English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 166 (8 milliseconds)
English Persian
Let him clear out . Let him go to blazes. بگذار گورش را گه کند
Other Matches
It stickd out a mile. It is crystal clear . It is as clear as daylight. مثل روز روشن است ( پرواضح است )
blazes باتصویر نشان دادن
blazes درخشندگی جار زدن
blazes رنگ یا نوردرخشان
blazes شعله درخشان یا اتش مشتعل
blazes فروغ
It is money down the drain (gone to blazes). این دیگه پول دور ریختن است
clear تغییر محتوی یک خانه حافظه
all clear علامت رفع خطر
all clear سوت رفع خطر هوایی
to clear out بیرون اوردن
to clear out خالی کردن
clear-out بیرون اوردن
clear-out خالی کردن
all clear خطر رفع شد
clear out بیرون اوردن
all clear شیپور رفع خطر هوایی رفع خطر
clear out خالی کردن
to be clear to somebody برای کسی واضح بودن
to be clear to somebody برای کسی مشخص بودن
clear up بازشدن
clear up مرتب کردن
to clear away برچیدن
to clear away جمع کردن
to clear off ردکردن
to clear off رهاشدن از
to clear up واریختن
to clear up روشن کردن
clear itself لا افتادن
clear itself صاف شدن
clear way محوطه بالاکشیدن هواپیما محوطه کندن هواپیما از زمین
clear up <idiom> حل کردن یا توضیح دادن (مشکل)
see one's way clear to do something <idiom> احساس از عهده کاری برآمدن را داشتن
in the clear <idiom> رها از هرچیزی که موجب حرکت یا دیدمشکل شود
in the clear <idiom> آزادانه عیبجویی کردن
clear way محوطه صعود
clear کلید پاک کردن صفحه نمایش
clear :اشکار
clear روشن
clear رفع خطر صاف
clear پیام کشف روشن کردن
clear پاک کردن
clear بطور واضح
clear درست
clear جدا
clear فهماندن
clear تبرئه کردن
clear صاف کردن
clear زلال
clear واضح
clear شفاف زدودن
clear ترخیص کردن
clear : روشن کردن
clear واضح کردن
clear صاف صریح
clear توضیح دادن
clear مجاز کردن یک سخت افزاربرای استفاده
clear ترخیص کردن از گمرک تسویه کردن
clear دور کردن توپ از دروازه ضربه بلند دور کردن توپ ازسبد
clear از گمرک دراوردن
clear پاک کردن یا صفر کردن یک فایل کامپیوتری یا متغیر یا بخشی از حافظه
clear شفاف
clear خالص کردن
clear آنچه به سادگی فهمیده میشود
clear روشن کردن صاف کردن شفاف کردن
clear صریح
clear نص
clear دفع توپ ازحوالی دروازه
clear دورکردن گوی از نزدیک دروازه
clear روشن زدودن
clear سیگنال RSC که یک خط یا وسیله آماده ارسال داده است
clear آزاد کردن خط ارتباطی وقتی ارسال تمام شده است
to steer clear of بسلامت ردشدن از
to clear land زمین راصاف کردن
under arm clear ضربه بلند از پایین دست
clear key دکمهروشن
To clear ones throat. سینه ( گلوی ) خود را صاف کردن
cut clear ازاد بریدن
master clear کلیدی روی بعضی ازکنسولهای کامپیوتری که ثباتهای عملیاتی را پاک کردن و انها را برای حالت جدید عملیات اماده میکند
search and clear جستجو و پاک کردن دشمن
stand clear فرمان عقب توپ رو
stand clear جایی را ترک کردن
clear picture تصویر واضح
stand clear عقب توپ رفتن
a clear conscience وجدان پاک
clear sky آسمانصاف
clear space فضایباز
clear picture تصویر شفاف
steer clear اجتناب کردن
steer clear دور ماندن
as clear as crystal <idiom> مثل اشک چشم [زلال]
steer clear of someone <idiom> اجتناب کردن
stand clear of something <idiom> ازچیزدور نگه داشتن
coast is clear <idiom> هیچ خطری تورا تهدید نمیکند
clear the decks <idiom> همه جارا مرتب کردن
clear the air <idiom> برطرف کردن سوتفاهمات
It wI'll clear up by morning . تا صبح هواصاف خواهد شد
It was clear that she had lied . دروغش معلوم شد
To clear away the the rubish. خاکروبه را جمع کردن
With a clear conscience. با وجدان پاک
crystal clear واضح-مبرهن
to make something clear چیزی را روشن کردن
clear-sighted بصیر
clear felling برش یکسره
clear evidence بینه
clear evidence دلیل واضح
clear proof بینه
clear proof دلیل واضح
clear eyed پاک نظر
clear eyed بصیر
clear for running طناب برای کشیدن ازاد است
clear from obligation بری الذمه
clear hawse زنجیرها ازادند
clear ice یخ شفاف
clear cutting برش یکسره
clear cut صریح
clear cut روشن
clear-sighted صاحب نظر
clear headed هوشیار
clear headed سرسبک
clear-headed هوشیار
clear-headed سرسبک
clear-cut روشن
clear-cut صریح
clear-cut درست تعریف شده
clear verses ایات محکمات
clear and hold منطقه را پاک و حفظ کنید
clear-sighted روشن بین
clear one's ears متعادل کردن فشار نسبت به پرده گوشها هنگام شیرجه فشار متعادل در طرفین هنگام شیرجه در اب
clear sighted بصیر
clear text پیام کشف
clear span دهانه موثر
clear starch خوب اهارزدن
clear text متن کشف
clear text به صورت کشف
clear the air شک را برطرف کردن
clear the bench استفاده از ذخیره ها
clear the air شک را بر طرف کردن
clear span دهانه ازاد
clear sightedness بصیرت تیزنظری
clear sighted روشن بین
clear sightedness روشن بینی
clear varnish لاک شفاف
clear varnish لاک روشن
clear to send ترخیص به ارسال
clear timber چوب سالم
anchor clear لنگر ازاد است
clear voiced دارای صدای صاف
net shot clear ضربه بلند از لب تور به انتهای زمین
to make oneself clear <idiom> منظور را روشن کردن
clear air turbulence اشفتگی در اسمان فاقد ابر که معمولا در ارتفاعات بالا وهمراه با تغییر سرعت درنزدیکی مسیر خروج گازهامیباشد
line clear signal علامت ازاد
line clear signal سیگنال ازاد
To clear the dining table. میز ( سفره ) را جمع کردن
The sense of this word is not clear . معنی و مفهوم این کلمه روشن نیست
clear-entry key کلیدصفحههوشیار
stop/clear key دکمهتوقف
stop/clear key وضوح
My voice is not clear today. صدایم امروز صاف نیست
clear varnish coat روکش لاکی براق
clear and direct meaning of a text منطوق
The waters run clear of the mill . <proverb> آبها از آسیاب افتاد .
A clear conscience fears no accusation <proverb> آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است
She resolved to give him a wide berth in future. [She decided to steer clear of him in future.] او [زن] تصمیم گرفت در آینده ازاو [مرد] دوری کند.
To find a clear field . To find no rivals . میدان را خالی دیدن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com