English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 301 (50 milliseconds)
English Persian
to throw something overboard چیزی را ول کردن
Search result with all words
write سوخت شده محسوب کردن شرح چیزی را نوشتن
writes سوخت شده محسوب کردن شرح چیزی را نوشتن
outline مختصر یا خلاصه چیزی را تهیه کردن
outlined مختصر یا خلاصه چیزی را تهیه کردن
outlines مختصر یا خلاصه چیزی را تهیه کردن
outlining مختصر یا خلاصه چیزی را تهیه کردن
importation عمل وارد کردن چیزی به سیستم از خارج
replace چیزی را تعویض کردن
replaced چیزی را تعویض کردن
replaces چیزی را تعویض کردن
replacing چیزی را تعویض کردن
organisations روش مرتب کردن چیزی تا به خوبی کار کند
organization روش مرتب کردن چیزی تا به خوبی کار کند
organizations روش مرتب کردن چیزی تا به خوبی کار کند
mean مشخص کردن چیزی
meaner مشخص کردن چیزی
meanest مشخص کردن چیزی
correct پاک کردن خطا از چیزی
correcting پاک کردن خطا از چیزی
corrects پاک کردن خطا از چیزی
substitution جایگزین کردن چیزی با چیز دیگر
interchange جابجا کردن چیزی با چیز دیگر
interchanged جابجا کردن چیزی با چیز دیگر
interchanges جابجا کردن چیزی با چیز دیگر
interchanging جابجا کردن چیزی با چیز دیگر
accost در امتداد چیزی حرکت کردن
accosted در امتداد چیزی حرکت کردن
accosting در امتداد چیزی حرکت کردن
accosts در امتداد چیزی حرکت کردن
discard خارج کردن چیزی که مورد نیاز است
discarded خارج کردن چیزی که مورد نیاز است
discarding خارج کردن چیزی که مورد نیاز است
discards خارج کردن چیزی که مورد نیاز است
time دفعه وقت چیزی رامعین کردن
timed دفعه وقت چیزی رامعین کردن
times دفعه وقت چیزی رامعین کردن
preparation آماده کردن چیزی
preparations آماده کردن چیزی
miss از دست دادن احساس فقدان چیزی راکردن گم کردن
missed از دست دادن احساس فقدان چیزی راکردن گم کردن
misses از دست دادن احساس فقدان چیزی راکردن گم کردن
pilot اسباب تنظیم ومیزان کردن چیزی
piloted اسباب تنظیم ومیزان کردن چیزی
pilots اسباب تنظیم ومیزان کردن چیزی
reference توجه کردن یا کار کردن با چیزی
references توجه کردن یا کار کردن با چیزی
locate جای چیزی را معین کردن
locate جای چیزی را تعیین کردن در جای ویژهای قرار دادن تعیین محل کردن
located جای چیزی را معین کردن
located جای چیزی را تعیین کردن در جای ویژهای قرار دادن تعیین محل کردن
locates جای چیزی را معین کردن
locates جای چیزی را تعیین کردن در جای ویژهای قرار دادن تعیین محل کردن
locating جای چیزی را معین کردن
locating جای چیزی را تعیین کردن در جای ویژهای قرار دادن تعیین محل کردن
unwind کوک چیزی راباز کردن
unwinding کوک چیزی راباز کردن
unwinds کوک چیزی راباز کردن
long میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
long- میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longed میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longer میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longest میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longs میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
identified مشخص کردن شخصیت کسی یا ماهیت چیزی
identifies مشخص کردن شخصیت کسی یا ماهیت چیزی
identify مشخص کردن شخصیت کسی یا ماهیت چیزی
identifying مشخص کردن شخصیت کسی یا ماهیت چیزی
wetting مایعی که برای تر ساختن یاخمیر کردن چیزی بکار رود
flavoring چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavorings چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavouring چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavourings چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
correction صحیح کردن چیزی تغییری که چیزی را درست میکند
control اطمینان از بررسی و آزمایش کردن چیزی
controlling اطمینان از بررسی و آزمایش کردن چیزی
controls اطمینان از بررسی و آزمایش کردن چیزی
fill پر کردن چیزی
fills پر کردن چیزی
clean تمیز کردن چیزی
cleaned تمیز کردن چیزی
cleanest تمیز کردن چیزی
cleans تمیز کردن چیزی
skew میزان کردن چیزی به صورت نادرست
skewing میزان کردن چیزی به صورت نادرست
skews میزان کردن چیزی به صورت نادرست
refer توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
referred توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
refers توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
jam توقف کار کردن به علت اینکه چیزی مانع کارایی شده است
jammed توقف کار کردن به علت اینکه چیزی مانع کارایی شده است
jams توقف کار کردن به علت اینکه چیزی مانع کارایی شده است
extension طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
extensions طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
delay خیری ایجاد کردن در چیزی
delaying خیری ایجاد کردن در چیزی
delays خیری ایجاد کردن در چیزی
deduct کم کردن چیزی از کل
deducted کم کردن چیزی از کل
deducting کم کردن چیزی از کل
deducts کم کردن چیزی از کل
Other Matches
to watch something مراقب [چیزی] بودن [توجه کردن به چیزی] [چیزی را ملاحظه کردن]
to stop somebody or something کسی را یا چیزی را نگاه داشتن [متوقف کردن] [مانع کسی یا چیزی شدن] [جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
to portray somebody [something] نمایش دادن کسی یا چیزی [رل کسی یا چیزی را بازی کردن] [کسی یا چیزی را مجسم کردن]
to see something as something [ to construe something to be something] چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن [تعبیر کردن]
lay hands upon something جای چیزی را معلوم کردن چیزی را پیدا کردن
to regard something as something چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن [تعبیر کردن]
to depict somebody or something [as something] کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن [وصف کردن] [شرح دادن ] [نمایش دادن]
to appreciate something قدر چیزی را دانستن [سپاسگذار بودن] [قدردانی کردن برای چیزی]
modifying تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modify تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modifies تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
covets میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
coveting میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
covet میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
to scramble for something هجوم کردن با عجله برای چیزی [با دیگران کشمکش کردن برای گرفتن چیزی]
think nothing of something <idiom> فراموش کردن چیزی ،نگران چیزی بودن
sleep on it <idiom> به چیزی فکر کردن ،به چیزی رسیدگی کردن
rectifies درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
rectified درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
rectify درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
to give up [to waste] something ول کردن چیزی [کنترل یا هدایت چیزی]
see about (something) <idiom> دنبال چیزی گشتن ،چیزی را چک کردن
to mind somebody [something] اعتنا کردن به کسی [چیزی] [فکر کسی یا چیزی را کردن]
fixes می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
fix می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
to concern something مربوط بودن [شدن] به چیزی [ربط داشتن به چیزی] [بابت چیزی بودن]
lyophilization خشک کردن چیزی بوسیله منجمد کردن ان در لوله هی خالی از هوا
to prescribe something [legal provision] چیزی را تعیین کردن [تجویز کردن] [ماده قانونی] [حقوق]
prejudging تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudges تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudged تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudge تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
to tarnish something [image, status, reputation, ...] چیزی را بد نام کردن [آسیب زدن] [خسارت وارد کردن] [خوشنامی ، مقام ، شهرت ، ... ]
to pirate something چیزی را غیر قانونی چاپ کردن [دو نسخه ای کردن]
set loose <idiom> رها کردن چیزی که تو گفته بودی ،آزاد کردن
to pull off something [contract, job etc.] چیزی را تهیه کردن [تامین کردن] [شغلی یا قراردادی]
premeditate قبلا فکر چیزی را کردن مطالعه قبلی کردن
fraise نرده دار کردن دهانه چیزی را گشادتر کردن
valuate ارزش چیزی رامعین کردن ارزیابی کردن
to throw light upon روشن کردن کمک بتوضیح چیزی کردن
quantifies محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantified محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
to instigate something چیزی را برانگیختن [اغوا کردن ] [وادار کردن ]
quantifying محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantify محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
cession صرفنظر کردن از چیزی وواگذار کردن ان واگذاری
denouncing علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denounces علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denounced علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denounce علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
briefer خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
minds فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
brief خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
to beg for a thing چیزی راخواهش کردن یاگدایی کردن
beck باسرتصدیق کردن یاحالی کردن چیزی
minding فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
mind فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
briefest خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
briefed خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
to work out something چیزی را حل کردن
to cut back [on] something چیزی را کم کردن
to reason out something چیزی را حل کردن
defrosting یخ چیزی را اب کردن
defrost یخ چیزی را اب کردن
defrosts یخ چیزی را اب کردن
defrosted یخ چیزی را اب کردن
make do with something با چیزی تا کردن
make something do با چیزی تا کردن
to cut something چیزی را کم کردن
to cut down [on] something چیزی را کم کردن
to smell at something چیزی را بو کردن
relevance 1-روش ارتباط چیزی با دیگری .2-اهمیت چیزی دریک موقعیت یا فرآیند
enclosing احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
encloses احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
enclose احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
pushed فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
querying پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
query پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
via حرکت به سوی چیزی یا استفاده از چیزی برای رسیدن به مقصد
replaces برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
replaced برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
queries پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
queried پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
pushes فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
replacing برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
replace برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
push فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
hurtling با چیزی تصادف کردن
hurtled با چیزی تصادف کردن
to fuck something up زیرورو کردن چیزی
to make r. after something چیزی را جستجو کردن
to r. at something از چیزی ناله کردن
to strain after anything در پی چیزی تقلا کردن
hurtles با چیزی تصادف کردن
unmasks چیزی رااشکار کردن
unmasked چیزی رااشکار کردن
unmask چیزی رااشکار کردن
to make something clear چیزی را روشن کردن
to take exception to anything به چیزی اعتراض کردن
to point to something به چیزی متوجه کردن
hurtle با چیزی تصادف کردن
to tip something [British E] ته نشین کردن چیزی
to point to something به چیزی اشاره کردن
unmasking چیزی رااشکار کردن
To prepare something. To get somethings ready. چیزی را حاضر کردن
To spit at someone (something). بکسی (چیزی ) تف کردن
to work out something حل چیزی را پیدا کردن
to reason out something چیزی رامعین کردن
To give up (overlook)something. از چیزی صرفنظر کردن
To devour something . چیزی را یک لقمه کردن
to screw the pooch زیرورو کردن چیزی
try (something) out <idiom> امتحان کردن(چیزی)
speak out <idiom> دفاع کردن از چیزی
pass on <idiom> رد کردن چیزی که دیگر
To give the meaning of something . to interpret something . چیزی را معنی کردن
to give credence to something به چیزی باور کردن
to put [place] credence in something به چیزی باور کردن
demystifies سر چیزی را برطرف کردن
demystified سر چیزی را برطرف کردن
to sweeten something چیزی را شیرین کردن
demystify سر چیزی را برطرف کردن
demystifying سر چیزی را برطرف کردن
to give credence to something به چیزی اعتقاد کردن
to put [place] credence in something به چیزی اعتقاد کردن
to protest against something به چیزی اعتراض کردن
endowing چیزی راوقف کردن
endow چیزی راوقف کردن
presume چیزی را فرض کردن
to ensure something تامین کردن [چیزی]
to ensure something مراقبت کردن در [چیزی]
endows چیزی راوقف کردن
to refuse somebody something چیزی را از کسی رد کردن
to deny somebody something چیزی را از کسی رد کردن
to take apart something چیزی را از هم جدا کردن
steal بلند کردن چیزی
steals بلند کردن چیزی
lay hands upon something چیزی راتایید کردن
lay hands on something چیزی راتصرف کردن
make a provision شرط کردن چیزی
premise چیزی را فرض کردن
assume چیزی را فرض کردن
to take apart something چیزی را از هم باز کردن
fill up کاملاگ پر کردن چیزی
palletize چیزی را حمل کردن
lay down the condition شرط کردن چیزی
to live through something چیزی را تحمل کردن
to cock something up زیرورو کردن چیزی
to mess something up زیرورو کردن چیزی
to muck up something زیرورو کردن چیزی
to screw something up زیرورو کردن چیزی
to botch things up زیرورو کردن چیزی
to ensure something تضمین کردن [چیزی]
to throw something overboard چیزی را ترک کردن
to lay stress on something چیزی راتاکید کردن
to mull over something بازاندیشی کردن چیزی
to think over something بازاندیشی کردن چیزی
to fall across anything به چیزی تصادف کردن
to endeavor after anything در پی چیزی کوشش کردن
to bring something فراهم کردن چیزی
to get [hold of] something فراهم کردن چیزی
simplifying ساده تر کردن چیزی
to make amends for something جبران کردن چیزی
to atone for something جبران کردن چیزی
simplify ساده تر کردن چیزی
to obtain something فراهم کردن چیزی
simplifies ساده تر کردن چیزی
to obtain something کسب کردن چیزی
to lop something off قطع کردن چیزی
to chop something off قطع کردن چیزی
to avoid something دوری کردن از [چیزی]
evaluate چیزی رامعین کردن
evaluated چیزی رامعین کردن
evaluating چیزی رامعین کردن
evaluates چیزی رامعین کردن
to agree on something موافقت کردن با چیزی
hunger [for something] هوس [چیزی را] کردن
craving [for something] هوس [چیزی را] کردن
to touch something لمس کردن چیزی
to agree on something سازش کردن با چیزی
to demonstrate against something بر ضد چیزی تظاهرات کردن
to confine something to something چیزی را محصور کردن
to restrict something چیزی را محصور کردن
to limit something چیزی را محصور کردن
to make something چیزی را درست کردن
to book something چیزی را رزرو کردن
to esteem somebody or something [for something] قدر دانستن از [اعتبار دادن به] [ارجمند شمردن] کسی یا چیزی [بخاطر چیزی ]
quantize با تئوری و فرمول صفات وکیفیت چیزی را تعیین کردن نیرو را با فرمول اندازه گیری کردن
to pass by any thing از پهلوی چیزی رد شدن چیزی رادرنظرانداختن یاچشم پوشیدن
control مربوط به چیزی یا اطمینان یافتن از چیزی که بررسی میشود
controlling مربوط به چیزی یا اطمینان یافتن از چیزی که بررسی میشود
to hang over anything سوی چیزی پیشامدگی داشتن بالای چیزی سوارشدن
controls مربوط به چیزی یا اطمینان یافتن از چیزی که بررسی میشود
establishes 1-کثیف و اثبات چیزی . 2-بیان استفاده یا مقدار چیزی
establishing 1-کثیف و اثبات چیزی . 2-بیان استفاده یا مقدار چیزی
establish 1-کثیف و اثبات چیزی . 2-بیان استفاده یا مقدار چیزی
to theorize [about something] نگرشگری کردن [در باره چیزی]
to theorise [about something] [British E] نگرشگری کردن [در باره چیزی]
to pin somebody down on something کسی را به چیزی مقید کردن
react عمل کردن در پاسخ به چیزی
to meditate on/over something اندیشه کردن [در باره چیزی]
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com