Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (4 milliseconds)
English
Persian
To stand to attention.
خبر دار ایستادن
Search result with all words
To stand at attention(ease).
بحالت آماده باش ( آزاد ) ایستادن ( ؟ رآمدن )
Other Matches
attention
توجه
attention
برسد به دست
attention
شمشیرباز اماده برای مبارزه
attention
سیگنال وقفه که نیاز به توجه پردازنده دارد
attention
کلیدی در ترمینال که به پردازنده سیگنال وقفه می فرستد
attention
توجه کافی کردن به اجرای بخشی از برنامه
to a the attention of someone
خاطریاتوجه کسیرا جلب کردن
attention getting
توجه طلب
Your attention please.
توجه فرمایید !توجه فرمایید !
attention
اخطارجهت اطلاع به
attention
دقت
attention
موافبت
attention
ادب و نزاکت
attention
خاطر حواس
attention
خبردار
attention
حاضرباش
attention
رسیدگی
attention
فرمان خبردار
attention
حالت خبردار
attention
به جای خود به گیرندگان جهت اطلاع
attention to orders
توجه کنید
pay attention
<idiom>
توجه کردن
span of attention
فراخنای توجه
attention to orders
توجه
attention span
فراخنای توجه
attention key
کلید رسیدگی
attention key
کلید جلب توجه
attention seeking
توجه طلب
attention deficit
کاستی توجه
attention code
حروف AT در دستور Hayes AT به مودم می گوید که دستوری در ادامه بیان خواهد شد
attention to port
احترام به سمت چپ یا راست کشتی افراد نظر به راست یاچپ ناو
selective attention
دقت انتخابی
receive attention
مورد توجه واقع شدن
it askes for attention
توجه لازم دارد
it askes for attention
دقت می خواهد
draw attention
توجه کسی را جلب کردن توجه جلب شدن
meticulous attention
دقت و توجه زیاد
to pay attention to something
[someone]
به چیزی
[کسی ]
توجه کردن
field of attention
میدان توجه
position of attention
حرکات و احترامات نظامی
He holds the attention of his audience.
شنوندگانش را جذب می کند
to listen with rapt attention
با مجذوبیت تمام گوش کردن با ششدانگ حواس وغیره
To bring something to someones attention .
چیزی را ازنظر کسی گذراندن
program attention key
کلیددستیابی برنامه
program attention key
کلید جلب توجه برنامه
The noise distracts my attention .
سروصد ا حواسم را پرت می کند
To neglect something . To pay no attention ( heed ) to something .
از چیزی غافل شدن
To amuse someone . To engage someones attention.
سر کسی را گرم کردن
To bring something to someones notice ( attention ) .
چیزی را بنظر کسی رساندن
She didnt pay the slightes attention .
بقال سه کیلو کم داده است
To amuse someone . to engage someones attention .
سر کسی را گرم کردن
Pay attention to the house rules
[hazard statements]
.
توجه بکنید به قواعد جایگاه
[اظهارات خطر]
.
it stand well with him
بامن خوب است
stand out
دوام اوردن ایستادگی کردن
stand out
برجسته عالی
take a stand on something
<idiom>
فهمیدن اینکه کسی بر علیه چیزی است
stand over
معوق ماندن
stand alone
خودکفا
stand over
عقب افتادن
to stand over
معوق ماندن
to stand over
عقب افتادن
stand up f.
جنگ اشکاریاعلنی
stand up to
روبرو شدن با
i stand to it that
جدا عقیده دارم که
stand out
برجسته بودن
stand for
هواخواه بودن
stand to
انجام دادن
stand out
حرکت کردن ناو به سمت دریا
stand by
حاضر بودن
stand alone
مستقل
stand alone
وضعیت یکتا
stand alone
به تنهایی
stand by
دم دست
it stand well with him
بامن نظرمساعدی دارد
stand by
دم دست بودن اماده خدمت
stand first
اول بودن
stand for
داوطلب بودن
take one's stand
جاگرفتن
stand for
علامت چیزی بودن
stand for
<idiom>
اجاره دادن
stand for
<idiom>
سرحرف خود بودن
stand for
<idiom>
درفکر کسی بودن
stand by
<idiom>
پشت کسی بودن ،هوای کسی را داشتن
stand by
<idiom>
نزدیک بودن
(can't) stand
<idiom>
تحمل نکردن،دوست نداشتن
To stand someone up .
کسی را قال گذاشتن ( منتظر ؟ معطل گذاردن )
Please stand up !
لطفا" بایستید !
to take one's stand
جای گزیدن
to take one's stand
جا گرفتن
stand in for someone
<idiom>
جانشین کسی بودن
stand off
<idiom>
کنارماندن
stand-alone
<adj.>
خود کفا
[به تنهایی]
[مستقل ]
stand up to someone
<idiom>
شجاعت روبرو شدن را داشتن
stand up for
<idiom>
جنگیدن برای
stand (someone) up
<idiom>
به سر قرار نرفتن
stand up
<idiom>
مقاوم بودن
stand over
<idiom>
زیر ذرهبین بردن
stand out
<idiom>
موردتوجه بودن
stand off
<idiom>
دورنگه داشتن
to stand up with
رقصیدن با
to stand up for
پشتی یا حمایت کردن از طرفداری کردن از
to stand between
میانجی شدن
to stand behind
پشت سر ایستادن
to stand at a
بحالت خبردارایستادن
to stand a. off
کناره گرفتن
to stand a. off
دورایستادن
to come up to the stand
بمیزان یا پایه معین رسیدن
to come to a stand
ایستادن
to come to a stand
متوقف شدن
to stand
چیزیرادقیقا رعایت کردن
to stand
د رچیزی پافشاری یا اصرارکردن
to stand or go between
میانجی شدن
to stand by
ایستادن
to stand up
وایستادن برخاستن
to stand out
دوام یاایستادگی کردن
to stand out
برجسته بودن
to stand in with any one
با کسی هم پیمان بودن
to stand in the way of
مانع شدن
to stand for
طرفداری کردن از
to stand for
نامزد بودن هواخواه بودن
to stand for
داوطلب بودن
to stand by
گوش بزنگ بودن
to stand by
ایستادن وتماشا کردن
take one's stand
جا گزیدن
stand
وضع
stand off
مساوی یاهیچ به هیچ
stand off
سرد گریز کردن
stand off
دفع کردن بدفع الوقت گذراندن
stand
شهرت
stand
مقام
stand
پایه میز کوچک
stand off
محشور نبودن
stand
سه پایه دکه بساط دکان
stand
بساط ایستگاه
stand-in
شرکت کردن
stand-in
قرب ومنزلت
stand off
خصوصیات جنگ افزار هواپیما
stand
عهده دارشدن موقعیت
stand
ماندن
stand
راست شدن
stand
قرار گرفتن
stand
بودن واقع بودن
stand-off
برتری رزمی جنگ افزار فاصله لازم برای نفوذ گلوله ثاقب در لحظه عمل کردن
stand-off
خصوصیات جنگ افزار هواپیما
stand-off
مساوی یاهیچ به هیچ
stand
واداشتن
stand-off
دفع کردن بدفع الوقت گذراندن
stand-off
محشور نبودن
stand off
برتری رزمی جنگ افزار فاصله لازم برای نفوذ گلوله ثاقب در لحظه عمل کردن
stand
توقفگاه
stand-in
جانشین هنرپیشه شدن
stand-in
عوض
stand
دوره سکون اب دریا
stand
مقر پایه
stand
تکیه گاه
stand
دفاع مداوم
stand
water slack
stand
مقاومت کردن
stand
علامت یادبود
stand
توقفگاه وضع
stand
ایستگاه
stand
طرز یا محل ایستادن کمانگیر
stand
کمینگاه شکارچی
stand in
شرکت کردن
stand in
قرب ومنزلت
stand in
جانشین هنرپیشه شدن
stand in
عوض
stand
توده
stand
پایه
stand
قسما ساکن دستگاه مقام نوردکاری
stand
جایگاه گواه در دادگاه
stand
سکوب تماشاچیان مسابقات
stand
تحمل کردن
stand
بستهای فولادی کورهای بلند
stand
سطح معمولی اب دریا
stand
مکث موضع
stand
ایست
stand-up
برپاماندن
stand-up
روی پا ایستادن ایستاده
stand-up
اهاردار وسفت
stand up
روی پا ایستادن ایستاده
stand-off
سرد گریز کردن
stand up
برپاماندن
stand up
اهاردار وسفت
stand up
با استقامت
stand
ایست کردن توقف کردن
stand
توقف
stand-up
با استقامت
stand
ایستادن
come to a stand
متوقف شدن
tripod stand
ایستادهسهپایه
stand-up collar
یقهایستاده
I stand corrected.
من اشتباه کردم.
[همه چیز را که گفتم پس می گیرم.]
band-stand
جایگاه ارکستر
to stand by oneself
روی پای خود ایستادن
to stand by oneself
مستقل بودن
to stand the test
برای مدت زیاد دوام آوردن
Where do you stand ?What am I Supposed to do ?
تکلیف من چیست ؟
I cant take (stand) it any longer.
بیش از این تاب ندارم
hat stand
جالباسی
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com