English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 136 (7 milliseconds)
English Persian
Playing football is not my idea of fun . فوتبال هم بنظر من تفریح نشد
Other Matches
playing field for Canadian football زمینبازیفوتبالکانادایی
playing field for American football زمینبازیفوتبالامریکایی
football بازی فوتبال
football توپ فوتبال آمریکایی [توپ بیضوی]
football توپ فوتبال فوتبال بازی کردن
football توپ فوتبال
to play football فوتبال بازی کردن
I am stiff with football. بعد از بازی فوتبال بدنم چوب شده ( خشک شده )
football cleats کفش گل میخ دار فوتبال آمریکایی
football game بازی فوتبال
football hooligan خرابگر پر سر و صدای فوتبال
he is a novice in football در بازی فوتبال تازه کار است
six man football فوتبال دو تیم 6 نفره
flag football نوعی فوتبال با 6 تا 9 نفر درهر تیم
football boot کفشفوتبالی
football pools استخر
rules of football قوانین یا قواعد فوتبال
canadian football فوتبال کانادایی
American football فوتبال آمریکایی [ورزش]
touch football نوعی فوتبال با 6 یا 9 بازیگردر هر تیم که سد کردن مجازاست ولی حمله بدنی مجازنیست و فقط لمس حریف کافی است
association football اتحادیه فوتبال
The football field must be marked out. زمین فوتبال را باید خط کشی کرد
american football player بازیکنفوتبالآمریکایی
I have lost my interest in football . دیگر به فوتبال علاقه ای ندارم
scrimmage in Canadian football بازیتمرینیفوتبالدرکانادا
football fan [British English] طرفدار فوتبال
football club [British Englisch] باشگاه فوتبال
Football pool [British English] قماربازی روی نتیجه بازی تیمهای فوتبال
These football players are the pick of the bunch . این فوتبالیست ها گل سر سبد هستند
football fan [American English] طرفدار فوتبال آمریکایی
playing نمایش نمایشنامه
playing اداره مسابقه
playing روی صحنهء نمایش فاهرشدن
playing رل بازی کردن
playing زدن
playing الت موسیقی نواختن
playing تفریح کردن ساز زدن
playing تفریح بازی کردن
playing نواختن ساز و غیره سرگرمی مخصوص
playing بازی
playing کیفیت یاسبک بازی
playing حرکت ازاد
playing خلاصی بازی
playing بازی کردن حرکت ازاد داشتن
playing خلاصی داشتن
playing بازی کردن
playing شرط بندی روی بازی یا بازیگر رساندن ماهرانه ماهی صیدشده به خشکی
playing رقابت
playing ضربه به توپ
playing شرکت درمسابقه انفرادی
The football players are warming up before the game ( match) . هنوز درگرما گرم موضوع است ( کاملا" متوجه نیست ؟ هنوز گرم است )
playing court زمین بازی
playing the board بازی بر صفحه
playing the board بازی فی نفسه
playing area محدوده زمین
playing the man بازی با حریف
playing the man بازی روانی
playing surface مسطحمیزبازی
playing time مدت بازی
playing window پنجرهنمایش
playing coach مربی
long playing صفحه 33 دور
playing cards ورق بازی , برگ
playing fields میدان بازی
playing fields زمین بازی
role playing نقش گزاری
playing cards گنجفه
playing cards ورق گنجفه
playing card گنجفه
playing card ورق گنجفه
playing card ورق بازی , برگ
playing fields زمین فوتبال
role-playing نقش گزاری
playing field زمین فوتبال
playing dead مرده نمایی
playing field میدان بازی
game playing playing computerizedgame
playing field زمین بازی
computerized game playing بازیهای کامپیوتری
The very idea ! معنی ندارد ! ( قبیح است )
idea مقصود معنی
idea اگاهی
idea نقشه کار
idea فکر
idea طرزفکر
idea نیت
idea گمان
idea زاییده افکار
idea درک
idea انگاره
idea تصور
idea عقیده
to get the idea فرض کردن
to get the idea پنداشتن
to get the idea تصور کردن
idea اندیشه
idea فکر خیال
It was her own idea. این فکرمال اوبود
i have no idea of that هیچ اگاهی از ان ندارم نمیتوانم تصور کنم چه چیزاست
i had no idea he was going که او میرود
i had no idea he was going هیچ نمیدانستم
idea انگار
to from an idea of something چیزیرا تصور کردن
to be i. with an idea فکری در کسی تاثیر نمودن
idea خبر
to from an idea of something فکرچیزی را کردن
crazy idea فکر خل
fixed idea تعصب
crackpot idea فکر خل
crazy idea طرز فکر دیوانه
crackpot idea طرز فکر دیوانه
to get a general idea of something فهمیدن موقعیتی [موضوعی] به طور کلی
i gave up the idea از ان خیال منصرف شدم
i gave up the idea ازان خیال صرف نظر کردم
to entertain the idea of doing something <idiom> چیزی را در سر پروراندن
to toy with the idea of doing something <idiom> چیزی را در سر پروراندن
that is a good idea خوب فکری است
that is a good idea خوب نظری است
get behind (a person or idea) <idiom> کمک کردن
what's the big idea <idiom> تو مغزت چی میگذرد
To give up the idea. چشم پوشیدن ( منصرف شدن )
What a ridicrlous idea ! چه حرف مسخره یی !
It might be a good idea for you to come . بد نیست شما هم بیایید
I am against the idea altogether. اساسا"با این فکر مخالفم
fixed idea فکریکه درذهن فرورفته وماندنی شده است
to grasp an idea موضوعی رادرک کردن
This is not my idea of pleasure ( fun ) . به نظر من این هم تفریح نشد
She wasn't any too pleased about his idea. او [زن] در مورد ایده او [مرد] خیلی خوشحال نبود.
This idea took root in my mind. این نظریه درفکرم ریشه گرفت
It is avery good ( an original ) idea. فکر بسیار خوبی است
He has got the idea into his head to quit his job. به سرش زده شغلش را ول کند
my fancy plays round that idea خیال من همواره در پیرامون این موضوع سیر میکند
I dont have the slightest(faintest)idea. روحم خبردار نیست
I wanted to go camping but the others quickly ruled out that idea. من می خواستم به کمپینگ بروم اما دیگران سریع ردش کردند.
I dont know ( dont have the faintest idea) where the hell she has gone . نمی دانم کدام گوری رفته است
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com