تازه ساخت
new buit
تازه ساز
new built
تازه ساز
new built
تازه ساخت
new blown
تازه شگفته
new arrived
تازه رسیده
neoteric
نویسنده تازه
neoteric
جدید تازه
new comer
تازه وارد
new employees
کارمندان تازه
new fallen snow
برف تازه
recent development
بسط تازه
recension
چاپ تازه
regeneracy
تولد تازه
revised edition
چاپ تازه
ordinee
شماش تازه
scarc ely
جخت تازه
settlor
مهاجر تازه
noviciate
تازه کار
newish
نسبه تازه
new jerusalem
اورشلیم تازه
new fledged
تازه پر در اورده
neocortex
قشر تازه مخ
neo christianity
مسیحیت تازه
span new
خیلی تازه
ultramodern
بسیار تازه
verdured
تازه سرسبز
carechumen
تازه وارد
young ice
یخ تازه بسته
far out
تازه و غیرسنتی
bran new
بکلی نو یا تازه
birdegroom
تازه داماد
juvenescent
تازه جوان
rebirth
تولد تازه
reappraisals
ارزیابی تازه
reappraisal
ارزیابی تازه
grcen wine
شراب تازه
green concrete
بتن تازه
novitiate
تازه کار
nascency
تازه پیداشدگی
nascence
تازه پیداشدگی
span new
کاملا تازه
sup.latest or last
تازه گذشته
jackleg
تازه کار
tenderfoot
تازه کار
to bring in
تازه اوردن
to innovate in
تازه اوردن
green old wound
زخم تازه
green crop
علف تازه
reprints
چاپ تازه
juniors
زودتر تازه تر
recruit
کارمند تازه
recruited
تازه سرباز
convert
تازه کیش
recruited
کارمند تازه
recruiting
تازه سرباز
recruiting
کارمند تازه
recruits
تازه سرباز
recruits
کارمند تازه
recuperation
نیروی تازه
recuperation
رمق تازه
recruit
تازه سرباز
settlers
مهاجر تازه
settler
مهاجر تازه
immigrants
تازه وارد
immigrant
تازه وارد
greener
تازه کار
freshwater
تازه کار
sucking
تازه کار
rookies
تازه کار
rookie
تازه کار
breezy
خنک تازه
brides
تازه عروس
bride
تازه عروس
newcomers
تازه وارد
newcomer
تازه وارد
converts
تازه کیش
converting
تازه کیش
converted
تازه کیش
fresh-
تازه کردن
turn over a new leaf
<idiom>
شروعی تازه
refreshments
تازه سازی
fresh
تازه کردن
refresh
تازه کردن
freshest
تازه کردن
refreshment
تازه سازی
freshening
تازه کردن
freshened
تازه کردن
junior
زودتر تازه تر
freshens
تازه کردن
freshen
تازه کردن
furbished
صورت تازه دادن به
reanimate
حیات تازه بخشیدن
powdering
برف خشک تازه
furbish
صورت تازه دادن به
fresh
سرد تازه نفس
redivivus
تولد تازه یافته
tenderfoot
ادم تازه وارد
reformulation
فرمول بندی تازه
lands man
ملوان تازه کار
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com