English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (32 milliseconds)
English Persian
bind گرفتار واسیر کردن مقید کردن
binds گرفتار واسیر کردن مقید کردن
Other Matches
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
bound خیز محدود کردن مقید کردن بستن
fetter مقید کردن
fettered مقید کردن
peg down مقید کردن
bind over مقید کردن
bonding مقید کردن
fettering مقید کردن
binds مقید کردن
fetters مقید کردن
bind مقید کردن
to tie up مقید کردن حبس کردن
indenture با سند مقید کردن
condition شرط مقید کردن
to pin somebody down on something کسی را به چیزی مقید کردن
mousetrap گرفتار کردن
involves گرفتار کردن
thirl گرفتار کردن
to lay hold on گرفتار کردن
overtake گرفتار کردن
incumber گرفتار کردن
snard گرفتار کردن
involve گرفتار کردن
mousetraps گرفتار کردن
involving گرفتار کردن
tangle گرفتار کردن
overtakes گرفتار کردن
overtaken گرفتار کردن
enwrap گرفتار کردن
enswathe گرفتار کردن
tangles گرفتار کردن
entangle گرفتار کردن
implicated گرفتار کردن مشمول کردن
to run in گرفتار کردن انتخاب کردن
implicate گرفتار کردن مشمول کردن
implicating گرفتار کردن مشمول کردن
implicates گرفتار کردن مشمول کردن
to let in for گرفتار یا دچار کردن
entoil گرفتار مخمصه کردن
inviscate در چسب گرفتار کردن
embrangle گیر انداختن گرفتار کردن
immesh در دام نهادن گرفتار کردن
lures بطمع طعمه یاسودی گرفتار کردن
lure بطمع طعمه یاسودی گرفتار کردن
lured بطمع طعمه یاسودی گرفتار کردن
luring بطمع طعمه یاسودی گرفتار کردن
to implicate somebody in something کسی را با چیزی [منفی] گرفتار کردن
to involve somebody in something [negative] کسی را با چیزی [منفی] گرفتار کردن
to get caught up in something در چیزی گیر کردن [افتادن] [گرفتار شدن] [اصطلاح روزمره] [اصطلاح مجازی]
hallucinate گرفتار اوهام وخیالات شدن حالت هذیانی پیدا کردن هذیانی شدن
hallucinated گرفتار اوهام وخیالات شدن حالت هذیانی پیدا کردن هذیانی شدن
hallucinates گرفتار اوهام وخیالات شدن حالت هذیانی پیدا کردن هذیانی شدن
hallucinating گرفتار اوهام وخیالات شدن حالت هذیانی پیدا کردن هذیانی شدن
benighted گرفتار تاریکی شدن درکوهستان گرفتار در تاریکی
limiting مقید
bound مقید
pent مقید
particulars مقید
bounden مقید
bound up مقید
modal مقید
modals مقید
conditional مقید
limited مقید
conditional موکول مقید
absolutes غیر مقید
qualified مقید محدود
absolute غیر مقید
qualified endorsement فهرنویسی مقید
plenary غیر مقید
plenaries غیر مقید
qualified power of attorney وکالت مقید
engaged column ستون مقید
conditionally بطور مقید
qualified confession اقرار مقید
indenture باسند مقید شدن
qualified indorsement فهر نویسی مقید
restrictive indorsement پشت نویسی مقید
sub modo مشروط یا مضیق یا مقید
qualified endorsement پشت نویسی مقید
formal مقید به اداب ورسوم اداری
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
I feel morally bound to … از نظر اخلاقی خود را مقید می دانم که ...
He's a difficult man to pin down. سخت است او [مرد] را مقید کرد.
I always make a point of being on time . I always try to be punctual . همیشه مقید هستم که سر وقت بیایم
She is very particular ( specific ) about her appearance . درباره سرووضعش خیلی مقید است
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
woebegone گرفتار غم
entangled گرفتار
fogbound گرفتار مه
afoul گرفتار
preoccupied گرفتار
captive گرفتار
captives گرفتار
ill at ease گرفتار
in for گرفتار
bearbaiting نوعی تفریح که دران سگهارابجان خرس مقید درزنجیرمیاندازند
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
stormbound گرفتار توفان
involved مبهم گرفتار
pensive پکر گرفتار غم
hard pressed سخت گرفتار
enamored گرفتار عشق
hard-pressed سخت گرفتار
embarrassed with debts گرفتار قرض
to be in love گرفتار بودن
run into گرفتار شدن
overladen سخت گرفتار
windbound گرفتار باد
snarly گرفتار دام
snowed under گرفتار درگیرکار پرمشغله
conscience-stricken گرفتار عذاب وجدان
embroiled in war دچار یا گرفتار جنگ
go through changes <idiom> گرفتار تغییرات شدن
to flounder گیر و گرفتار شدن
i am awkwardly situated بد جوری گرفتار شده ام
i am in a sorry hopeless etc بدجوری گرفتار شده ام
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
up the pole گرفتار در تنگنا واقع شده
he was in a sorry pickel بد جوری گرفتار شده بود
I have entangled myself with the banks . خودم را گرفتار بانک ها کردم
I have all kinds of problems. هزار جور گرفتار ؟ دارم
To be trapped. دربند افتادن ( گرفتار شدن )
gill net گیر کرده ماهی را گرفتار میسازد
Blessings are not valued till they are gone. <proverb> قدر عافیت کسى داند که به مصیبتى گرفتار آید.
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
soft-pedalling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
preached وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
preaches وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
sterilising گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
sterilises گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
sterilised گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
to use effort کوشش کردن بذل مساعی کردن سعی کردن
to wipe out پاک کردن محو کردن نابودکردن نیست کردن
infringe تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
times تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
timed تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
time تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
point اشاره کردن دلالت کردن متوجه کردن نکته
preach وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
married under a contract unlimited perio زن گرفتن شوهر کردن مزاوجت کردن عروسی کردن با
infringed تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
infringes تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
support حمایت یاتقویت کردن تحمل کردن اثبات کردن
infringing تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
checked بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
checks بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
corrects تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
correcting تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
correct تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
crossest تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
crosses تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
crosser تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
sterilizing گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
cross تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
sterilizes گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
sterilized گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
sterilize گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
check بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
exploiting استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
withstood مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com