English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 304 (36 milliseconds)
English Persian
to chide somebody کسی را سرزنش کردن
to take somebody to task کسی را سرزنش کردن
to tell somebody off کسی را سرزنش کردن
to tick somebody off [British E] کسی را سرزنش کردن
Search result with all words
haze سرزنش کردن
rebuke سرزنش کردن
rebuke توبیخ کردن سرزنش
rebuked سرزنش کردن
rebuked توبیخ کردن سرزنش
rebukes سرزنش کردن
rebukes توبیخ کردن سرزنش
rebuking سرزنش کردن
rebuking توبیخ کردن سرزنش
reprimand سرزنش کردن
reprimanded سرزنش کردن
reprimanding سرزنش کردن
reprimands سرزنش کردن
snub جلوگیری سرزنش کردن
snubbed جلوگیری سرزنش کردن
snubbing جلوگیری سرزنش کردن
snubs جلوگیری سرزنش کردن
check سرزنش کردن رسیدگی کردن
checked سرزنش کردن رسیدگی کردن
checks سرزنش کردن رسیدگی کردن
renounce سرزنش یا متهم کردن
renounced سرزنش یا متهم کردن
renounces سرزنش یا متهم کردن
renouncing سرزنش یا متهم کردن
twit سرزنش کردن
twits سرزنش کردن
blame سرزنش کردن ملامت کردن
blamed سرزنش کردن ملامت کردن
blames سرزنش کردن ملامت کردن
blaming سرزنش کردن ملامت کردن
expostulate سرزنش دوستانه کردن
expostulated سرزنش دوستانه کردن
expostulates سرزنش دوستانه کردن
expostulating سرزنش دوستانه کردن
reprove سرزنش کردن
reproved سرزنش کردن
reproves سرزنش کردن
reproving سرزنش کردن
upbraid سرزنش کردن
upbraided سرزنش کردن
upbraids سرزنش کردن
censure سرزنش کردن
censured سرزنش کردن
censures سرزنش کردن
censuring سرزنش کردن
trounce سرزنش کردن
trounced سرزنش کردن
trounces سرزنش کردن
trouncing سرزنش کردن
wig سرزنش کردن
wigs سرزنش کردن
scold زن غرولندو سرزنش کردن
scolded زن غرولندو سرزنش کردن
scolds زن غرولندو سرزنش کردن
chide سرزنش کردن
chided سرزنش کردن
chides سرزنش کردن
chiding سرزنش کردن
berate سرزنش کردن
berated سرزنش کردن
berates سرزنش کردن
berating سرزنش کردن
taunt دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
taunted دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
taunting دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
taunts دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
rant سرزنش کردن یاوه سرایی
ranted سرزنش کردن یاوه سرایی
ranting سرزنش کردن یاوه سرایی
rants سرزنش کردن یاوه سرایی
call down سرزنش کردن
call over the coals سرزنش کردن
chid سرزنش کردن
chidden صداکردن سرزنش کردن
dispraise سرزنش کردن
lash vt سرزنش کردن
ranten سرزنش کردن یاوه سرایی
repoach سرزنش کردن
reprehend سرزنش کردن
sail into به باد سرزنش گرفتن سرزنش کردن
sneap سرزنش کردن
threap سرزنش کردن
to dress down سرزنش کردن
to drop on سرزنش یاتنبیه کردن
to e. with person on a thing کسی را دوستانه برای چیزی سرزنش کردن
to hall over the couls سرزنش یا توبیخ کردن
to read one a lecture کسیرا سرزنش کردن
tongue lash سرزنش کردن
vituperate سرزنش کردن
viyuperate توهین کردن سرزنش کردن
wite توهین سرزنش کردن
natter سرزنش کردن
nattered سرزنش کردن
nattering سرزنش کردن
natters سرزنش کردن
chew out (someone) <idiom> به شدت سرزنش کردن (شخصی)
earful <idiom> پرخاش کردن ،سرزنش کردن
give it to <idiom> سرزنش کردن
ram (something) down one's throat <idiom> سرزنش کردن
(on the) safe side <idiom> سخت سرزنش کردن
Other Matches
bite someone's head off <idiom> سرزنش کردن
skin alive <idiom> سرزنش کردن،کتک زدن
to have your share of something [negative] چیزی [بدی] را اجبارا تحمل کردن [باران یا سرزنش]
dressing-down سرزنش
reproofs سرزنش
exprobration سرزنش
reproof سرزنش
blaming سرزنش
stinger سرزنش
rating سرزنش
ratings سرزنش
repoach سرزنش
rocket [British E] سرزنش
reprehension سرزنش
rail سرزنش
reproaching سرزنش
blames سرزنش
censure سرزنش
censuring سرزنش
demerits سرزنش
censures سرزنش
demerit سرزنش
reproach سرزنش
censured سرزنش
expostulation سرزنش
twits سرزنش
sneap سرزنش
railings سرزنش
scolding سرزنش
blamed سرزنش
reproaches سرزنش
blame سرزنش
railing سرزنش
nagging سرزنش
reproached سرزنش
twit سرزنش
condemnation سرزنش
increpation سرزنش
upbraiding سرزنش
remonstrance سرزنش
chastiesement سرزنش
condemnations سرزنش
reprovingly سرزنش کنان
reprovable شایان سرزنش
repoachful سرزنش امیز
admonitions سرزنش دوستانه
taunter سرزنش کننده
to get a rocket [British E] <idiom> سرزنش شدن
to get ticked off [British E] <idiom> سرزنش شدن
twitters سرزنش کننده
irreprehensible سرزنش نکردنی
blameworthiness شایستگی سرزنش
twitter سرزنش کننده
twittered سرزنش کننده
blameful سزاوار سرزنش
twittering سرزنش کننده
admonition سرزنش دوستانه
rater سرزنش کننده
railer سرزنش کننده
twittingly سرزنش کنان
reproachless سرزنش نکردنی
blamable سزاوار سرزنش
objurgatory سرزنش امیز
vituperatively سرزنش کنان
sarcasm ریشخند سرزنش
raps سرزنش سخت
talking-to سرزنش رسمی
talking to سرزنش رسمی
irreproachable سرزنش نکردنی
vituperatory سرزنش امیز
obloquy سرزنش افترا
objurgation سرزنش سخت
vituperator سرزنش کننده
vituperation بدگویی سرزنش
blamable قابل سرزنش
reprehensible سرزنش کردنی
raillery سرزنش انتقاد
scolder سرزنش کننده
rap سرزنش سخت
reprehensible سزاوار سرزنش
reprimand سرزنش وتوبیخ رسمی
blameworthy گناهکار سزاوار سرزنش
bob سرزنش یا طعنه شوخی
bobs سرزنش یا طعنه شوخی
reproachfully بطور سرزنش امیز
bobbing سرزنش یا طعنه شوخی
countercheck سرزنش وتوبیخ متقابل
snubbed کلفت وکوتاه سرزنش
snub کلفت وکوتاه سرزنش
reprimanded سرزنش وتوبیخ رسمی
pricks of conscience سرزنش ها یا نیشهای وجدان
irreproachableness غیرقابل سرزنش بودن
reprimands سرزنش وتوبیخ رسمی
snubs کلفت وکوتاه سرزنش
irreproachability غیرقابل سرزنش بودن
snubbing کلفت وکوتاه سرزنش
irreprovable غیر قابل سرزنش
finger-wagging سرزنش [اصطلاح روزمره]
reproof سرزنش [اصطلاح روزمره]
unimpeachable غیر قابل سرزنش
reprimanding سرزنش وتوبیخ رسمی
renouncer سرزنش و انتقاد کننده
censure سرزنش [اصطلاح روزمره]
twinges سوزش سرزنش وجدان دردشدیدوناگهانی
take to task <idiom> به خاطر اشتباه سرزنش شدن
twinge سوزش سرزنش وجدان دردشدیدوناگهانی
snubber سرزنش کننده کمک فنر
slater سرزنش کننده کارگرسنگ لوح
imputable اسناد دادنی سزاوار سرزنش
term of reproach سخن سرزنش امیز یا ننگ اور
keep on at a person کسی را با سرزنش وتقاضاهای پی درپی بستوه اوردن
get into a row مورد سرزنش واقع شدن توی دردسر افتادن
expostulator سرزنش کننده نصیحت کننده باسرزنش
expostulatory سرزنش امیز تعرض امیز
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
soft-pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
sterilises گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
married under a contract unlimited perio زن گرفتن شوهر کردن مزاوجت کردن عروسی کردن با
wooed افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
sterilize گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
sterilizes گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
preach وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
sterilized گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
preached وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
sterilizing گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
woo افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
support حمایت یاتقویت کردن تحمل کردن اثبات کردن
sterilised گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
cross تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
crosser تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
preaches وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
woos افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
crosses تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
sterilising گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
point اشاره کردن دلالت کردن متوجه کردن نکته
crossest تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
check بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
exploits استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
to wipe out پاک کردن محو کردن نابودکردن نیست کردن
withstand مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
withstands مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
infringe تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
withstanding مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
exploit استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
corrects تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
times تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
exploiting استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
time تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
timed تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
infringes تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
checks بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
withstood مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
checked بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
infringing تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
correct تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
to use effort کوشش کردن بذل مساعی کردن سعی کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com