English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (41 milliseconds)
English Persian
plaster گچ کاری کردن اندود
plasters گچ کاری کردن اندود
Other Matches
tarred worked قیر اندود کاری
tack coat چسب اندود اندود سطحی
gild زر اندود کردن
render plaster on the wall اندود کردن
gilds زر اندود کردن
hot dipping اندود کردن
plaster اندود کردن
plasters اندود کردن
gilding زر اندود کردن
thatch کاه اندود کردن
tar قیر اندود کردن
thatching کاه اندود کردن
thatches کاه اندود کردن
skin with mortar اندود کردن با ملات
plaster دیوار را با گچ و ساروج اندود کردن
plasters دیوار را با گچ و ساروج اندود کردن
cement paint اندود کردن با دوغاب سیمان
strucco باگچ اندود کردن باگچ بری اراستن
concrete بتن ریختن با بتن اندود کردن
coating اندود
stucco اندود
overlay اندود
overlaying اندود
blanketing اندود
overlays اندود
plastering اندود
encrustment اندود
incrustment اندود
incrustation اندود
finishing اندود
crustification اندود
splodge اندود
splodges اندود
sludging گل اندود
plaster finish اندود گچ
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
cement screed اندود سیمانی
asphalt coating اندود قیری
finishing coat اندود رویه
pitchy زفت اندود
bituminous coat اندود قیری
smoothing or smoothed varnish لاک اندود
cement rendering اندود سیمان
tack coat اندود اتصال
copper clad سیم مس اندود
bituminous coating اندود قیری
cement coating اندود سیمان
lime plaster اندود اهک
silver plate نقره اندود
tallowy پیه اندود
cement coat اندود سیمانی
putty اندود اب واهک
reinforced coat اندود مسلح
waterproofing course اندود اب بندی
coat of paint اندود رنگ
coat of plastering لایه اندود
knotting اندود فلز
silvery سیم اندود
priming پیش اندود
stucco اندود گچ وسیمان
wall lining اندود دیوار
surface treatment اندود سطحی
rough coat نخستین اندود
cerated موم اندود
reinforced coating اندود مسلح
prime coat اندود نفوذی
casing اندود لوله جداری
golds اندود زرد نخ زری
gold اندود زرد نخ زری
gilding مطلاکاری اندود طلا
dewax زدودن موم اندود
asphalt coated pasteboard مقوای قیر اندود
second priming اندود دست دوم
tinned wire سیم قلع اندود
casings اندود لوله جداری
galvanized iron اهن روی اندود
finishing limes اهک مخصوص اندود
oxide coated cathode کاتد اکسید اندود
oxide cathode کاتد اکسید اندود
coated materials مصالح اندود شده
tarpaulin کرباس قطران اندود
tarpaulins کرباس قطران اندود
tar paper کاغذ قیر اندود
ceiling پوشش یا اندود داخلی سقف
asphalt membrance اندود قیری برای عایقکاری
cerecloth پارچه موم اندود کفن
ceilings پوشش یا اندود داخلی سقف
epoxy نوعی اندود پلاستیکی لوله ها
smoothing cement اندود سیمان پرداخت شده
primming بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
tempering (metallurgy) بازپخت [سخت گردانی] [دوباره گرم کردن پس ازسرد کردن] [فلز کاری]
to know the ropes راههای کاری را بلد بودن لم کاری رادانستن
torch کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torches کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torching کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
blow torch کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torched کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
overpersuade کسی را بر خلاف میلش به کردن کاری وادار کردن
whitewash سفید کاری کردن ماست مالی کردن
bumbled اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
To do something slapdash. کاری را سرهم بندی کردن ( سمبل کردن )
bumbles اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
bumble اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
pence for any thing میل بچیزی یا کاری یااستعدادبرای کاری
stringing خطوط خاتم کاری و منبت کاری
reforesting مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforests مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforested مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforest مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reconditions نو کاری کردن
reconditioned نو کاری کردن
stucco گچ کاری کردن
recondition نو کاری کردن
habitual way of doing anything کردن کاری
gardened درخت کاری کردن باغبانی کردن
mess :شلوغ کاری کردن الوده کردن
primes تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
engrave کنده کاری کردن در حکاکی کردن
gardens درخت کاری کردن باغبانی کردن
prime تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
enforce مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforces مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforcing مجبور کردن وادار کردن به کاری
primed تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
engraves کنده کاری کردن در حکاکی کردن
engraved کنده کاری کردن در حکاکی کردن
messes :شلوغ کاری کردن الوده کردن
garden درخت کاری کردن باغبانی کردن
enforced مجبور کردن وادار کردن به کاری
hammer چکش کاری کردن
lubrication روغن کاری کردن
mind to do a thing متمایل کردن به کاری
purfle منبت کاری کردن
To make assurance doubly sure . To leave nothing to chance. To take every precaution . محکم کاری کردن
inlay خاتم کاری کردن
hammered چکش کاری کردن
carves کنده کاری کردن
carved کنده کاری کردن
carve کنده کاری کردن
calker بتونه کاری کردن
to brush over دست کاری کردن
To do something on purpose ( deliberately ). از قصد کاری را کردن
spackle بتونه کاری کردن
rodeos سوار کاری کردن
keen set for doing anything ارزومند کردن کاری
keen set for doing anything مشتاق کردن کاری
carvings کنده کاری کردن
splays منبت کاری کردن
flourished زینت کاری کردن
splay منبت کاری کردن
splayed منبت کاری کردن
splaying منبت کاری کردن
stunt شیرین کاری کردن
the proper time to do a thing برای کردن کاری
stunting شیرین کاری کردن
refashion دست کاری کردن
blackjack مجبوربانجام کاری کردن
to start out to do something قصد کاری را کردن
to intervene in an affair در کاری مداخله کردن
go near to do something تقریبا کاری را کردن
manipulation دست کاری کردن
granulate چکش کاری کردن
rodeo سوار کاری کردن
flourishes زینت کاری کردن
flourish زینت کاری کردن
shyster دغل کاری کردن
contract مقاطعه کاری کردن
to touch up دست کاری کردن
stunts شیرین کاری کردن
inlays خاتم کاری کردن
inlaying خاتم کاری کردن
enamel مینا کاری کردن
stick with <idiom> دنبال کردن کاری
hammers چکش کاری کردن
adventurism اقدام به کاری کردن
To perform a feat. شیرین کاری کردن
to egg [on] تحریک [به کاری ناعاقلانه] کردن
job ایوب مقاطعه کاری کردن
limes با اهک کاری سفید کردن
boss برجسته کاری ریاست کردن بر
bossed برجسته کاری ریاست کردن بر
bosses برجسته کاری ریاست کردن بر
bossing برجسته کاری ریاست کردن بر
prone to do something آماده برای کردن کاری
to persuade somebody of something کسی را متقاعد به کاری کردن
to take trouble to do anything زحمت کردن کاری را بخوددادن
jobs ایوب مقاطعه کاری کردن
p in power to do something عدم نیروبرای کردن کاری
lime با اهک کاری سفید کردن
to stop [doing something] توقف کردن [از انجام کاری]
to incite somebody to something کسی را به کاری تحریک کردن
to run the show در کاری اختیار داری کردن
walk out کاری راناگهان ترک کردن
give someone a hand <idiom> با کاری به کسی کمک کردن
service ماشینی راتعمیروروغن کاری کردن
serviced ماشینی راتعمیروروغن کاری کردن
on your own خودم تنهایی [کاری را کردن]
step in مداخله بیجا در کاری کردن
lift a finger (hand) <idiom> کاری بکن ،کمک کردن
back to the drawing board <idiom> کاری را از اول شروع کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com