English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (11 milliseconds)
English Persian
With passage of time . با گذشت زمان
Other Matches
passage way راهرو
passage عبور سفر
passage انقضا
passage سرسرا
passage راه
passage دالان
passage راه عبور
passage دریا کرایه
passage عبارت فقره
passage انتقال از حالتی به حالت دیگر
passage معبر
passage ممر
right of passage حق عبور
passage way گذرگاه
passage تیمچه
passage راهرو
passage گذر
passage عبور
passage حق عبور
passage پاساژ راهرو
passage اجازه عبور
passage سپری شدن
passage انقضاء
passage سفردریا راهرو
passage گذرگاه
passage تصویب قطعه
passage نقل قول
passage عبارت منتخبه از یک کتاب
passage رویداد کارکردن مزاج
passage at arms پیکار
bird of passage مرغ مهاجر
passage at arms نبرد مواقعه
passage of lines عبور از خط
passage at arms زدو خورد
passage of lines عبور کردن ازخط یک یکان دیگر
passage of arms زد و خورد
passage of arms جنگ
auditory passage مجرای گوش [کالبد شناسی بدن انسان]
birds of passage مرغان مهاجریا مسافر
bird of passage شخص مهاجر وخانه بدوش
passage money کرایه
to block a passage مسدود کردن یک راه
current passage عبور جریان
passage of arms نبرد
innocent passage مثل حالتی که دولتی قوای خود را جهت سوار کردن به کشتی از خاک کشور دیگری با رضایت ان کشور بدون حالت تهاجمی عبور دهد
to fret a passage راهی رابوسیله سایش بازکردن
to fret a passage رخنه کردن
passage money معاش کردن
rites of passage مناسک گذر
passage money راه
passage money غذا
passage money خوراک
passage money کرایه مسافر
passage of arms رزم
it is a passage from gulistan فقره یا عبارتی از گلستان است
it is a passage from gulistan اقتباس از گلستان است
innocent passage عبور بدون ضرر
we had a stormy passage یک سفر طوفانی داشتیم
purple passage نوشته اراسته به صنایع بدیعی
apogee passage اوجعبور
passage money تاکردن
oil passage عبور روغن
back passage راستروده
back passage مقعد
safe passage مجوزعبور مجوزترددمطمئن
exhaust passage گذرگاه خروجی
meridian passage گذرنصف النهاری
meridian passage گذر ازدایره نیمروز transit,culminate : syn
single passage crusher سنگ شکن یک طبقه
A passage frome the book of gulistan. عبارتی از کتاب گلستان
I'll let you know when the time comes ( in due time ) . وقتش که شد خبر میکنم
what time is it? چه ساعتی است
all-time همیشگی
time in ادامه بازی پس از توقف
what is the time? وقت چیست
what is the time? چه ساعتی است
many a time چندین بار
many a time بارها
There is still time before I go. هنوز وقت هست تا اینکه من راه بیفتم.
against time رکوردگیری
at the same time ضمنا"
against time تایم گیری
all-time بیسابقه
all-time بالا یا پایینترین حد
at this time <adv.> درحال حاضر [عجالتا] [اکنون ] [فعلا]
behind time دیر
behind time بی موقع
time will tell در آینده معلوم می شود
one-time سابق
from time to time گاه گاهی
from time to time هرچندوقت یکبار
one-time قبلی
time is up وقت گذشت
at the same time در عین حال
some other time دفعه دیگر [وقت دیگر]
at another time در زمان دیگری
at a specified time در وقت معین یا معلوم
It's time وقتش رسیده که
at the same time در ان واحد
from this time forth ازاین ببعد
There is yet time. هنوز وقت هست.
one-time پیشین
Our time is up . وقت تمام است
once upon a time یکی بودیکی نبود
one at a time یکی یکی
four-four time چهارهچهارم
down time مرگ
down time زمان تلف
down time زمان توقف
down time زمان بیکاری
down time وقفه
down time مدت از کار افتادگی
out of time بیموقع
once upon a time روزگاری
At the same time . درعین حال
f. time روزهای تعطیل دادگاه
even time دویدن 001 یارد معادل 5/19متر در01 ثانیه
since that time. thereafter. ازآن زمان به بعد (ازاین پس )
two-two time نتدودوم
three-four time نت
off time وقت ازاد
off time مرخصی
What time is it?What time do you have? ساعت چند است
old time قدیمی
on time مدت دار
once upon a time روزی
out of time بیگاه
One by one . One at a time . یک یک ( یکی یکی )
keep time <idiom> نگهداری میزان و وزن
on time <idiom> سرساعت
from this time forth زین سپس
take off (time) <idiom> سرکار حاضر نشدن
take one's time <idiom> انجام کاری بدون عجله
time after time <idiom> مکررا
time out <idiom> پایان وقت
while away the time <idiom> زمان خوشی را گذراندن
in no time <idiom> سریعا ،بزودی
in time <idiom> قبل از ساعت مقرر
take your time عجله نکن
keep time <idiom> زمان صحیح رانشان دادن
from this time forth ازاین پس
Once upon a time . یکی بود یکی نبود ( د رآغاز داستان )
out of time بیجا
mean time ساعت متوسط
about time <idiom> زودتراز اینها
mean time زمان متوسط
all the time <idiom> به طور مکرر
do time <idiom> مدتی درزندان بودن
for the time being <idiom> برای مدتی
from time to time <idiom> گاهگاهی
have a time <idiom> زمان خوبی داشتن
for the time being عجالت
down time زمان تلفن شده
to keep time موزون خواندن یارقصیدن یاساز زدن یاراه رفتن وفاصله ضربی نگاه داشتن
time انتخاب صحیح فرکانس ساعت سیستم برای امکان رودن به رسانههای کندتر و..
time ثیر قرار میدهد
time سیگنالهایی که به درستی ارسال داده را همان می کنند
time ایجاد پشتیبان خودکار پس از یک مدت زمانی یا در یک زمان مشخص در هر روز
time خیر زمانی مشخصی ایجاد کند
time تا نتیجه در صفحه فاهر شود.2-سرعتی که سیستم به درخواستی پاسخ میدهد
time 1-مدت زمان بین وقتی که کاربر عملی را آغاز میکند
time روش ترکیب چندین سیگنال به یک سیگنال ترکیبی سریع , هر سیگنال ورودی الگوبرداری میشود و نتیجه ارسال میشود , گیرنده سیگنال را مجدداگ می سازد
time 1-سیگنالی که به صورت پایه برای مقاصد زمان بندی استفاده شود.2-سیگنال پیاپی در اسیلوسکوپ برای جابجا کردن اشعه روی صفحه نمایش
time زمانی که پیام ها باید پیش از پردازش یا ارسال صبر کنند
time مدت زمان یک کار در سیستم اشتراک زمانی یا چندبرنامهای . زمان یک کاربر یا برنامه یا کار در یک سیستم چند کاره
time سیگنال ساعت که تمام قط عات سیستم را همان میکند
time زمانی که طول می کشد تا دیسک چرخان پس از قط ع برق می ایستد
time آزمایشی که خرابی کابل را با ارسال سیگنال روی کابل و اندازه گیری زمان برگشتن آن می سنجند
specified time وقت معین
to know the time of d هوشیاربودن
to know the time of d اگاه بودن
it is time i was going وقت رفتن من رسیده است
she is near her time وقت زاییدنش نزدیک است
some time or other یک روزی
some time or other یک وقتی
some time مدتی
some time یک وقتی
time TIفرمان E
time اندازه گیری زمان یک عملیات
time زمانی که به صورت ساعت , دقیقه , ثانیه و... بیان شود
time زمانی که جمع کننده عمل جمع را انجام میدهد
time زمان بین شروع و خاتمه عمل معمولاگ بین آدرس دهی محلی ازحافظه و دریافت داده
time تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
time به موقع انجام دادن وقت نگاهداشتن
time وقت قرار دادن برای
time مدت
time عهد
time مدروز
time روزگار
time ایام
time زمانه
time هنگام
time فرصت مجال
time زمان
time وقت
just in time درست بموقع
just in time روشی درتدارک مواد که در ان کالاهای مورد نظر درست در زمان نیاز دریافت میشود
time [s] <adv.> بار
time [s] <adv.> دفعه
time وقت معین کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com