English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (43 milliseconds)
English Persian
to pull any one by the sleeve کسیرا متوجه سخن خود کردن
to pull any one's sleeve کسیرا متوجه سخن خود کردن
Other Matches
to perplex a person کسیرا گیج یا حیران کردن کسیرا سرگشته یا مبهوت کردن
to send someone packing کسیرا روانه کردن
maiming کسیرا معیوب کردن
to show one out کسیرا از در بیرون کردن
to pretend to a person's کسیرا خواستگاری کردن
to give one a smack کسیرا ماچ کردن
to inflate any one with pride کسیرا باد کردن
to provoke a person to anger کسیرا خشمگین کردن
to provoke a person's anger کسیرا خشمگین کردن
to round on any one چغلی کسیرا کردن
to look one up and down کسیرا برانداز کردن
to stand surety for any one ضمانت کسیرا کردن
maim کسیرا معیوب کردن
maimed کسیرا معیوب کردن
to put one in the wrong کسیرا ثابت کردن
to read one a lecture کسیرا سرزنش کردن
maims کسیرا معیوب کردن
lend متوجه کردن
lends متوجه کردن
to waken متوجه کردن
to seed a person to c. کسیرا از جامعه بیرون کردن
to goad any one into fury کسیرا برانگیزاندن یاخشمگین کردن
to look one up and down بالاوپایین کسیرا نگاه کردن
to interrupt any one's speech صحبت کسیرا قطع کردن
to run any one hard کسیرا سخت دنبال کردن
to give one a squeeze دست کسیرا فشردن یا له کردن
to indemnify any one's expense هزینه کسیرا جبران کردن
to a the attention of someone خاطریاتوجه کسیرا جلب کردن
togive the leg sof کسیرا در کاردشواری یاری کردن
to show one to the door کسیرا تا دم در بردن یارهنمایی کردن
to prick the bubble مشت کسیرا باز کردن
to leave someone in the lurch کسیرا در گرفتاری گذاشتن کسیرا کاشتن یا جا گذاشتن
point به سمت متوجه کردن
to point to something به چیزی متوجه کردن
hamstrings زانوی کسیرا بریدن فلج کردن
hamstring زانوی کسیرا بریدن فلج کردن
to put any one through a book کسیرا وادار بخواندن کتابی کردن
hamstrung زانوی کسیرا بریدن فلج کردن
hamstringing زانوی کسیرا بریدن فلج کردن
to proclam someone a traitor کسیرا بعموم خائن معرفی کردن
point اشاره کردن دلالت کردن متوجه کردن نکته
to excuse any ones presence کسیرا ازحضورمعاف کردن ازحضورکسی صرف نظرکردن
to be rude to any one به کسی بی احترامی کردن کسیرا ناسزا گفتن
to set a person on his feet معاش کسیراتامین کردن موقعیت کسیرا استوارکردن
to bow in or out با تکان سر کسیرا بدرون یابیرون راهنمایی کردن
divert متوجه کردن معطوف داشتن
diverted متوجه کردن معطوف داشتن
animadvert اعتراض کردن متوجه شدن
diverts متوجه کردن معطوف داشتن
To bring something to someones notice . Make someone sit up and take notice . کسی را متوجه چیزی کردن
to give one a lift کسیرا پیش خود سوار کردن وقسمتی از راه بردن
to ran a person hard کسیرا ازپشت سردنبال کردن درست پشت سرکسی دویدن
hansardize متوجه مذاکرات جلسه پیش خودش کردن
to p off an awkward situation حواس خود را از کیفیت بدی منحرف و به چیز دیگری متوجه کردن
to give one a kick کسیرا
to grease any one's palm دم کسیرا دیدن
to face any one down کسیرا ازروبردن
to read one a lesson کسیرا اندرزدادن
to know a person کسیرا شناختن
to do one right حق کسیرا دادن
to pinion the arms of a person کت کسیرا بستن
to be on one's track رد کسیرا گرفتن
to threat any one with death کسیرا بمرگ
toincrease any one's salary مواجب کسیرا افزودن
to exelude any one from the p کسیرا ازرای بازداشتن
to take a person's measure با اخلاق کسیرا ازمودن
to take the p of a person طرف کسیرا گرفتن
to twitch one by the sleeve استین کسیرا کشیدن
to take a person's measure اندازه کسیرا گرفتن
to plaster any one with praise کسیرا زیاد ستودن
to rush any one into danger کسیرا بخطر کشانیدن
to give one the lie کسیرا بدروغ کویی
to pander any one's lust دل کسیرا بدست اوردن
to lead a person a d. کسیرا بزحمت انداختن
to sorrow for any one غصه کسیرا خوردن
to put any one down for a fool کسیرا نادان شمردن
to propose a person سلامتی کسیرا گفتن
to keep any one waiting کسیرا چشم براه
to interrupt any one's speech سخن کسیرا گسیختن
to pull any one's ear کوش کسیرا کشیدن
to pull any one's sleeve استین کسیرا کشیدن
to pull any one by the sleeve استین کسیرا کشیدن
to sel a person a pup کلاه کسیرا برداشتن
attentive متوجه
advertent متوجه
heedful متوجه
tenty متوجه
on ones guard متوجه
regardful متوجه
overhanging متوجه
to buy out anyone سهم یا کسب کسیرا خریدن
to put anyone to t. کسیرا دردسر یازحمت دادن
to ring up کسیرا پشت تلفن خواستن
to stare any one into silence کسیرا با نگاه خیره از روبردن
to gain any ones ear کسیرا اماده شنیدن حرفی
there is nothing like leather هر کسیرا عقل خودبکمال نماید
see through متوجه شدن
see-through متوجه شدن
finical متوجه جزئیات
point متوجه ساختن
lend متوجه شدن
lends متوجه شدن
heliotropic متوجه پرتوافتاب
direct متوجه ساختن
theocentric متوجه بخدا
directed متوجه ساختن
directs متوجه ساختن
Be carful . متوجه باش
presentient قبلا متوجه
wistful متوجه ارزومند
particular redemption متوجه فقره
tendentious متمایل متوجه
to pull any one's leg کسیرا دست انداختن یا گول زدن
to give one a shove off کسیرا سیخ زدن یا راه انداختن
invidiously چنانکه رشک یاحسادت کسیرا برانگیزد
to smile a person into a mood کسیرا با لبخند بحالت ویژهای در ژوردن
to pour oil on troubled water خشم کسیرا با سخنان نرم فرونشاندن
I am sorry, I don't understand. متاسفم، من متوجه نمیشوم.
I see now . I got it now . I understand now. حالافهمیدم ( متوجه شدم )
I am beginning to realize ( understand ) . کم کم دارم متوجه می شوم
to not be [any] the wiser <idiom> باز هم متوجه نشدن
otherworldly متوجه دنیای دیگر
self centered متوجه نفس خود
earthbound متوجه بسوی زمین
acroscopic متوجه به بالا صعودی
It dawned on me. بعدش من متوجه شدم.
reentrant متوجه بسمت داخل
He is attentive to his work . متوجه کارش است
Oh, I see! آه، الان متوجه شدم!
It has come to my notice that… اخیرا"متوجه شده ام که ...
see the light <idiom> متوجه اشتباه شدن
he aimed it at me سخنش متوجه من بود
Now I understand! حالا متوجه شدم!
Be carful of your health . متوجه ( مواظب ) سلامتت باش
great dangers impend over us خطرهای بزرگی متوجه ما هستند
She is not mindful of her social position ( status ) . متوجه موقعیت اجتماعی اش نیست
I am concentrating on my studies . افکارم متوجه مطالعاتم است
falloff متوجه بودن منحرف شدن
great dangers overhang us خطرهای بزرگی متوجه ما است
to i.a person for his actions کسیرا ازمسئولیت قانونی دربرابر کرده هایش رهاکردن
Upon reflection , I realized that … دوباره که فکر کردم متوجه شدم که ...
It was only when she rang up [called] that I realized it. تازه وقتی که او [زن] زنگ زد من متوجه شدم.
At last the penny dropped! <idiom> آخرش متوجه شد که موضوع چه است! [اصطلاح]
It finally sunk in ! <idiom> آخرش متوجه شد که موضوع چه است! [اصطلاح]
to strike at any one ضربت خود را متوجه کسی ساختن
to set one's affection فکر یا میل خود را متوجه ساختن
to disturb any one's privacy کسیرا تنها یا اسوده نگذاشتن مخل اسایش کسی شدن
to show one round کسیرا دور گرداندن وجاهای تماشایی راباو نشان دادن
boomerangs عملی که عکس العمل ان بخودفاعل متوجه باش د
boomerang عملی که عکس العمل ان بخودفاعل متوجه باش د
boomeranged عملی که عکس العمل ان بخودفاعل متوجه باش د
boomeranging عملی که عکس العمل ان بخودفاعل متوجه باش د
asleep at the switch <idiom> متوجه فرصت نبودن ،روی بخت خوابیدن
intensive bombardment بمبارانی که بیک نقطه متمرکزیل متوجه باشد
to hold any one to ransom کسیرا در توقیف نگاه داشتن تااینکه با دادن فدیه اورا ازادکنند
introvert شخصی که متوجه بباطن خود است خویشتن گرای
introverts شخصی که متوجه بباطن خود است خویشتن گرای
blind side سمتی که بازیگر متوجه ان نیست سمت خط تجمع نزدیک به خط مماس
extroverts شخصی که تمام عقایدو افکارش متوجه بیرون ازخودش است
How do I notice when the meat is off? چگونه می توانم متوجه شوم که گوشت فاسد شده است؟
extrovert شخصی که تمام عقایدو افکارش متوجه بیرون ازخودش است
feel out <idiom> صحبت یا انجام باشخص به صورتیکه متوجه بشوی که چه فکری میکند
microwave hop یک کانال رادیویی ریزموج میان انتن بشقابی که متوجه یکدیگر هستند
sailed سطح تختی که متوجه خورشید یا اجسام سماوی دیگر میباشد و به فضاپیمامتصل میشود
sailings سطح تختی که متوجه خورشید یا اجسام سماوی دیگر میباشد و به فضاپیمامتصل میشود
sail سطح تختی که متوجه خورشید یا اجسام سماوی دیگر میباشد و به فضاپیمامتصل میشود
to put any one up to something کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
common nuisance منظور عملی است که باعث اضرار جامعه به طور کلی شود و تاثیر ان متوجه فرد خاص نباشد
onshore روی ساحل متوجه بطرف ساحل
The football players are warming up before the game ( match) . هنوز درگرما گرم موضوع است ( کاملا" متوجه نیست ؟ هنوز گرم است )
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com