English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (30 milliseconds)
English Persian
to guess at a riddle کوشش درحل معمایی کردن
Other Matches
newton raphson اصطلاحی که به یک رویه محاورهای بکار برده شده درحل معادلات اطلاق میشود
enigmatic معمایی
enigmatical معمایی
crossword puzzle جدول معمایی
cross word puzzle جدول معمایی
logoriph یکجور جدول معمایی که باقلب حروف پیدا میشود
attempt کوشش کردن
attempts کوشش کردن
striven کوشش کردن
strives کوشش کردن
striving کوشش کردن
assays کوشش کردن
attempted کوشش کردن
try کوشش کردن
attempting کوشش کردن
labor کوشش کردن
to exert oneself کوشش کردن
tries کوشش کردن
bend کوشش کردن
assay کوشش کردن
strived کوشش کردن
labors کوشش کردن
labored کوشش کردن
labour کوشش کردن
strive کوشش کردن
to make an effort کوشش کردن
to bend effort کوشش کردن
to use effort کوشش کردن بذل مساعی کردن سعی کردن
to break butterfly on wheel کوشش بیهوده کردن
strain کوشش زیاد کردن
pegs کوشش کردن درجه
to milk the ram کوشش بیهوده کردن
strains کوشش زیاد کردن
peg کوشش کردن درجه
to f. a dead horse کوشش بی فایده کردن
to beat the air کوشش بیهوده کردن
to run one's head aginst a w کوشش بیفایده کردن
to endeavor after anything در پی چیزی کوشش کردن
to stain every nervers منتهای کوشش خود را کردن
to lavisheffort زیاد تلاش یا کوشش کردن
to plough sands کوشش بیهوده یا بی فایده کردن
to plough the sand کوشش بیهوده یا بی فایده کردن
to affect something [cultivate for effect] کوشش کردن برای به نتیجه ای رسیدن
within reach of gunshot کوشش کردن برای رسیدن به چیزی
to slog one's guts out <idiom> با کوشش سخت کار کردن [اصطلاح]
to cultivate good manners کوشش کردن با ادب رفتار بکنند
to strain کوشش سخت کردن [برای رسیدن به هدف]
struggling تقلا کردن کوشش کردن
struggles تقلا کردن کوشش کردن
struggled تقلا کردن کوشش کردن
struggle تقلا کردن کوشش کردن
make a push کوشش کردن عجله کردن
to catch at something برای رسیدن بچیزی وگرفتن ان کوشش کردن وبدان نزدیک شدن
jigsaw puzzle نوعی بازی معمایی که بازیکنان باید قطعات متلاشی و مختلف یک شکل یا نقشه رابا هم جفت کرده و شکل مخصوص با ان بسازند
effortlessly بی کوشش
endevour کوشش
endeavor کوشش
fists کوشش
fist کوشش
scrambling کوشش
agonism کوشش
scrambles کوشش
scrambled کوشش
scramble کوشش
conatus کوشش
stretch کوشش
stru gglingly با کوشش
muss کوشش
attempts کوشش
worked کوشش
effortless بی کوشش
assay کوشش
stretched کوشش
attempt کوشش
attempted کوشش
attempting کوشش
assays کوشش
stretches کوشش
trials کوشش
strugglingly با کوشش
trial کوشش
efforts کوشش
work کوشش
effort کوشش
spasmodic efforts کوشش متناوب
labors زحمت کوشش
diligency کوشش پیوسته
lostlabour کوشش بیهوده
dead pull کوشش بیهوده
industriousness سعی و کوشش
ineffectual struggle کوشش بیهوده
catch trial کوشش مچ گیری
diligence کوشش پیوسته
strenuosity کوشش بلیغ
labored زحمت کوشش
bustles تقلا کوشش
bustled تقلا کوشش
inapplocation دریغ از کوشش
trial and error کوشش و خطا
tugging کشش کوشش
labor زحمت کوشش
dead lift کوشش بیهوده
tugs کشش کوشش
slogging کوشش سخت
all out بامنتهای کوشش
an abortive attempt کوشش بیهوده
slogs کوشش سخت
steadily باسعی و کوشش
try ازمون کوشش
bustle تقلا کوشش
tug کشش کوشش
slog کوشش سخت
tries ازمون کوشش
labour زحمت کوشش
slogged کوشش سخت
flash in the pan کوشش بیهوده
tugged کشش کوشش
the utmost limits دورترین منتهای کوشش
to pull at a pipe با کوشش اب از لولهای کشیدن
tugger کسیکه کوشش وتقلامیکند
painstacking زحمت سعی و کوشش
try and came کوشش کنید که بیائید
unsought کوشش نشده ناخواسته
fizzle کوشش مذبوحانه شکست
strain کوشش درد سخت
strains کوشش درد سخت
utmost منتهای کوشش حداکثر
vicarious trial and error کوشش و خطای نمادی
when it came to a push چون هنگام کوشش
agonistic پهلوانی کوشش امیز
hands down بدون کوشش بسهولت
henpeck کوشش درمداخلات جزئی
to strain every nerve منتهای کوشش را بعمل اوردن
to exhaust one's efforts منتهای کوشش را بعمل اوردن
i did my best منتهای کوشش خود را کردم
crawling کوشش بازیگر در بردن توپ
let us make a p for home کوشش کنیم زودبخانه برسیم
he did his utmost نهایت کوشش را بعمل اوردن
trial and error learning یادگیری از راه کوشش و خطا
conation کوشش بدون هدف معین
work in با فعالیت و کوشش راه بازکردن
to have a run for one's money از هزینه یا کوشش خود بهرهای بردن
to graps at anything برای گرفتن چیزی کوشش نمودن
to relax one's grasp در کوشش خود سست شدن شل دادن
i did my very best منتهای کوشش خود را بعمل اوردم
spurts کوشش ناگهانی وکوتاه جنبش تند وناگهانی
spurt کوشش ناگهانی وکوتاه جنبش تند وناگهانی
fence off کوشش برای کسب مقام نخست شمشیربازی
spurting کوشش ناگهانی وکوتاه جنبش تند وناگهانی
spurted کوشش ناگهانی وکوتاه جنبش تند وناگهانی
to do ones endeavour کوشش خودرابعمل اوردن وفیفه خودرا انجام دادن
one's light s نهایت کوشش را در حدودتوانایی یا استعداد خود بعمل اوردن
puncher مشتزنی که بیشتر کوشش درزدن ضربه دارد تا سرعت ومهارت
unearned increment افزایش بهای ملک در نتیجه اباد شدن محل نه کوشش مالک
quick kick کوشش در ضربه زدن با پا درضمن پاس برای کسب موقعیت بهتر
unearned icremrnt افزایش بهای ملک در نتیجه اباد شدن محل نه کوشش مالک
means ends analysis نوعی روش استدلال که در یک کوشش برای کاهش تفاوتهااز نقطه شروع تا هدف به عقب و جلو نظر می اندازد
futilitarian کسی که معتقد است کوشش بشر بی فایده وبی نتیجه است
i attmpted to sing کوشش کردم که بخوانم خواستم بخوانم
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
soft-pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com