English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (41 milliseconds)
English Persian
overpersuade کسی را بر خلاف میلش به کردن کاری وادار کردن
Other Matches
enforce مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforced مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforces مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforcing مجبور کردن وادار کردن به کاری
trick someone into doing somethings با حیله کسی را وادار به کاری کردن
to force ones hand کسیرابرخلاف میلش واداربکردن کاری یا اتخاذرویهای نمودن
misprision خلاف کاری
misconduct خلاف کاری
to instigate something چیزی را برانگیختن [اغوا کردن ] [وادار کردن ]
constrains بزور وفشار وادار کردن تحمیل کردن
constraining بزور وفشار وادار کردن تحمیل کردن
constrain بزور وفشار وادار کردن تحمیل کردن
incited باصرار وادار کردن تحریک کردن
enforcement مجبور کردن وادار کردن به اکراه
incite باصرار وادار کردن تحریک کردن
inciting باصرار وادار کردن تحریک کردن
incites باصرار وادار کردن تحریک کردن
moves وادار کردن تحریک کردن
move وادار کردن تحریک کردن
moved وادار کردن تحریک کردن
force وادار کردن
impelled وادار کردن
enforcing وادار کردن
compelling وادار کردن
compels وادار کردن
persuading وادار کردن
persuades وادار کردن
endue وادار کردن
induces وادار کردن
persuade وادار کردن
induced وادار کردن
compel وادار کردن
induce وادار کردن
impels وادار کردن
impelling وادار کردن
impel وادار کردن
inducing وادار کردن
commit a minor offence خلاف کردن
enforce وادار کردن
enforced وادار کردن
forcing وادار کردن
forces وادار کردن
compelled وادار کردن
enforces وادار کردن
hustle بزور وادار کردن
pacified به صلح وادار کردن
to offend against any one به کسی خلاف کردن
hustles بزور وادار کردن
pacification به صلح وادار کردن
intimidates با تهدید وادار کردن
coerced بزور وادار کردن
hustled بزور وادار کردن
coerce بزور وادار کردن
to make repeat وادار به تکرار کردن
enforce وادار کردن مجبورکردن
to persuade in to an act وادار بکاری کردن
coerces بزور وادار کردن
hustling بزور وادار کردن
enforced وادار کردن مجبورکردن
enforces وادار کردن مجبورکردن
penance وادار به توبه کردن
intimidate با تهدید وادار کردن
entrap into با اغفال وادار کردن به .....
pacifying به صلح وادار کردن
pacify به صلح وادار کردن
to rise up against someone [something] شورش کردن بر خلاف
pacifies به صلح وادار کردن
enforcing وادار کردن مجبورکردن
bring on وادار به عمل کردن
coercing بزور وادار کردن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
obliges وادار کردن مرهون ساختن
to lead on وادار به اقدامات بیشتری کردن
obliged وادار کردن مرهون ساختن
have مجبور بودن وادار کردن
To swim against the current. بر خلاف جریان آب شنا کردن
to persuade somebody of something کسی را وادار به چیزی کردن
oblige وادار کردن مرهون ساختن
having مجبور بودن وادار کردن
crosser خلاف میل کسی رفتار کردن
imprest وادار بخدمت لشکری یادریایی کردن
crosses خلاف میل کسی رفتار کردن
to put any one through a book کسیرا وادار بخواندن کتابی کردن
change of engagement وادار کردن حریف به تغییرمسیر شمشیر
cross خلاف میل کسی رفتار کردن
crossest خلاف میل کسی رفتار کردن
to strive against the stream <idiom> بر خلاف جریان آب شنا کردن [اصطلاح مجازی]
to buck the trend <idiom> بر خلاف جریان آب شنا کردن [اصطلاح مجازی]
to swim against the tide <idiom> بر خلاف جریان آب شنا کردن [اصطلاح مجازی]
collect وادار کردن اسب به بلند شدن روی پاها
collects وادار کردن اسب به بلند شدن روی پاها
change of leg وادار کردن اسب به تغییر پادر چهارنعل کوتاه
collecting وادار کردن اسب به بلند شدن روی پاها
suborn به وسیله تطمیع به کار بد یاگواهی دروغ وادار کردن
leads هدایت نمودن سوق دادن وادار کردن ریاست داشتن بر
extends وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
extending وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
lead هدایت نمودن سوق دادن وادار کردن ریاست داشتن بر
extend وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
reforesting مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforests مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforest مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforested مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
hobbled وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobbles وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hopple وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobbling وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobble وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
primming بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
tempering (metallurgy) بازپخت [سخت گردانی] [دوباره گرم کردن پس ازسرد کردن] [فلز کاری]
bumbled اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
bumble اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
To do something slapdash. کاری را سرهم بندی کردن ( سمبل کردن )
bumbles اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
whitewash سفید کاری کردن ماست مالی کردن
gardened درخت کاری کردن باغبانی کردن
mess :شلوغ کاری کردن الوده کردن
engraved کنده کاری کردن در حکاکی کردن
gardens درخت کاری کردن باغبانی کردن
engraves کنده کاری کردن در حکاکی کردن
primes تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
engrave کنده کاری کردن در حکاکی کردن
garden درخت کاری کردن باغبانی کردن
prime تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
primed تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
messes :شلوغ کاری کردن الوده کردن
cover one's tracks <idiom> پنهان کردن یا نگفتن اینکه شخصی کجا بوده (پنهان کاری کردن)
vortex ring state حالت کاری رتور اصلی رتورکرافت که در ان جهت جریان رتور در خلاف جریان نسبی قائم خارج دیسک رتور وتراست رتور میباشد
reconditions نو کاری کردن
habitual way of doing anything کردن کاری
recondition نو کاری کردن
reconditioned نو کاری کردن
stucco گچ کاری کردن
keen set for doing anything مشتاق کردن کاری
plasters گچ کاری کردن اندود
carve کنده کاری کردن
splays منبت کاری کردن
stunts شیرین کاری کردن
stunting شیرین کاری کردن
flourishes زینت کاری کردن
stunt شیرین کاری کردن
refashion دست کاری کردن
mind to do a thing متمایل کردن به کاری
to touch up دست کاری کردن
hammered چکش کاری کردن
to intervene in an affair در کاری مداخله کردن
splaying منبت کاری کردن
stick with <idiom> دنبال کردن کاری
flourished زینت کاری کردن
hammer چکش کاری کردن
the proper time to do a thing برای کردن کاری
keen set for doing anything ارزومند کردن کاری
carves کنده کاری کردن
purfle منبت کاری کردن
spackle بتونه کاری کردن
carved کنده کاری کردن
enamel مینا کاری کردن
plaster گچ کاری کردن اندود
carvings کنده کاری کردن
splayed منبت کاری کردن
splay منبت کاری کردن
contract مقاطعه کاری کردن
inlaying خاتم کاری کردن
to brush over دست کاری کردن
calker بتونه کاری کردن
rodeo سوار کاری کردن
rodeos سوار کاری کردن
manipulation دست کاری کردن
lubrication روغن کاری کردن
inlay خاتم کاری کردن
To do something on purpose ( deliberately ). از قصد کاری را کردن
blackjack مجبوربانجام کاری کردن
inlays خاتم کاری کردن
To make assurance doubly sure . To leave nothing to chance. To take every precaution . محکم کاری کردن
granulate چکش کاری کردن
To perform a feat. شیرین کاری کردن
shyster دغل کاری کردن
go near to do something تقریبا کاری را کردن
hammers چکش کاری کردن
flourish زینت کاری کردن
to start out to do something قصد کاری را کردن
adventurism اقدام به کاری کردن
systematization اسلوبی کردن همست کاری
jobs ایوب مقاطعه کاری کردن
to keep regular hours هر کاری را درساعت معین کردن
job ایوب مقاطعه کاری کردن
to persuade somebody of something کسی را متقاعد به کاری کردن
to omit doing a thing از کاری فروگذار یا غفلت کردن
serviced ماشینی راتعمیروروغن کاری کردن
service ماشینی راتعمیروروغن کاری کردن
prone to do something آماده برای کردن کاری
on your own خودم تنهایی [کاری را کردن]
To do something in a pique . از روی لج ولجبازی کاری را کردن
to egg [on] تحریک [به کاری ناعاقلانه] کردن
to incite somebody to something کسی را به کاری تحریک کردن
boss برجسته کاری ریاست کردن بر
to stop [doing something] توقف کردن [از انجام کاری]
bossing برجسته کاری ریاست کردن بر
lift a finger (hand) <idiom> کاری بکن ،کمک کردن
to have a finger in every pie درهمه کاری دخالت کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com