Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English
Persian
casual labour
کارگر اتفاقی
Other Matches
gandey dancer
کارگر فصلی کارگر سیار
accidents
اتفاقی
accident
اتفاقی
casual
اتفاقی
casualness
اتفاقی
adventitious
<adj.>
اتفاقی
extrinsic
اتفاقی
casual
[not planned]
<adj.>
اتفاقی
coincidental
<adj.>
اتفاقی
chance
اتفاقی
stochastical
<adj.>
اتفاقی
chanced
اتفاقی
accidentalism
اتفاقی
adventitiouse
اتفاقی
flukey
اتفاقی
even tual
اتفاقی
chanceful
اتفاقی
casuale
اتفاقی
adventive
اتفاقی
stochastic
<adj.>
اتفاقی
chancing
اتفاقی
chances
اتفاقی
incidental
<adj.>
اتفاقی
randomly
اتفاقی
occasional
اتفاقی
eventual
اتفاقی
random
<adj.>
اتفاقی
haphazardly
اتفاقی
haphazard
<adj.>
اتفاقی
chancier
اتفاقی
chanciest
اتفاقی
chancy
اتفاقی
contingent
[accidental]
<adj.>
اتفاقی
contingency
اتفاقی
fluky
اتفاقی
pick up
<idiom>
اتفاقی
fortuitous
<adj.>
اتفاقی
episodic
اتفاقی
episodical
اتفاقی
contingencies
اتفاقی
accidental
<adj.>
اتفاقی
stochatic procedures
رویههای اتفاقی
contingent liability
بدهی اتفاقی
stretch a point
<idiom>
اتفاقی پذیرفتن
contingent profit
سود اتفاقی
circumstantial evidence
اماره اتفاقی
happenstance
وقایع اتفاقی
crop up
<idiom>
اتفاقی پدیدارشدن
accidental war
جنگ اتفاقی
come across
<idiom>
اتفاقی دیدن
adventitiously
بطور اتفاقی
accidental error
خطای اتفاقی
accidental reinforcement
تقویت اتفاقی
accidentalness
حالت اتفاقی
chromatic
تصادفی اتفاقی
windfall profits
سود اتفاقی
stochastic process
فرایند اتفاقی
at random
<adv.>
بطور اتفاقی
as it happens
<adv.>
بطور اتفاقی
accidently
<adv.>
بطور اتفاقی
accidentally
<adv.>
بطور اتفاقی
incidental errors
خطاهای اتفاقی
incidental expenses
مخارج اتفاقی
incidental learning
یادگیری اتفاقی
incidental memory
حافظه اتفاقی
incidental works
کارهای اتفاقی
incidentals time
زمان اتفاقی
randomly
اتفاقی الکی
by accident
<adv.>
بطور اتفاقی
fortuitousness
اتفاقی بودن
random
اتفاقی الکی
fortuitously
<adv.>
بطور اتفاقی
coincidentally
<adv.>
بطور اتفاقی
incidentally
<adv.>
بطور اتفاقی
by hazard
<adv.>
بطور اتفاقی
windfall loss
زیان اتفاقی
windfall gains
منافع اتفاقی
by happenstance
<adv.>
بطور اتفاقی
fortuitcus distortion
اعوجاج اتفاقی
fortuitcus fault
نقص اتفاقی
by chance
<adv.>
بطور اتفاقی
by a coincidence
<adv.>
بطور اتفاقی
accidental sepcies
گونه های اتفاقی
chars
کار روزمزد و اتفاقی
accidental fall
ضربه فنی اتفاقی
charring
کار روزمزد و اتفاقی
char
کار روزمزد و اتفاقی
jitter
حرکت نامنظم اتفاقی
by accident or d.
بطور اتفاقی یا عمدی
chare
کار روزمزد و اتفاقی
hazardous
معاملات قماری اتفاقی
sideshow
موضوع فرعی انحراف اتفاقی
accident damage to property
خسارت اتفاقی وارده بردارایی
randomize
بصورت اتفاقی یا تصادفی در اوردن
to happen to somebody
برای کسی اتفاقی
[بد]
افتادن
sideshows
موضوع فرعی انحراف اتفاقی
come hell or high water
<idiom>
هیچ فرقی نمیکنه چه اتفاقی بیافته
It was a mere accident that we met.
ملاقات ما کاملا تصادفی ( اتفاقی ) بود
His coming here was quite accidental.
آمدن اوبه اینجا کاملا" اتفاقی بود
randomly
بی منظوری پیشامد اتفاقی همینطوری الله بختکی
random
بی منظوری پیشامد اتفاقی همینطوری الله بختکی
drop a hint
<idiom>
فاش کردن اتفاقی یک چیز خیلی جزئی
fortuitism
اعتقادباینکه انچه درطبیعت پیداشده اتفاقی بوده
reportable incident
اتفاقی که قانونا باید گذارش داده شود
wait up for
<idiom>
به رختخواب نرفتن تا اینکه کسی برسد یا اتفاقی بیافتد
I'm dying to know what happened.
خیلی هیجان زده هستم که بشنوم چه اتفاقی افتاده.
chance medley
ادم کشی اتفاقی که باسوء قصدنبوده وغیرعمدی هم نبوده است
fortuist
کسیکه معتقداست که انچه درطبیعت پیداشده اتفاقی بوده است
Can count on the fingers of one hand
<idiom>
رخ دادن اتفاقی به تعداد انگشتان دست
[اتفاق نادر و به دفعات محدود]
master workman
سر کارگر
workingman
کارگر
workpeople
کارگر
employe
کارگر
joss
سر کارگر
shopman
کارگر
workwoman
زن کارگر
cooly
کارگر
telling
کارگر
workwoman
کارگر زن
laborer
کارگر
craftsman assistant
کارگر
labourer
کارگر
labored
کارگر
laborers
کارگر
operatives
کارگر
labors
کارگر
worker
کارگر
active
کارگر
labourers
کارگر
labour
کارگر
effective
کارگر
workman
کارگر
operative
کارگر
employee
کارگر
workmen
کارگر
slave ant
مورچه کارگر
road maker
کارگر راه
reacher
کارگر نخ تاب
migrant worker
کارگر مهاجر
piler
کارگر شمعکوب
outworker
کارگر ازاد
munitioneer
کارگر زرادخانه
mealmen
کارگر اسیاب
shovelbill
کارگر بیل زن
shoveler
کارگر بیل زن
skilled worker
کارگر ماهر
skilled labour
کارگر ماهر
shovelman
کارگر بیل زن
unskilled labor
کارگر غیرماهر
stable-boy
کارگر اصطبل
steelworker
کارگر پولادسازی
steelworkers
کارگر پولادسازی
stable-boys
کارگر اصطبل
charge hand
کارگر معمولی
labour day
روز کارگر
coalminer
کارگر معدن
farm hands
کارگر مزرعه
farm hand
کارگر مزرعه
unskilled worker
کارگر ساده
workfolk
جماعت کارگر
unskilled worker
کارگر غیرمتخصص
work force
تعداد کارگر
workfolks
جماعت کارگر
working man
کارگر افزارمند
workingman
ازطبقه کارگر
workpeople
طبقه کارگر
dairymaid
کارگر لبنیاتی
dairymaids
کارگر لبنیاتی
navvy
کارگر ساده
leaven
عامل کارگر
proletariat
طبقه کارگر
exploitation of labor
استثمار کارگر
proletariat
کارگر ورنجبر
journeymen
کارگر متخصص
farmhand
کارگر مزرعه
furnace man
کارگر کوره
journeymen
کارگر ماهر
journeymen
کارگر مزدور
journeyman
کارگر متخصص
journeyman
کارگر ماهر
journeyman
کارگر مزدور
labour
حزب کارگر
labour
کارگر عمله
seasonal worker
کارگر فصلی
daysman
کارگر روزمزد
navvies
کارگر ساده
refiner
کارگر پالایشگاه
refiners
کارگر پالایشگاه
accommodator
کارگر کمکی
longshoremen
کارگر اسکله
longshoreman
کارگر اسکله
brain worker
کارگر مغزی
common labour
کارگر عمومی
leavens
عامل کارگر
swotting
کارگر زحمتکش
swotted
کارگر زحمتکش
date labourer
کارگر روزمزد
swot
کارگر زحمتکش
leavening
عامل کارگر
day laborer
روز کارگر
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com