English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 69 (1 milliseconds)
English Persian
abstract thinking تفکر انتزاعی
Other Matches
thinking فکرکننده
thinking باشعور
thinking تفکر
to never let yourself get to thinking like them <idiom> نگذارند که نفوذ بقیه مردم مجبورشان بکند طرز فکر مانند بقیه مردم داشته باشند [اصطلاح روزمره]
Am I right in thinking ... آیا درست فکر میکنم که ...
in the abstract فی الجمله
abstract فهرست خلاصه برآورد
abstract چکیده
abstract انتزاعی تجریدی
abstract مجزا کردن
in the abstract ازروی تجرید
in the abstract بطورمطلق یامجرد
abstract مطلق
abstract انتزاعی
abstract :ربودن
abstract بردن
abstract کش رفتن
abstract نمودن
abstract خلاصه کردن
abstract جوهرگرفتن از عاری از کیفیات واقعی
abstract چکیده چکیده کردن
abstract جداکردن تجزیه کردن
abstract :خلاصه
abstract مجمل خلاصهء کتاب
abstract مجرد
abstract معنی
abstract زبده انتزاعی
abstract صریح
abstract معنوی
abstract مطلق خیالی
abstract بی مسمی خشک
abstract غیرعملی
I am thinking of your own good. من خو بی شما رامی خواهم
thinking cap طرز تفکر
magical thinking جادویی اندیشی
paralogical thinking اندیشیدن سفسطه امیز
productive thinking تفکر افرینشی
thinking type سنخ اندیشه ورز
to set thinking بخیال انداختن
lateral thinking حلمشکلیباکمکگرفتنازقوهتخیل
immersed in thinking فرورفته در فکر
immersed in thinking غرق اندیشه
wishful thinking افکار واهی و پوچ
wishful thinking تفکر ارزومندانه
affective thinking تفکر عاطفی
associative thinking تفکر تداعی گرا
wishful thinking خواسته اندیشی
concrete thinking تفکر عینی
convergent thinking تفکر همگرا
creative thinking اندیشیدن افرینشی
creative thinking تفکر اخلاق
divergent thinking تفکر واگرا
free thinking ازادی از قیود مذهب
abstract algebra جبر مجرد [ریاضی]
abstract representation [ترکیب معماری پست مدرنیسم و نوگرایی جدید]
abstract a deed قباله ایی را خلاصه کردن
abstract noun اسم معنی
an abstract term اسم بی مسما
an abstract term تعبیر تصویری
abstract symbol نماد بی مسما
It makes me sick just thinking about it! وقتی که بهش فکر می کنم می خواهم بالا بیاورم!
Thinking of it still gives me a pang. [Colloquial] هنوز من را آزار می دهد [اذیت می کند] وقتی که در باره آن فکر می کنم.
put on one's thinking cap <idiom> زمان زیادی روی چیزی فکر کردن
It set me thinking . It made me think . مرابفکر واداشت ( انداخت )
I should bring you round to my way of thinking . باید تو راهم با خودم همفکر کنم
primary process thinking اندیشیدن در فرایند نخستین
I am thinking of baby number two as I am not getting any younger. من به فکر داشتن کودک شماره دو هستم چون من که جوانترنمی شوم .
A castle in the air. Wishful thinking. آرزوی واهی ( خیالی)
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com